خون و ماتیک·۱۳ روز پیشافیونیِ حضور تویک هفتهی کاری تمام شد. یک هفتهی کاری ، روزی هشت ساعت، منتظر آمدنت بودم، اینکه صدات از توی راهرو اداره چهارستون توجهام و تمرکز و میلم را…
خون و ماتیک·۱۴ روز پیشپناه به تاریکی، از شر بطالت تابیدنات ای خورشید...میخواهم بنویسم که آن روز، سر صبح، همان روزی که پیش از تو، عطرت به اتاق آمده بود و شاخهی رزی از باغچهی اداره برایم چیده بودی، سایهی شفقت…
خون و ماتیک·۱۵ روز پیشظلام دلخوری و نیامدنساعت یازده و سی دقیقهی صبح است، آفتاب پشت پنجره لمیده، آدمها به دنبال لقمهی نانی، پول دارویی، یا بدبختی و رنج المبار دیگری، توی راهروها…
خون و ماتیک·۱۶ روز پیشنیامدی...ساعتهای دم ظهر، دمدمای رفتنمان از اداره، گوش به آخرین صداهای سالن میسپارم، سلامها و خداحافظیهای دور و ناآشنا، چاق سلامتیهای خسته و از…
خون و ماتیک·۱۶ روز پیششکوفه اقاقیااردیبهشت است، باد خنکی از حیاط پشتی اداره، عطر شکوفههای سفید و کوچک درختهای اقاقی را توی اتاق آورده و بهار خود را در ذره ذرهی هستی روزمر…