ویرگول
ورودثبت نام
نازنگار
نازنگارشاعر و نویسنده
نازنگار
نازنگار
خواندن ۱ دقیقه·۶ ماه پیش

داستان کوتاه

داستان قلبی که جایش را به مغز می‌دهد.

دخترکی با قلبی عاشق و پر از مهر درحال سپری کردن زندگیش بود. اما ضربه های کوچک و بزرگ زندگی او را از پا در آورده بود. از همه دردناک تر آدم ها بودند که قلب کوچکش را به توپ فوتبالی تشبیه کرده بودند و آن را این طرف و آن طرف می انداختند. دخترک روزی تصمیم گرفت قلبش را در شیشه ای نگهداری کند اما نه اینطور نمیشد قلب هر روز نظر دخترک را جلب می‌کرد تا به جای اصلی خودش برگردد . پس از مدتی تصمیم گرفت آن را در دریاچه ای رها کند تا قلب راه خودش را پیدا کند. بدن دخترک جایی برای وجود قلب و احساساتش نبود ؛ قلب باید زندگی دیگری را در دنیایی متفاوت شروع می‌کرد.

دخترک قلب را که با چشمان خیس در آب رها کرد برای او دست تکان داد و جای تمام احساسات خالی اش را به منطق بخشید .....💔

𝓝𝓪𝔃𝓪𝓷𝓲𝓷

( ناز نگار)

داستان کوتاهداستانک
۱۷
۰
نازنگار
نازنگار
شاعر و نویسنده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید