نارسیسمم یا نارسیسم نیستم چندان اهمیت موضوعی ندارد .
من سفت اسمانم اما هرازگاهی سقوط میکنند افلاکم .
به باد میدهم تمام نماز هایم مست شده و سینه چاک به روی مین راه میروم
اما مگر زندگی من قرار نیست انتخاب میان خیر و شر باشد مگر نه آنکه هر لحظه ام کربلایی نو میزاید ؟؟
پس قهرمان داستان من، باید که من باشم
با این حجم تراژدی شاید حق زندگی آسان داشته باشم و شاید نه حقیقتا آمده ام تا معنای فلسفه هگل باشم . پستی عین بلندی زیبایی عین زشتی . قدرت عین ضعف
و همه آن ها از این ها نشات بگیرند .
کسی چه میداند حقیقت عریان زندگی من چیست حتی خویش نیز ناآگاه از اینهمه تناقضم .
عاشقم یا فارغ مستم یا عاقل . درد میکشم یا بی دردم
احساس دارم یا بی احساسم؟
نمیدانم اصلا نمیدانم ساعتی بعد چه تصمیمی خواهم گرفت
همچون پاکان راه رسم عاشقی خواهم ریخت و سربه دار خواهم شد یا که نه خیال جنونم زده دست به دست شیطان تا ناکجا آباد بشریت خواهم رفت ؟؟
اما ظن و گمانم این است که خدا برای قهرمان این داستان ناپاکی و حضیض گناه نمیخواهد ... چرا که دیده ام دستش را لابه لای تمام تصمیمات بر گناهم
والله دیده ام ..
دیده ام و شما هم خواهید دید ...
راستش کمی هم ترس دارم زیررا برای خوب ماندنم بسیار جنگیده ام اگر خراب کنم سالها پاکی را به چند لحظه باخته ام ...