ویرگول
ورودثبت نام
ilmah
ilmah
ilmah
ilmah
خواندن ۲ دقیقه·۵ روز پیش

همه کاره ی هیچ کاره

یه روز یکی از استاد های دانشگاه، جمله ای گفت که انگار من تمام عمرم سعی می کردم بگم اما نمی تونستم کلماتش رو درست پشت هم بچینم.

"من تمام عمرم سعی کردم همه چیز باشم و در آخر هیچ چیز نشدم."

این دقیقا قصه ی منه. انگار که می خوام تا آخر عمرم هر کاری آدمیزاد از ابتدای خلقت انجام داده رو یاد بگیرم و انجام بدم، اما هر چی جلوتر میرم، حس می کنم دارم تمام مسیر های غلط رو می گذرونم.

بیشتر وقت ها احساس خفقان دارم. انگار که من دیروز و پریروز و روز ها و سال های قبل یکی یکی سراغم میان و یه سیلی آبدار می خوابونن توی گوشم و من هم نمی تونم کاری کنم. مثل یک چرخه ی باطل که هر شب تکرار و فقط خشم و پوچی درونم رو زیادتر می کنه.

چنین وقت هایی می خوام بشینم پشت میز و چندین میلیون کلمه و جملاتی که هیچ وقت به زبان نیوردم و فقط توی باغچه ی دلم چال کردم رو بیرون بکشم و بهشون بگم که حالا وقت نمایشه! وقتشه بعد از این همه سال مدفون بودن بالاخره به دنیای بیرون برین و داستانی رو خلق کنین. داستانی که میلیون ها آدم رو به وجد بیاره. اونقدری که تمام این سال ها تحمل کردن وزن شما زیر غبار وجودم بالاخره نتیجه ای افتخار آمیز داشته باشه و من رو از منجلاب زندگیم بیرون بکشه.

اما میگن که یک نویسنده خوب تجربیات زیاد و عمیقی از زندگی داره و زندگی های زیادی رو به چشم دیده. پس اگه اینطوره من میتونم از روتین زندگی خرده معتاد ها و ساقی های شهر های کوچیک بنویسم. از مشکلات خانواده های سطح وسط جامعه، که حتی خودشون هم از اهمیت دادن بهشون دست کشیدن. میتونم از پسر بچه های زیر سن قانونی موتور سوار بگم یا دختر های بالای سن قانونی ای که انگار توی هر قدمشون میخوان دنیا رو فتح کنن اما نهایتا سوی چشمِ بابابزرگ های دم حجره ها دست گیرشون میشه، یا از شهری های پولداری که از بالای پشت بوم به همه نگاه می کنند، آره بالای پشت بوم، حتی آدم هایی که از بالای قله نگاه می کنن هم این اطراف نیستن!

"من در این میانه گیر کرده ام"

زندگیدل نوشتهنوشتن
۱
۰
ilmah
ilmah
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید