ویرگول
ورودثبت نام
خاتون
خاتونمدیر، روانشناس ، استاد زبان، گاهی می نویسم، گاهی شعر میگویم‌، بیشتر عکاسی می کنم. عاشق طبیعتم.
خاتون
خاتون
خواندن ۲ دقیقه·۲۴ روز پیش

حسود هرگز نیاسود!

تینا پیام داد تو رو خدا بیا، لطفا این بار رو بخاطر من بیا، این بچه از اون سر دنیا اومده ، منم همه رو دعوت کردم خونمون که بیان اینجا اونو ببینن.‌تو رو خدا سریع خودتو برسون کمک لازم دارم.

دو روز پیش، خودم همون بچه رو برده بودم دکتر که کارهای جراحی چشمش بی نوبت و فوری انجام بشه و بتونه سریع برگرده اونور.‌اونوقت تینا تازه امروز بهم میگه که امشب مهمونی این بچه است. ( بچه البته بیست و یک سالشه).

دلم نیومد دلش رو بشکونم، حتی دل بچه رو. سریع خودمو رسوندم.

خانوم جوانی که بسیار ساده لباس پوشیده بود و هیچ آرایشی نداشت، توجهم رو جلب کرد.‌به دلم نشست. شوهر این خانوم یه آقای جوان ایتالیایی بود که همه نگاهها و توجه ها سمت اونا بود. همسرش حرفهای دیگران رو براش ترجمه می کرد. هر از گاهی آقا دو سه کلمه فارسی رو که یاد گرفته بود ، می گفت و همه می خندیدن.

خانوم جوان با من همصحبت شد. در حد بسیار کوتاه، صحبت از کار و اینها شد. بهم گفت که مقیم دوبی هستن وقتی سوالات بیشتری در مورد کارم ازم پرسید، با خوشحالی گفت: (( وای چه عالی. یکی از دوستانم دنبال شخص مطمئن و متخصصی مثل شماست. می تونم شمارتون رو بگیرم و بدم به دوستم؟))

تا اومدم بگم البته، یهو تینا صدام زد:(( سایه جون، سایه جون، بدو بیا کارت دارم، لطفا سریع عزیزم)) . از خانوم جوان عذرخواهی کردم و رفتم داخل آشپزخونه. تینا جون منو مشغول کاری کرد و بعد از چند دقیقه شستم خبردار شد جریان چیه.

از آشپزخونه اومدم بیرون. دیدم تینا داره آروم با خانوم جوان صحبت می کنه و خانوم جوان هم خیلی هوشیارانه هر از گاهی زیر چشمی نگاهی به من میندازه. سریع نگاهش رو می دزده. فهمیدم تینا جون حسادتش گل کرده و احتمالا داره اون خانوم رو منصرف می کنه.

کنار همسرم نشستم. خانوم جوان گویی اصلا من رو ندیده و هیچ مکالمه ای بین ما رد و بدل نشده بود. حتی موقع خداحافظی اینقدر معذب بود که می ترسید من خودم پیگیر پیشنهادش بشم. من اصلا به روی خودم نیاوردم و مهمونی تموم شد.

اصلا نمی تونستم رفتار زشت تینا رو قبول کنم. اینقدر عکس العملش بچه گانه و خام بود که نمی خواستم باور کنم یه خانوم متشخص ۴۲ ساله اینطوری حسادت خودش رو نشون بده.مدتها ذهنم درگیر رفتار زشتش بود.

امروز خبری شنیدم که شوکه شدم. اخیرا" تینا اخراج شده . تینا بعداز مهمونی متوجه شده بود که من ماجرای نخودسیاه شب مهمونی رو فهمیده بودم؛ واسه همین به دیگران سپرده، من متوجه اخراج شدنش نشم.‌

آدمیزاد چه موجود پیچیده و عجیبیه.

امان از حسادت
امان از حسادت

بچه
۸
۰
خاتون
خاتون
مدیر، روانشناس ، استاد زبان، گاهی می نویسم، گاهی شعر میگویم‌، بیشتر عکاسی می کنم. عاشق طبیعتم.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید