دو پنجره نشسته بر آجر های خاکی در مقابل هم سکوتی پر از حرف دارند ، حرف هایی در تک تک آجر های ساختمان نهفته است.
طاقچه یکی سالهات غبار خاک از روی آن پاک نشده ، دیگری گل شمعدانی پژمرده ای را در بغل گرفته است.
هیاهوی باد آن دو را تکان میدهد و کلمات خفته را بیدار میکند. گویی باد میخواهد عشقی آرمیده را در میان آجر ها بعد سال ها خاموشی بیدار کند. در سکوت کلماتی به گوش میرسد....
یکی میگوید کاش کلمات مرگ آلود اینگونه در وجودمان زنده نبودند و دیگری میگوید ای کاش عشق دنیایی برای رسیدن بود.
باد شدت گرفت آنقدر تند شد که شاخه ی بیجان شمعدانی دل به رفتن سپرد و روح خود را فدای طوفان عشق کرد. هردو پنجره های باز هم تکان میخوردند . آن دو هم تصمیم خود را گرفته بودند ، کلمات را به باد و باد هم به ابر های تیره ی آسمان رساند ، ناگهان صدایی گوش خراش از میان هو هوی باد به گوش رسید. آنها دیگر نتوانستند با غم عشق دست و پنجه نرم کنند و برای همیشه بسته شدند......
باد کمی آرام گرفت و قطرات ریز باران زمین های خشک را بوسیدند.
