روح گم شده ام را در لا به لای برگه های جسمم یافتم!
چروکیده و پاره پاره بود
باد اون برگه ها رو به دست خویش سپرد
و من با دو چشم به اشک نشسته ام
نظاره گر برگه هایی بودم که ازشون خون میریخت!
از اون برگه هایی که به آسمان رفت صدای دخترکی به گوش می رسد
صدای گریه هایش رعشه ایی به تنه آسمان انداخت
ابرها با شنیدنش گریه سردادن
و مردم خوشحال از اومدن بارون بودن!
او ایستاده بود در وسط بارانی که خیسش میکرد
معلوم نبود او بود که میریخت یا، باران بود!
دست های قرمز شده است از دستکشش بیرون زده بود
نوک بینی اش قرمز شده بود
ولی همچنان نظاره گر آسمان بود و در جای خویش ایستاده بود.
آروم شروع به راه رفتن کرد، رفت و رفت و رفت
تا به خودش آمد دید دست در دست غم هایش هست
غم با چهره ایی گرفته به اون لبخند خسته ایی میزد
دخترک میماند با دردی جان سوز!
حرف ها همچون تازیانه به یادش می آید
و اون رو به زانو در میاورد
این بار زمین پذیرای اووووست
حال که بارون بند آمده است پس چرا اون هنوز گونه هاش خیس است؟
میفهمد که اشک بر چشم هایش نشسته است و فرو میریزد
دخترک مات و مبهوت به غم نگاه میکند
او کیست؟ از پشت پرده !
به خود میاید و میبیند اوست یار غمخوار وی!
شخصی که هرگز رهایش نکرده است، افسردگیست
افسردگی با همان چمدان میاید و روی زمین میشیند
غم در بر دیگر دخترک هست
باهم راهیه مسیری پر فراز و نشیب میشود
در میانه ی راه دخترک خودش رو میبینه
بسته به زنجیر بایدو نبایدهاست
دست هایش بسته به زنجیریست که ازش خون میاید
پاهایش سست و ناتوان زین غل بوده است.
کمرش زیر بار تازیانه ها شکسته است
و ذهنش از تمامی حرفا هیولاهای بی شاخ و دمی ساخته بود
که هر شب مهمون او بوده است!
هیولاهایی که هربار دیدنش اون رو به مرگ نزدیک تر میکند
هیچ کسی اونو باور نداشت و اون هربار بیشتر میمیرد
دلش تنها یک بغل گرم میخواست
یک محبت و آغوشی که بگه فدای سرت
و یک آن زمستانش تبدیل به بهاری زیبا شود
اما همان زمستانش هم تبدیل به خزان شده است
او تنها بود و تنهایی بلند شد
تنهایی ترسید...
تنهایی گریه کرد ...
تنهایی رفت ...
تنهایی اومد...
تنهایی خورد..
و خاطرات تنهایی هایش تنها به اینا ختم نمیشود....
دخترک جا خورد افسرده نگاهی جان سوز بهش کرد و ادامه داد
غم ایستاده برای دختربچه دعایی خوند و اون رو به دست همون قسمت سپرد
دخترک وقتی جلوتر رفت خودش رو دید
یکم از اون دختربچه بزرگ تر شده بود
ولی هنوزم در غل و زنجیر بود
گریه میکرد و نگاهش به در بسته ایی بود که هیچ وقت برایش باز نمی شد
این سری مشت هایش بر درو دیوار خونه اش میخورد
جلوی دهنش رو میگیرفت و به دستش نگاه میکرد
دستی که میلرزید و حال مهمان درد بود
درون خودش بارها شکست و بازهم فردا صحبت کرد
غم با خنده نگاهی به دخترک کرد و دستی به شونه های لرزانش زد
به افسردگی پیوست برای خوش آمد گویی به میهمان جدیدشون!
دخترک با تعجب به میهمان جدیدشون نگاه کرد
اون که بود؟
اون خستگی هایم بود
قیافش زار و نزار بود انگاری تمام بارهای دنیا روی دوتا شونه ی کوچولواش بود!
ادامه ی مسیر رو با خستگی آغاز کردند
هرجای این دنیا دخترک خودش رو در بند میدید
که داره گریه میکنه
یه جا فریاد میزنه
یه جا مشت های مکررش به دیوار هست
اما از هیچ کدوم به قد این یکی نترسید!
دخترکی که چشم هایش سرمای زمستون رو به سرخه گرفته بود
در عمق چشم هایش غم هایش بوی سیاهی گرفته بودن
دیگه به در نگاه نمیرد و حتی منتظر هیچ آغوشی نبود
درون تاریکی نشسته بود و مدادی در دست داشت
در میان نوشته هایش گاه می دیدم که
میخندد
میگرید
نیش خند میزد
به یک نقطه نگاه میکند
آه میکشد
و بازهم مینویسد
در کنارش دستمال های له شده ایی وجود دارد
برگه هایی پاره شده
و یک مکان برای فرار از دردهایش
اون گریه میکرد ولی به عروسک در بغلش دلداری میداد
پتو رو روی خودش میکشد و خودش رو درون آغوش خودش میکشد.
بعدش جوری بلند می شد که گویی هیچ غمی ندارد
به غم نگاه میکند که با افتخار به دخترک نگاه میکند
افسردگی برایش دست میزد
خستگی اما هنوز خسته بود!
موقعی که اون دختر شروع به راه رفتن کرد دخترک پشت سرش شروع به راه رفتن کرد
اون با هر قدمی که به جای میگذاشت
پاقدم هایش خونی بودن!
اون دختر در کنار ظاهر سردش خیلی تنها بود
حرفا همچون تیری که از کمان راهی شده اند
به مقصد بدن او فرود میاید
اما اون هیچ خم به ابرو نمیارد
میرود، میرود، میرود به هیچ واکنشی بازهم میرود
خستگی هایم خسته تر شده بود جوری که بر زمین افتاده بود
غم تاب دیدن این صحنه ها رو نداشت
افسردگی برایش گل هایی میریخت که به محض فرود به زمین پژمرده میشدن.
از اون دور دورهای دخترک نجوایی شنید کودکی اسم اش رو صدا میزد
اما اون فقط رویا میبافت با کاموایش!
صدای اون کودک را در نطفه خفه میکرد و سردتر از قبل میشد، جوری که همه سرداش میشد
همیشه دست خودش را میگرفت و میرفت
اما اون در، رویاهاش زندگی میکرد
در، رویاهاش اون زیبا و ستودنی بود
دخترک تا به خود آمد به چاهی عمیق فرو افتاد و تنها صحنه ایی که به عنوان آخرین صحنه ثبت کرد
غم بود که با چشمانی به گود نشسته برایش دست تکان میداد
افسردگی که با سری افتاده نظاره گرش بود
و خستگی که به نظاره ایستاد
و تمااااااااااااام
در اون چاهی که افتاد شخصی مشغول کلنجار با خودش بود
به اون که رسید اون شخص با خوشحالی بهش دست تکون داد با دیدن سایه ایی عجیب ترسید و پشت دخترک قایم شد
با دیدن اون چه که میدیدم باور نمیکردم که او کیست؟
عصبانیت با عصبانیت به دنبال استرس میگشت و باهم درحال نزاع بودن
بیخیالی روی صندلی شکسته نشسته بود
منطق با عینکی که بر روی چشم داشت اخمی کرد و اون دو رو از هم جدا کرد
در اون میون آوازی خوش سر داد قلبی که عاشق بود
و باز دخترک با هم مسیرهای تازه ایی یافته بود
در مسیر عصبانیت برعکس ظاهرش خیلی آروم بود و توی حال خودش بود و دائما غرغر میکرد
استرس از کشف ناشناخته ها میترسید و با خود اضطراب رو به همراه آورد
خونسرد همان طوری بود که بود دست درون جیب هایش آروم راه میرفت
منطق با دقت مسیر رو بررسی میکرد و استدلالی کشف کرد که به مزاجش خوش اومد
در اون بین قلب دائما عاشق میشد و آواز میخوند
و اون قلب با خودش شخص جدیدی به نام شادی رو آورد
این سری گروهمون بدجوری ناجور بودن!
هیچ کدوم با اون یکی سنخیت نداشت
و تنها قلب و شادی بودن که فارغ از دنیا در حال تلاش برای خوشحال بودن میکردن
همه ایستادن اون اونجا ایستاده بود؟
قدی بلند و چشم های به خون نشسته است اون تنفر بود!
همراه اون حس کینه بود که برعکس اون چشم هایش آتش بیرون میزد!
اون دو، دوبرادر باهم بودن که دائما باهم بودن
دخترک در بین این گروه به مسیر خودش ادامه داد
درین مسیر کلی سختی کشید
غم دید
و افسردگی اورا در آغوش کشید
خستگی هایش روحش را فرسود و جسمش رو نابود کرد
با عصبانیت هایی که دیگران بهش میدادن به خودش آسیب میزد
و از همه کس و همه چیز متنفر بود و کینه ایی به دل میگرفت
از اون بین استرس هم هیودا شد چون قرار بود تغییر بکنه از اون چیزی که دیگران برایش ساختن و شادی نصیبش شد با قلبی که آوای عشق سر میداد اما مگر میشد تا وقتی که منطق و استدلال هایش هست قلب طنین اندازی بکند.
و دخترک غیر از دعواهایی با آدم ها مشغول دعوا درون احساسات خودش شده بود.
هرچه پیش میرفت بیشتر مصمم تر میشد که اون مرگی که آرزویش بود را شکست بده و به آرزوهایش جامعه عمل بپوشاند....
به دنبال خودم که کشتم دیدم لا به لای نوشته هایمم،
همون قد تنها و همون قد زیبا
خودم رو، ورداشتم و نوشته ام را با این پیام خاتمه دادم
میگذره این دردا و تنها دردهایش باقیست....
و دفتر را در کتابخانه گذاشتم و برگشتم به دنیای سیاه 🧩و ترسناکی که بهش میگفتم زندگی!🧩