هستی·۲ روز پیشتولد دوباره در سایه های خونیک روز بعد...آدریانو در خواب فریاد زد:«نه! نه! نههههه!»با وحشت از خواب پرید. عرق سردی روی پیشانیاش نشسته بود، نفسهایش تند شده بود. سعی کر…
هستی·۱۱ روز پیشتولد دوباره در سایه های خون**ادریانو کمکم به هوش آمد.** چشمانش را باز کرد و همهجا را تیره و تار دید. بعد از چند لحظه، تاری دیدش کمکم از بین رفت و متوجه شد که در ا…
هستی·۱۳ روز پیشتولد دوباره در سایه های خونیک ماه بعد آدریانو حالا به زندگی جدیدش عادت کرده بود. هر روز صبح به مدرسه میرفت، به بچهها درس میداد و بعد از کار به خانه برمیگشت. اما…
هستی·۱۴ روز پیشتولد دوباره در سایه های خونچند ساعت بعد در اتاق باز شد و مردی بلندقامت و هیکلی در چهارچوب در ظاهر شد. با آرامی به سمت مردی که چند ساعت پیش آدریانو خطاب شده بود، قدم ب…