یک ماه بعد
آدریانو حالا به زندگی جدیدش عادت کرده بود. هر روز صبح به مدرسه میرفت، به بچهها درس میداد و بعد از کار به خانه برمیگشت. اما چیزی درونش همیشه او را آزار میداد. انگار بخشی از وجودش خالی بود، بخشی که نمیتوانست به یاد بیاورد.
---
روز عجیب در مدرسه
وقتی زنگ آخر خورد، بچهها دور آدریانو را گرفتند و با او صحبت میکردند. آدریانو حس عجیبی داشت؛ انگار هم بچهها را دوست داشت، هم از آنها متنفر بود. این تضاد درونی او را بیشتر آزار میداد.
دانشآموز:
«آقا، آقا، آقا! لطفاً وایسید!»
آدریانو، انگار که در کمرش دنبال چیزی میگشت، دستش را به سمت کمرش برد و با اضطراب برگشت. وقتی دید دانشآموزش است، گفت:
«چی شده، پسر؟»
دانشآموز:
«آقا، فقط میخواستم بگم که امروز کلاستون عالی بود!»
آدریانو:
«ممنون، خوشحالم که دوست داشتی.»
و با مهربانی موهای او را نوازش کرد. اما در همان لحظه، دستش به طور ناخودآگاه به سمت جیبش رفت، انگار دنبال چیزی بود که آنجا نبود.
---
شبهای بیخوابی
در طی چند روز اخیر، آدریانو متوجه رفتارهای عجیبی در خودش شده بود. گاهی ناخودآگاه چیزهایی میگفت که حتی خودش هم نمیفهمید از کجا آمدهاند. یک بار، وقتی یکی از همکارانش از او خواست تا در تصحیح برگهها کمک کند، ناگهان گفت:
«من وقت این کارها رو ندارم. کارای مهمتری دارم.»
همکارش با تعجب به او نگاه کرد و آدریانو خودش هم شوکه شد. چرا این حرف را زده بود؟
---
حادثهای در کوچه
چند روز بعد، وقتی آدریانو از مدرسه بیرون آمد، متوجه شد ماشینش خراب شده است. با ناراحتی زیر لب غر زد:
«اه، امروز ماشین چرا باید خراب بشه؟ خوب، من مجبورم پیاده برگردم. الان… وایسا، اینجا یه کوچه میانبر هست. از اینجا میرم.»
ناگهان، صدای فریادی از کوچهای باریک به گوشش رسید:
«کمک! لطفاً یکی کمکم کنه!»
آدریانو وقتی صدا را شنید، کمی مکث کرد. بعد که متوجه شد صدا از کدام طرف میآید، برای کمک رفت. اما صحنهای که دید، او را شوکه کرد: یک مرد با چاقو به دیگری حمله کرده بود.
آدریانو داشت جلو میرفت تا کمک کند که ناگهان سردرد عجیبی در سرش حس کرد. چشمانش سیاه شد و قبل از اینکه به زمین بیفتد، آخرین چیزی که شنید، صدای مرد چاقو به دست بود که فریاد زد:
«تو… تو…»
---
پایان قسمت سوم
«ایا آدریانو واقعا یک فرد معمولی است ؟»