عجب گندی زده ام ! خودم را نمیشناسم . برچسب طلبگی و آدم خوب بودن هم مثل زنجیر به گردنام افتاده است . هر روز آفتاب میزند توی سرم اما مغزم کار نمیکند آرام آرام دارم توی این رنج و اندوه غرق میشوم. به خاطر می اورم قبلا هر چه بودم و نبودم لااقل کمی عاقل بودم اما حالا خودم را توی آینه نمیشناسم. ایمان هم که سه ماهی است به گمانم سندش را زدیم به نام دیگری ... خدا هم که رفته است سیزده بدر ..
از این بلبشو هم که بگذریم بدبختیمان که یکی دو تا نیست
تلفن را برداشتم تا نگاهی به پیامک ها بیندازم ببینم من بخت برگشته اینبار باید منتظر چه چیزی باشم . دیدم بلههه آقای نچندان محترمی که حتی نمیصرفد اسمش را بگویم شماره مرا از یکی از آشنا ها گیر آورده و نوشته است: میخواهم پناهت باشم . گیر عجب خناس هایی می افتیم ها... دلم میخواهد برایش بنویسم من زیر این طوفان متعفن غرق شده ام توی نسناس که ابلیس هم از تو گریزان است میخواهی پناه من باشی ؟؟ خیلی هنر میخواهی بکنی پناه زن فلک زده ات باش که به قول خودش دو ماه است جز دعوا و دلخوری چیزی از تو نمیبیند .. بعد هم آخرش بنویسم : خیلی عنتری آقای د / ر
این هم بلانسبت شما روزگار عن ماست
همینمان مانده بود مرد
زن دار تازه به دوران رسیده بخواهد سایه سرمان باشد الهی سقط شوید بروید توی چاه و زنده زنده دفن شوید
بنظرتان سرم را کجا بکوبم؟ تا هم دردم نیاد و هم راحت بشوم از این فلاکتستان
از مغزم دود است که بلند میشود . دلتنگی و عذاب وجدان و بی کسی ها به جانم زور شده است دیگر تحمل اینهمه بی کسی را ندارم ....
.