
اگر عشق نباشه، چی میشه؟
عشق! چه واژه غریبی. همون که باعث نزدیکی دلها بود؟ همون دلهایی که روزگار زیادیه، زنگار بسته.
من پشت پنجره عشق، یک رنگ خاکستری تیره زدم، از بس منتظر نور عشق پای پنجره نشستم، خسته شدم. هر چند وقت یکبار گوشه پرده نخ نما رو کنار می زنم، شاید نور کمی به درون قلبم بتابه و گرمش کنه. زهی خیال باطل.
تو شاید از من نا امید تر؛ روی پنجره یک تابلوی ورود ممنوع چسباندی و دکان عشق رو برای همیشه جمع کردی.
دختر همسایه اما خیلی سرخوش بود، تابستون و زمستون براش فرقی نداشت، همیشه پنجره رو باز می گذاشت که نور عشق به دلش بتابه، اونقدر تابید و تابید که دلزده شد و عق زد.
پیرزن چند خونه اون طرف تر، هر روز توی بالکن خونه به گلدون های شمعدونی آب میده، باید شمعدونی ها سرسبز و شاد بمونن ، اگه یه روز دختر و پسرش از اون سر دنیا اومدن دیدن مادرشون، دلشون وا شه ، بتونن کنار شمعدونی ها بشینن و یه چای گرم با مادر بنوشن.
آقا مراد، پیرمرد فربه کوتاه قامت از بس چشم انتظار تنها پسرش موند، چشماش کم سو تر شد. عصرها با رفیق چند سالش، همون عصای شیک چوبی کنده کاری شده میره پیاده روی، گاهی هم در جواب سلام کاسب های قدیمی محل، به احترام کلاه شاپور رو از سرش بر می داره و یه تعظیم کوتاه می کنه.
پسر کوچیک مریم خانوم توی کوچه ، توپش رو زیر بغل زده و تنهاست. گاهی از داخل کوچه دستی برای پسر همسایه جدیدی که چند ماهی اومدن تو این محل، تکون میده . اون پسر هم آروم سرش رو از پنجره میاره بیرون و می پرسه:(( چی می گی؟)) و پسر مریم خانوم همونطوری که یه دستش رو به دیوار خونشون تکیه داده و با اون دستش توپ رو محکم زیر بغل نگه داشته با نگاه ملتمس میگه؛(( میای بازی کنیم؟)) پسر همسایه جدید، در حالیکه با ناراحتی لبهاش رو بهم فشار می ده میگه :(( نمی تونم، مامانم رفته سر کار، در خونه رو قفل کرده.))
هوا کم کم رو به تاریکی میره. زن ها با چهره خسته ، قفل درب خیاط رو باز می کنن،با دو سه تا کیسه خرید میرن داخل. برق آشپزخونه روشن میشه. خانوم خونه گوجه و خیار رو سریع میشوره و میزاره توی آبکش .
سیب زمینی ها رو تند تند پوست و خلال می کنه . یه بسته مرغ رو که از صبح گذاشته بود توی یخچال بر میداره و میندازه توی روغن داغ تابه. سیب زمینی ها دارن توی روغن سرخ میشن، روشون یکم نمک و زرد چوبه می پاشه. سالاد رو هم سریع آماده می کنه .
محمود آقا از راه می رسه، سلام و علیکی رد و بدل میشه، محمود آقا کنترل تلویزیون رو میگیره دستش، چشاش توی صفحه تلویزیون، فنجون چای رو سر می کشه و همونجا روی کاناپه به خواب میره.
یهو از خواب می پره. تلوزیون داره سریال سی سال پیش رو نشون میده، یه کمدی بی نمک و حال بهم زن. ظرف غذاش روی میز غذاخوری آماده است، تند تند غذاش رو می خوره ، سالاد چقدر بی نمکه. کمی نمک می پاشه توش.

آخ آخ انگار خواب موند. از اتاق سریع زد بیرون. با دیدن ملوسک، یادش افتاد که دیشب اصلا دخترشو ندیده. صبحونه خورده بود و آماده رفتن به مهد.
عادت ، مزخرف ترین حس ممکنه . عادت به بودن کنار هم، بی آنکه حرفی رد و بدل بشه، غذا درست کردن ، اما تنها غذا خوردن. یا با هم غذا خوردن اما مثل دو مشتری توی یه اغذیه فروشی گه هر کدوم داره غذاشو تند تند می خوره و می خواد بره پی کار خودش.
اگر عشق نباشه، زندگی اصلا قشنگ و دوست داشتنی نیست.
عادت همون روزمرگی چندش آوره زندگی ربات هاست.