
در خانه ای مادری با کودکانش مشغول بود.
آرام، مثل آرامش برکه ای قبل از پرتاب سنگی در آن.
دیوارهای خانه از نور بود ،نه نوری که چشم را اذیت کند ،نه ،نوری که نرم بود و گرم.
سقف آن از ابر های آبی پوشیده شده بود.
خانه بزرگ بود و پهناور ،به اندازه تمام کودکان .
امنیت در آنجا چشیدنی بود ، مثل طعم هل در چای دم کشیده خانه مادر بزرگ.
زمان در آنجا کند بود ،انگار ثانیه ها و عقربه ها با هم مهربان تر شده اند .
عجله و اضطرابی نبود .
زمانی نبود ،همه چیز مثل همان روز اول بود .
در خانه بیماری نبود، گریه نبود ،همه جا صدای خنده میپیچید.
مادر همیشه جوان بود ،با گیسوانی بافته شده و بلند .
در خانه همیشه عطر گل یاس روان بود .
درختان همیشه سبز بودند و شاداب .
در آن سرزمین گلی پژمرده نمی شد ، جوانی پیر نمی شد .
آنجا ،نه صدای شلوغی بود و نه همهمه ،نه اینکه صدایی نباشد .
صدا ها آرامش بخش بود مثل صدای نم نم باران ،مثل صدای بال پروانه ،مثل زمزمه لالایی مادران در انتهای شبی مهتابی.
هرچه بود ،نور بود ، آرامش و زیبایی.
نه جنگ بود ، نه مرز بود و نه رنگ های گوناگون .
زیبایی در همین یک رنگ بود .
همه چیز خالص بود و ناب .
یکی بود ،یکرنگی.
ساختمان ها بلند نبود ،کوچه ها دلگیر نبود ،آسمان پُردود نبود .
آنجا خانه بود .
خانه.
مادر برای لحظه ای در را گشود و ...
و ناگاه ،کودکان یک به یک پا به بیرون در گذاشتند .
و سقوط ...
سقوط آغاز شد.
سقوطی در قعر دنیا.
با گریه ای از خواب پریدند و دنبال خانه گشتند.
راه خانه را گم کرده بودند.
روزها ،ماه ها و سال ها گذشت .
کودکان بزرگ شدند ،خسته از جستجو.
کم کم عادت شد زیستن در سقوط.
فراموشی فراگیر شد و خانه را از یاد بردند.
روزی و شاید هم شبی ،کسی چه میداند، مادر دوباره در را باز خواهد کرد .
راه خانه را پیدا خواهند کرد.
درب خانه باز خواهد شد و مادر یک به یک کودکانش را صدا خواهد کرد .
گاهی به آسمان نگاه کن .
گاهی ...
شاید درب خانه گشوده بود .
شاید...
مهسا تیر ۱۴۰۵