کفش ورنی ، لباس اتو کشیده ، کمربند چرمش ، ساعت برندی که به دست می بست، پولدار بودنش رو توی چشم همه فرو می کرد. بدون شک رد عطری که ازش به جا می موند، اگه آغشته به بوی تهوع آور سیگار نبود، دلربا بود. میز کارش انتهای سالن بود. با اقتدار می نشست ، قبل از اینکه اولین چای آبدارچی رو بنوشه، با فندک طلاش سیگار رو هم روشن می کرد. بی شک اولین سیگاری نبود که بعد از بیدار شدن روشن می کنه. بعد از آقای رئیس حسابداری صنعتی، همه پرسنل زیر دستش به نوبت در حالیکه اسناد مالی رو بالا و پایین می کردند، پکی هم به سیگار لای انگشتانشون می زدند.
بهناز تنها خانوم بخش حسابداری صنعتی بود . دختر لاغر اندامی که معمولا بخاطر کم خوابی های مفرط رنگ پریده و بی انرژی بود. هز وقت ازش می پرسیدم چطور توی اون فضای خاکستری رنگ متعفن، احساس خفگی نمی کنه، گزارشاتی رو که برای امضا مدیر مالی می برد، فشار می داد و می گفت:(( چه می دونم؟))
این سمت سالن رییس حسابداری فروش ، در حالیکه عینکش رو روی نوک بینی گذاشته بود و گاهی از بالای عینک مراقب من بود ، فرت و فرت سیگار می کشید.به نظر آدم بسیار شکاکی بود، هر چند ساعت یکبار، کلی کاغذ به دست می گرفت و از پشت میزش بلند می شد و به طبقه بالا می رفت .
تعداد سیگاری های این واحد کمتر بود. آقای خ که کارشناس واحد تدارکات بود بخاطر سنگینی شکم بزرگش، به آرومی راه می رفت و همین که از بیرون وارد می شد با صدای بلند می گفت : (( سلام علیکم)) و همون طور هیکل بزرگش رو به زور پشت میز جا می کرد . به جز آقای خ ، فقط همکار لاغر مردنی دیگر مون سیگاری بود که البته بسیار به ندرت داخل شرکت سیگار می کشید.
تقریبا تمام روزم با سردرد و تهوع میگذشت. عادت به بوی سیگار نداشتم و خیلی اذیت می شدم.
یک روز از مدیر مالی خواهش کردم سیگار کشیدن در واحد رو ممنوع اعلام کنه. لبخند موذیانه ای زد و گفت: (( همه اینها مسن هستن، نمی تونم بهشون بگم سیگار نکشن، شما می تونی وقتی اینا سیگار می کشن بری بیرون که اذیت نشی.))
حالم از دیکتاتوری موجود بهم می خورد. همکاران که ظاهرا متوجه اعتراض من شده بودن، دست به یکی کرده بودن و به عمد بالای سر من برای حرف زدن یا چک کردن اسناد می ایستادن و سیگار دود می کردن.کارشناس ارشد حسابداری صنعتی هم که جوان هیکلی و خوش تیپی بود ، به جمعشون اضافه میشد؛ گویی می خواستند معشوقه جذاب لعنتیشون رو به رخ من بکشن.
گوش شنوای نبود. حالا بیشتر همکاران چپ چپ نگاهم می کردن ، بعضی ها با تنفر جواب سلامم رو می دادن و بعضی هم جواب نمی دادن.
یه روز به جوان خوش قد و بالای طبقه دو که منشی مدیر عامل بود گفتم: میشه لطفا به همکارن اعلام کنید در واحد سیگار نکشن؟ با همون نگاه هیزش لبخندی زد و گفت: (( نمی دونی سیگار چه حالی میده، مخصوصا بعد از ....)). ای کاش قدرت این که با مشت دندون های سفید یکدستش رو توی دهنش خرد کنم داشتم.

بالاخره اون روز رسید. مدیر عامل جوان و مقتدر از آمریکا برگشت و طبق عادت دیرین بدون اطلاع قبلی سرزده وارد واحد شد.
از بعضی از کارشناسان به صورت رندوم گزارش کار شفاهی گرفت. با مدیران هم چند دقیقه ای در همان مکان صحبت کرد.
از من که یکی از تازه واردترین ها بودم و بسیار جوان و کم تجربه پرسید: (( چه خبر؟ از کار راضی هستی؟ )) خام بازی در آوردم و گفتم: (( بله ممنونم ، همه چیز خیلی خوبه، فقط اگه همکاران لطف کنند و داخل واحد سیگار نکشند عالی تر میشه.))
به خوبی خشم زیر دندانهای همکاران رو می دیدم، گویی توی دلشون می گفتند:(( ای کاش میشد قدرت جویدن گوشت تلخ این همکار نچسب رو داشتیم و بعدش هم عین ته سیگارمون زیر پا لهش می کردیم.))
پیرمردان لجباز با صدای بلند شروع کردند به اعتراض کردن.
(( می تونی از این شرکت بری))
(( می تونی واحدت رو عوض کنی))
(( سی ساله اینجا سابقه کار داریم، به اندازه تو پر رو نیستیم که اعتراض کنیم.))
مدیر عامل که تا این لحظه ساکت بود و گوش می کرد، از تلفن روی میزم داخلی منشی رو گرفت و دستور داد سریع بیاد پایین.
جوان خوش تیپ در حالیکه رنگ از صورتش پریده بود اما سعی می کرد خونسرد باشه پرسید:(( بله آقای مهندس.))
مالک شرکت با اقتدار و با صدای بلند گفت:(( همین الان یکی از بچه ها رو بفرست اتاق کنار سالن غذا خوری رو تمیز و آماده کنن برای سیگار کشیدن همکاران سیگاری)). ضمنا هر کسی که از امروز سیگار کشیدن رو ترک کنه، ماهانه مبلغی بعنوان پاداش ترک سیگار به حقوقش اضافه میشه. این رو به خزانه داری اعلام کنید.))
ادامه دارد ...