DA_aa·۱۰ روز پیشاکنون ،قبل از تمام شدن جهانمیخواستم تا قبل از تمام شدن جهان فرزند بهتری برای مادرم باشم، فرزندی که مادرم هرگز از به دنیا آوردنش پشیمان نشده بود .میخواستم تا قبل از تم…
گیسو·۴ ماه پیشاین روزها و اون روزها!این روزها-دی ۴۰۴- یاد دوران کرونا افتادم، از جهاتی برای من شبیه اونروزهاست.دوران منحوس و مخوف کرونا مجبور بودیم «در خانه بمانیم» و از دوستا…
Kamelia·۴ سال پیشاینروزها که توی زندگی پلکیده ایماینروزها که توی زندگی پلکیده ایم و برایش جان میدهیم ،اینروزها که بخت ویران شهر را میبینیم و دلیلی برای رنجهایمان نمیابیم ،اینروزها که نه تن…
Kamelia·۴ سال پیشاینروزهااینروزها که توی زندگی پلکیده ایم و برایش جان میدهیم ،اینروزها که بخت ویران شهر را میبینیم و دلیلی برای رنجهایمان نمیابیم ،اینروزها که نه تن…
نغمه رستگار·۸ سال پیشفلسفهبافی بر روی سکوی پشتِ پنجرهیه سکوی کوچیک پشت پنجرهی آشپزخونهست که پاتوق منه ... میشینم پشتِ پنجره و زل میزنم گاهی به کوچه و به عادت قدیم، به رفت و آمد ماشینها و سرعتشون و داستانهاشون .. چشمام به ماشینها بود .. بعد دیدم چقدر سبزه جلوی نگاهم .. چقدر حیاط سبزه و بعد یهو حواسم رفت به توری و اون میلههای فلزی که از همهچیز جلوتر بود و مانع بود انگار برای دیدن اون اتفاقات پشتِ سرش ...