میخواستم تا قبل از تمام شدن جهان فرزند بهتری برای مادرم باشم، فرزندی که مادرم هرگز از به دنیا آوردنش پشیمان نشده بود .
میخواستم تا قبل از تمام شدن جهان با خودم یکدل شوم ،لیوانم را در دست بگیرم و پیش تو بیایم ، درِ خانه ی تان را محکم بزنم، بی دلیل ، بد موقع، پی درپی،
و تورا به باقی عمرم و یک فنجان چای دعوت کنم.
میخواستم تا قبل از تمام شدن جهان با پدرم حرف بزنم، میخواستم دستش را بگیرم و سفت بفشارم،
به او بگویم که میتوانم زنده بمانم،
زنده بمانم و زندگی جدیدی را آغاز کنم،
میخواستم خیالش را راحت کنم، حتی به قیمت گفتن دروغ ، شاید هم تنها نگفتن حقیقت!!
میخواستم تا قبل از تمام شدن دنیا رویا بسازم، آرزو های نداشته ام را پیدا کنم، دنبال کار و باری بروم،
سرگرم درس و مشقی بشوم،
کسی را دوست بدارم ،
مادری هرچند نرسیده به گردِ پای مادرم ، اما مادری 'نیمچه مادر' بشوم .
میخواستم تا قبل از تمام شدن جهان زندگی کنم .
اما جهان، این روز ها، این دقایق و این لحظات رو به اتمام است،
به تمام شدن جهان درست نمیدانم چند روز باقی مانده، شاید ام چند دقیقه یا حتی چند ثانیه .
نمیدانم میتوانم تا قبل از ته کشیدن جهان فرزند بهتری برای مادرم بشوم،
نمیدانم میتوانم تمام ِ قوانین ارتباطات جهان را بر هم بزنم، بی پرده، بدون مقدمه، بد موقع ، بد موقع ، بد موقع ، رو به تو ، رو به آینده ای نامعلوم حرکت کنم و تورا به باقی مانده ی عمرم دعوت کنم.
نمیدانم میتوانم یا نه .
نمیدانم میتوانم تا قبل از تمام شدن جهان، دخترکِ کم حرف و خجالتی درونم را بشکنم و از میان خرده شیشه ها دختری که همیشه آرزویش را داشت بیرون بکشم یا نه.
نمیدانم بالاخره میتوانم خیالش را راحت کنم یا نه .
نمیدانم جهان تا قبل از تمام شدنش، به من فرصت بافتن موی دخترم را میدهد یا نه،
فرصت فشرده شدن انگشت اشاره ام با دست های کوچکش .
اگر نمیشود، اگر نشد و نتوانستم تمام این لحظات را زندگی کنم ، ای کاش دنیا بایستد .
درست در زمان حال،
درست در بیست و شش اردیبهشت ماه چهارصد و پنج.
درست در آخرین روزهای نونزده سالگی .
دنیا بایستد ، من بایستم ، تمام قد، در برابر خط پایان .
عقربه ثانیه ای جلوتر نرود .
عقربه ثانیه ای حرکت نکند .
من نفس نفس زنان ، با پاهای گِلی، لباس خاکی، به سمت مادرم ، پشت به مسیر رسیدن به خط پایان بدوم . بدوم . بدوم .
۱۹ ، ۱۸ ، ۱۷ ، ... ، ۱
در آغوش مادرم خودم را گم کنم ،
و آن جا ، در امن ترین پناهگاه جهان، با بوسه ای گرم و آشنا از مادرم، آخرین جرعه از زندگی را بچشم،
در کالبد نوزادی که هیچ درکی از زندگی ندارد ...
اگر جهان برای تمام شدنش مصمم بود، تمام شود...
من در آغوش مادرم هستم .
نمیدانم چقدر تا پایان جهان باقی مانده.
نمیدانم ..
پ.ن: کاش تو یه دنیای دیگه، دوباره درست تو شروع نونزده سالگیم ببینمت؛
بیست و شش اردیبهشت ماه
📌از روزهای پایانی جهان
