حریر·۱ روز پیشاسب و دخترک؛گریهای که صدا نداشتقصه هایی کوتاه با فریادی از جنون، تیکه آخر پازل از همین قصه ها ... .
حریر·۱ روز پیشاسب و دخترک؛ جنگلِ بینامنیمهجانش کردند و بعد، برای آنکه ردی از بخشش نماند، او را در جنگل رها کردند. برف، آرام و بیرحم، بر شاخهها و زمین مینشست؛ سفید، سرد، و بی…
حریر·۱ روز پیشاسب و دخترک؛حکمِ مرگ برای یک وحشیدخترِ اشرافزاده با پایی شکسته، در بسترِ تمیزش افتاده بود و از درد، کینه میچید. گفت: «بکشیدش. این جانور رام نمیشود.» و صدایش، هرچند ضعیف،…
حریر·۷ روز پیشاسب و دخترک؛دو تن از یک زخمدخترک نخستینبار نزدیکش رفت، بیصدا، با تکهای نان در مشت و دلی که مثل پرندهای اسیر، در سینه میزد. اسب به او خیره شد و...
حریر·۷ روز پیشاسب و دخترک؛ اسبِ طوفاندخترک اما از دور نگاه میکرد. ناگهان میان یکی از آن لحظه ها، در نگاه اسب چیزی دید که کسی دیگر نمیدید: ترس. نه ترسِ معمولی، ترسِ...
حریر·۷ روز پیشاسب و دخترک؛آخورهای خاموشروزها میگذشتند و دخترک، چون ریشهای که در سنگ هم راهی پیدا کند، به زندگی در اصطبل خو میگرفت. او دیگر فقط خدمتکار نبود...
حریر·۷ روز پیشاسب و دخترک؛ دخترکی که به سکوت فروخته شددخترک را نه با نامش شناختند و نه با رویاهایش؛ او را با وزنِ اندام نحیفش، با دستانی که هنوز بوی نانِ مادر میداد، و با نگاهِ خاموشی که از…
Parvane.Banoo·۲ ماه پیشموندن یا رفتن دخترک کوچکحس من به ایران و مهاجرت حس دخترک کوچیکیه که اسباب بازی مورد علاقشو بغل کرده و هیچ جوره نمیخواد رهاش کنه، اون اسباب بازی خراب شده و داره با…
🖤محکوم به زنده بودن 🖤·۴ ماه پیش🧸دفترچه خاطرات دخترک🧸روح گم شده ام را در لا به لای برگه های جسمم یافتم! چروکیده و پاره پاره بود باد اون برگه ها رو به دست خویش سپرد و من با دو چشم به اشک نشسته…