خون و ماتیک·۲ روز پیشدوباره انفصالقرار است تا ابد به همین منوال باشد؟ اینکه هشت ساعت کار لعنتی ام را به امید تو، به امید صدات و مهربانیت بگذرانم؟ قرار است اگر نیایی تا آخر ر…
خون و ماتیک·۲ روز پیشپرتگاه میل توبه ماهیت میل فکر میکنم، به اینکه آدمی در عشرت و مسرتِ بَرزَهیده از شیفتگی چطور تا این حد مقتدر و توانا است؟ به این فکر میکنم که حضور تو ن…
خون و ماتیک·۴ روز پیشپایان خماریامروز، روز عجیبی است. بعد از سی و چند روز غیظ و قهر، بعد از سی و چند روز که مرا در خماری حضورت گذاشتی، بعد از سی چند روز محرومیت از مهربانی…
خون و ماتیک·۱ ماه پیشافیونیِ حضور تویک هفتهی کاری تمام شد. یک هفتهی کاری ، روزی هشت ساعت، منتظر آمدنت بودم، اینکه صدات از توی راهرو اداره چهارستون توجهام و تمرکز و میلم را…
خون و ماتیک·۱ ماه پیشپناه به تاریکی، از شر بطالت تابیدنات ای خورشید...میخواهم بنویسم که آن روز، سر صبح، همان روزی که پیش از تو، عطرت به اتاق آمده بود و شاخهی رزی از باغچهی اداره برایم چیده بودی، سایهی شفقت…
خون و ماتیک·۱ ماه پیشظلام دلخوری و نیامدنساعت یازده و سی دقیقهی صبح است، آفتاب پشت پنجره لمیده، آدمها به دنبال لقمهی نانی، پول دارویی، یا بدبختی و رنج المبار دیگری، توی راهروها…
خون و ماتیک·۱ ماه پیشنیامدی...ساعتهای دم ظهر، دمدمای رفتنمان از اداره، گوش به آخرین صداهای سالن میسپارم، سلامها و خداحافظیهای دور و ناآشنا، چاق سلامتیهای خسته و از…
خون و ماتیک·۱ ماه پیششکوفه اقاقیااردیبهشت است، باد خنکی از حیاط پشتی اداره، عطر شکوفههای سفید و کوچک درختهای اقاقی را توی اتاق آورده و بهار خود را در ذره ذرهی هستی روزمر…