اولین لحظه ای که او را در آغوش گرفت، از شدت هیجان و خوشحالی تمام دردهای نه ماه بارداری را فراموش کرد. پسر سفید با لپ کوچولوی صورتی، همین که در آغوش مادر قرار گرفت، با دستان کوچک خود دو ضربه آرام به شانه چپ مادر زد. مادر هلاک اینهمه مهر شد و نمی توانست باور کند که فرزندش در نخستین لحظه دیدار ، او را عاشقانه نوازش کرده.
مادر با مهر نوزاد کوچک را کنار خود در تخت بیمارستان جای داد. عاشق پسردار شدن بود و بالاخره توانست همسرش را برای بچه دار شدن متقاعد کند.
نیمه شب با صدای آرام مامان مامان بیدار شد. سرش رو به طرف صدا بالا گرفت. به زور می توانست جواب پسر را بدهد. به زور داروهای سنگین آرامبخش، او را مجبور به خوابیدن می کردند.
جانم عزیزم بگو
- میشه من فردا نرم دنبال ثبت نام دانشگاه و پس فردا برم؟
+باشه پسرم ، الان چه وقته سوال پرسیدنه؟ برو بخواب.
-مامان جان تشنه ام، آب خنک کجاست؟
+عزیزم توی یخچاله.
دلیل اینهمه استرس نیمه شب، چه بود؟ صبح قبل از اینکه از خانه خارج شود، پسر را تماشا کرد. صورتش را اصلاح کرده بود، زیباتر از همیشه در خواب عمیق بود.
غروب پسر با عجله دوش گرفت و آماده شد. در حالیکه خودش را در آینه تماشا می کرد، پرسید: ((من خیلی خوشگلم. مگه نه مامان؟ ))
الحق که جوان زیبا و خوش اندام و مودبی بود. لبخند به لب داشت، عطر ملایمی به خود زد و باکس صورتی رنگی را که از فبل آماده کرده بود ، برداشت و با لبخند خداحافظی کرد.
سالها منتظر این لحظه بود، لحظه بزرگ شدن و عاشق شدن پسرش . عشق برای مادر مفهموم بسیار عمیق و پاکی داشت و حالا که کسی سر راه پسرش قرار گرفته و پسر را اینچنین مجذوب خودش کرده بود، خوشحال بود. به آرامی گفت: (( برو عزیزم، بهتون خوش بگذره، مراقب خودت باش.))
قطرات اشکش را پاک کرد. چند روزی به مراسم چهلم همسرش مانده بود . حس تناقض ، حسی بین خوشحالی و غم. از یکطرف مادر بود و سالها در انتظار چنین روزی، از طرفی همسری بود عاشق پیشه که آن لحظه، سوگوار همسر جوانش بود.