ویرگول
ورودثبت نام
Bahar
Bahar
Bahar
Bahar
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

از خاکستر اشک ها

مرا ببوس !
وقتی ناامیدی در وجودم رخنه کرده ،
وقتی تندبادی برگ برگ آرزوهایم را با خود برده ،
وقتی خیال‌های زیبایم به تاریک‌ترین بخش مغزم کوچ کرده‌اند ،
وقتی چشم‌های گریان دختربچه ای خواب و خوراک را حرامم کرده‌ ،
وقتی سینه‌ام از فرط درد سنگینی می‌کند ،
وقتی حتی گریستن هم دشوار می‌شود.
وقتی به زمین و زمان چنگ می‌زنم،
اما تو خوب می‌دانی ، هرچه بیشتر دست و پا میزنم باتلاق افکارم حریصانه تر مرا میبلعد ؛

مرا در آغوش بگیر !
گرمای تنت را به من ببخش تا طوفان وجودم تسلی یابد؛
نمی‌دانم این تسلی چیست… شاید هیچکس نمی‌داند.
فقط می‌دانم بسیار قدرتمند است ،
چرا که تاریکی‌ها را کنار می‌زند،
نور امید را در دل می‌تاباند،
آغوش را آزادانه می گشاید ، نفس‌ها را تندتر می‌کند،
قلب را به تپیدن‌های دیوانه‌وار فرا می‌خواند،
و مردمک چشم را تنگ می‌کند،
گویی نباید هیچ جزئیاتی از معشوق را از دست بدهی.

صدای افکارت تو را به ستوه درآورده ،
اما برای او مشکلی نیست.
قدرتش هر طوفان ذهنی را در هم می‌شکند .
حتی پرواز دیوانه وار افکارم ،  زیر سلطه اش آرام میگیرد .

اما این ها تنها سایه هایی از خیالند ، افکاری که در ذهنم موج میزنند هرگز پا به دنیای واقعی نگذاشته اند
کسی آنها را لمس نمیکند و تنها فایده‌شان، تسکین موقت روان از هم پاشیده ام است،
روانی که هر کس با بی رحمی با کفش‌های گل‌آلودش آن را لکه‌دار کرد.
حال دیگر توان پاک کردن هیچ لکه‌ای را ندارم و هیچ چیز همچون گذشته نخواهد شد .

تنها آرزو می‌کنم قلم و کاغذ به یاریم بیایند.
جوهر قلم، روحم را از نو بنویسد،
و قلبم، همچون کاغذی سوخته، دوباره از خاکستر درد و اشک‌ها زنده شود.../

آغوشدرد
۵
۰
Bahar
Bahar
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید