ساعتهای دم ظهر، دمدمای رفتنمان از اداره، گوش به آخرین صداهای سالن میسپارم، سلامها و خداحافظیهای دور و ناآشنا، چاق سلامتیهای خسته و از سر اجبار، جیک جیک گنجشکها، بوق ملالآور ماشینها و صداهای بیاهمیت دیگری که من منتظر شنیدنش نبودهام و خلاء ممتد و متوالی شنیدن صدایت، صدای مهربانت که حالا تپش نبض و طلوع میل شده، راه فرار از خستگی و بطالت روز شده، اما تو نمیآیی.. صدایت را نمیشنوم، تو از من رو برگرداندهای و شکوفهی سفید و کوچک اقاقی که برایت چیده بودم روی دستم باد کرده است. حالا چطور دوباره به بطالت و کهالت روزهای پیش رو باز گردم؟