روزها از صداقتِ رؤیای شبت غزل میسرایی
و فردایش در پی الهه آشفته شب
پا برهنه میان کوچههای خیال قلم میزنی.
اما من
الههٔ آشفتهٔ هیچ شبی نیستم
که به یادِ رؤیای دیشبت
در هزارتوی وهم
و با هزار آیه و حدیث
دنبالش بگردی.
تو خیال را بر حقیقتِ حضور ترجیح میدهی
نوشتههایت آکنده از شکوه و دراماند
اما حقیقت را میبلعند
و در حصارِ وهم پنهان میکنند.
سفرنامهات پر از جدال است
اما تو بیش از آنکه معشوق را ببینی
انعکاسِ احساسِ خویش را مینگری
و معشوق
در غبارِ حماسههایت گم میشود.
بیدار شو…
آیینه را از غبار پاک کن. تا نقش و نگار دوست بر آن جلوه کند و
دل را جز به یک دوست رفاقت مده.
و ما را جز ناصحی نشناس
که کارِ ما
جز به یک روز و دو روز نکشد
و بدان فردایش فاتحهخوانیست بر این دو روز
پر مشقت...