ویرگول
ورودثبت نام
Bande_khoda
Bande_khodaبنده خدا
Bande_khoda
Bande_khoda
خواندن ۲ دقیقه·۴ روز پیش

ساعت به وقت افکار مزاحم

ساعت دو و هفده دقیقه‌ی شب است.

با تهوع بسیار و ایضا دل‌درد کشنده از خواب کنده می‌شوم. انگار یکی مشت کرده توی معده‌ام و می‌گوید: بیدار شو ساعت به وقت افکار مزاحم است ..

خدایا آنقدر  صدقه داده ام تا بلا از سرم بگذرانی . جیب هایم عین کف دست شده اند نهیبم میزنند : اگر میتوانی بِکن

البته از قدیم گفته اند« غم نان برود غم جان که نمیرود »غصه‌ ام از پول نیست حقیقتش آمده است تا برود چرک کف دست است  من بیش از این‌ها هم از دست داده‌ام و آب از آب تکان نخورده. من برای اینها  گریه نمی‌کنم.

آن‌چه جانم را می‌جود چیز دیگری‌ست.

پدرم را که می‌بینم حالم بدتر می‌شود. آن سرفه‌های خشکِ ممتد و خسخس سینه آن چشم‌های سرخ از بی‌خوابی، آن دست‌های ترک‌خورده. مردی که همه عمرش دویده بی‌آنکه سهمی از دویدن نصیبش شود. جز پدری چه کرده؟ جز این‌که خودش را خرج کرده برای ما؟

مادرم می‌گوید: «پدرت دستش را می‌دهد تا تو سیر شوی.»

شوخی نیست. حقیقت تلخی‌ست که هر شب توی صورتم می‌خورد.

نمی‌دانم دختر خوبی بوده‌ام یا نه. اما می‌دانم این مرد این روزها دارد زیر بار نگرانی برای خوشبختی من خورد می‌شود. و من از خودم می‌پرسم: مگر خوشبختی من قرار بود این‌همه تاوان داشته باشد؟

آدم بعضی وقت‌ها احساس  می‌کند خودش شده بلای جانِ خانه.

مادرم هم طاقت ندارد. او ادم صبوری نیست اگر دلش بشکند برایش دنیا یا سفید است یا سیاه. اگر این کار نشود اگر این گره باز نشود می‌ترسم همه چیز در نظرش رنگ خون بگیرد.

و آن وقت من می‌مانم و دو آدم شکسته خودم و مادرم و هر دو را باید رتق و فتق کنم .

خودم؟

من هم دیگر خسته‌ام از نقش بازی کردن. از قوی بودنِ اجباری. از این‌که همیشه باید ستون باشم وقتی خودم دیوار ترک‌خورده‌ام چه ستونی از قواره ام در می آید بیشتر شبیه مترسک ها شده ام به وقت بارش ملخ ها

شاید سکوت کنم. شاید دهانم را بدوزم. شاید وانمود کنم هیچ چیز نشده.

اما آخرش چه؟

آخرش آدم می‌ماند و تنهایی. تنهایی‌ای که شب‌ها گلویت را می‌گیرد و می‌گوید: حالا نفس بکش اگر می‌توانی.

خدایا، تعارف که نداریم.

اگر قرار است امتحان بگیری اندازه نگه دار. این خانه دیگر جانی برای تاوان دادن ندارد.

یک خانواده را از زیر بار این همه ترس و غم بیرون بکش.

معجزه میخواهم آری معجزه میخواهم عصای موسی و نفس حق عیسی میخواهم ظن و گمانم را خوب بسته ام . خوب بسته ام خدایم خوبی ها را حواله راهم خواهم کرد . پس ناامیدم نکن ....

هر که این را می‌خواند اگر دلش نرم شد، دعایی بخواند بر این دل خسته

«دعایی که در خلال آن خدا را

به بانوی دو عالم حضرت زهرا قسم بدهد»

می‌گویند دعای آدم درمانده زودتر بالا می‌رود.

شاید این یکی هم رفت.

و من‌الله التوفیق.

اسلامدرددلنوشتهداستانمذهبی
۴
۲
Bande_khoda
Bande_khoda
بنده خدا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید