
فکر کنم بزرگترین حسرتی که تا همیشه ، همچون مار روحم را در بر خواهد گرفت ، نداشتن فرزندی است، از پوست و گوشت خودم.
من هیچگاه این حس زایش را درک نخواهم کرد.
موجودی که شاید تو در آفرینشش نقش داشتی .
تنها چیزی که میتوانی با جرات بگویی از من است.
کودکم ,هرچند شانس اینکه تو راداشته باشم از من گرفته شد.
ولی نیک که به دنیای اطرافم می نگرم.
وقتی در سرگذشت های پیرامونم دقیق می شوم .
می بینم ،من و تو شاید عمیق تر از مردم اطرافمان فکر کرده ایم.
من تو را و، تو مرا از درد دل بستن و دل کندن رها کرده ایم.
عزیزکم، نمی دانی ، تو نمی دانی که از چه سخن می گویم.
من از دلبستگی ها می گویم ، که می شود تارو پود وجودت ، اما....
وای ،...وای عزیزترینم از درد دل کندن .
روحِ جانت را ،بند بند وجودت را .
آنچه که تا دیروز از آن تو بود .
از تو می گیرند.
تو گریه می کنی ،سخت به جان می فشاری.
ولی ، با تو کاری می کند این زمانه ، که آب شدن دلبستگی هایت را ثانیه به ثانیه میبینی.
کار به جایی می رسد ،که تو راضی می شوی به رفتن آنچه که تا دیروز قلب تو بود، مال تو بود.
بعد می فهمی که اصلا تو صاحب هیچ چیزش نیستی.
حتی صاحب خودت هم نیستی.
عزیزکم درد دارد ،می فهمی دل کندنش ،هر دمش ، ریش ریش می کند وجودت را.
حال من ماندهام ، و دنیایی که در آن گیج می زنم بین روابط گوناگونش.
حس می کنم ،به جز پدر و مادرم ، که هر روز پیر و پیر تر می شوند ، من هیچ کس را از آن خود ندارم.
نمی دانم ، چه می شود ، چه می کنم.
گاه می گویند ، دخترم ، پسرم ، دخترانم، پسرانم ، ،همسرم ،عشقم .
ومن هر روز می بینم از بین این دایره جز وجود پدر و مادری و برادرانی که گرفتار زندگی خویش اند هیچ ،هیچ ندارم .
من واژه ای ،برای گفتن خانواده ندارم .
من هستم ،خودم و خودم و خودم ....
و گاه می اندیشم ،که هر ثانیه از این نیز کم خواهد شد......
مهسا 1404/02/1