چند روزه یک فیل بزرگ خاکستری نشسته روی سینم. نمیذاره بلند شم . نمیذاره نفسم بالا بیاد
هنوز نتونستم و خودم میدونم که خوب خیلی زوده که بتونم از پسش بر بیام
این روزها پی امید و معنای زندگیم تو کتابها . حتی اونهایی که از قبل خوندم .
انگار همه مطالب از یادم رفته
انگار هیچی نمیدونم
قبلا کتاب های یالوم بیشتر از هر کتابی بهم راه نشون میداد
میدونم که شاید مطالب از یادم رفته باشه ولی این چیزی که الان هستم و راهی که توش قدم میزنم حاصل هم نشینی با افرادی هست که کتاباشون رو خوندم
از زندگیم راضیم و از راه و روشم راضی تر
ولی این چند روز با هیچ ترفندی نتونستم این فیلو بلند کنم
.
.
.
شاید با امیدی که هنوز کورسویی ازش مونده بتونم رامش کنم ! نه!؟
هنوز میشه به امید . امید داشت!!