گاهی با خودم میگویم کاش هیچوقت سرِ راهم سبز نمیشدی. کاش همان آدمِ خسته و بیحوصلهای میماندم که به مرگ بی سرو صدا در کنج خانه ، به روزهای بی کسی عادت کرده بود.
اما من و خدا بهتر میدانیم اگر نمیآمدی در گوش این مرده هزار یاسین هم کارساز نبود و اگر هزار نفر هم از گذشته تا به رستاخیز برای بهتر شدنش قد علم میکردند فایدهای نداشت که نداشت . مردنی ها میمرند و زمان آنها را دستخوش فراموشی میکند
آمدی و من برای اولین بار خواستم از این مهلکه بیرون بیایم. آمدی و جرأت کردم تیری در تاریکی بیندازم . آمدی و منِ زمینگیر ایستادم. و تو بسان امیدی سوسو کنان در بحر تاریک دلم جوانه زدی
به جایی رسیدم که برای بودنت عزمم را جزم کرده و خودم را به تیغ خانم دکتر سپردم . با همه احتمال نشدنها. ۵۰ میلیون زبان بسته را دو دستی برای ریسکی که آیا بشود یا نشود تقدیم کرد راستش ترسیدم اما عقب نکشیدم.
حالا فکر نکنی کشته مرده ات شده ام یا از کمبود عشق به چنین کاری دست زدم نه تو رویش امید بودی در فصل نافرجامی ها
و من به جان خریدم ناامیدی بعد نشدن ها را . و اگر هزار دسیسه هم میچیدند مرا به آن درِ مطب ببرند حاشا حاشا که توانشان بر زبان و اندیشه من نمیرسید . اما تو بیهیچ اصراری مرا به جایی رساندی که خودم رهسپار این مسیر نامعلوم شدم .
حالا دو دل ام
یک دلم میگوید با هر نتیجهای شک نکن و بمان. کنارم باش و نگذار دوباره همان آدم سابق شوم.
دل دیگرم میگوید اگر قسمتت رفتن است پس اینک برو دنبال سرنوشتت من هم میروم سمت همان چیزی که اسمش را گذاشتهاند «مصلحت»
اما راستش را بخواهی من آدم مصلحت نیستم. خرابتر از آنم که تیر دلتنگی از راه برسد و من تنها با زره عقل و حسابوکتاب بخواهم خودم را نگه دارم . بعضی دردها را نمیشود با «صلاح است» آرام کرد.
گاهی هم میخواهی حتی یک نفس هم که شده با کسی زندگی کنی حتی به غلط ....
فقط دعا میکنم هر چه پیش میآید به خیر بگذرد. بودن یا نبودنمان انگار به یک نخ نازک بند است. چرا من اینگونه حیرانم پس فصول حیرانی ام کی تمام خواهد شد؟
تو هم برایم دعا کن. میگویند دعا برای دیگری در اصل برای خود آدم است. شاید ما اسممان برای هم بیگانه باشد اما دل که بیگانه نیست نکند آنهم بیگانه است و عقل سفیهم گنگ تر از آن است که این خط ناخوانا را بخواند تا چه رسد به آنکه ازبر باشد .... نمیدانم
هر چه شود این را بدان: فصل رویش شکوفه ها و آواز چکاوکان دلم بودی
و تو یکتا انسانی بودی که توانستی بی آنکه حرفی بزنی مرا به کارهای نشدنی وادار کنی ....
از پاک کردن چت ها ناراحت میشود از حذف حساب ها غضبناک اما نمیداند من اینجا برای بودن با او چه ریسک ها که نمیکنم چه هزینه های سخت چه رد شدن از خط قرمز هایی که به میان نمی آورم ...
و فرق است میان سخن و عمل ...
بخدا که بی ادعا جنگاورم ....
ق است