ویرگول
ورودثبت نام
smiling؛)
smiling؛)
smiling؛)
smiling؛)
خواندن ۳ دقیقه·۱ ماه پیش

عشق یکطرفه من..

حقیقتا فکر میکنم بار اوله که صادقانه راجبش قراره صحبت کنم..

از دور...
از دور...

همیشه دارم راجبش مینویسم... تو تمام صفحه های دفتر خاطراتم و توی تمام کتاب هایی که اقدام به نوشتنشان کردم و هرگز موفق به پایانشان نشدم...

نمیدونم از کجا شروع کنم برات بگم..از اون جایی که وسوسه تو شدم یا از اونجایی که عاشقت شدم؟ از اونجایی بگم که محو چشم هات شدم یا از اونجایی که دیدم قلبم داره به خاطرت تلف میشه؟ شایدم از اونجایی که حس میکردم همش دلم میخواد بقلت کنم..بدنم ناخوداگاه همش در تلاش دعوت تو به اغوش من بود..

اولش نمیخواستم تو دام احساسات بیوفتم.. از اونجایی که تا به حال تو همچین دامی نیوفتاده بودم حتی حدس هم نمیزدم که چقدر خطرناکه؛ به قدری خطرناک که از همون شروعش ازت ترسیدم. هم از تو هم از اون چشم هات. چشم هات هنوز هم بعد 4 سال جلو چشم هامه ... این در حالیه که تو هنوز من رو فقط یه دوست میبینی...

اره درست شنیدین من عاشق یه مذکری شدم که دوستمه... اوایل واقعا دوستم بود یه اکیپ برای اوایل نوجوانیم که من واقعا با همه دوستم بودم و همه هم به معنای واقعی کلمه فقط دوست بودن. تا دیدارمون... بعد از اون دیگه دلم نمیخواست باهاش دوست باشم، میخواستم بهش اعتماد کنم و دلم میخواست براش یه سکو پرتاب باشه دلم میخواست همش کنارش باشم و میخواستم که براش ارزشمند باشم.. ولی اون فقط بمونه...

حتی تو تصوراتم به خودم اجازه نمیدم تصور کنم که ما بیشتر از دوستیم..ولی تو واقعیت آرزو میکنم که حداقل تو به خودت همچین اجازه ای بدی.. وقتایی که نوتیفیکیشنی از تو میاد به مدت یک ثانیه یادم میره نفس بکشم و شاید باور نکنی ولی اون یک ثانیه ها طولانی ترین ثانیه هام تا اینجا بود...

بعدش... عشقم به تو افتاد تو چالش، جایی که بین دوست و عشق باید انتخاب میکردم . انتخاب کردم البته ،فکر میکنم انتخابم دوست بود ولی نمیدونم چرا در عمل انگار عشق انتخاب شد... این هم با هر درد و گریه ای بود در سکوت گذروندم و این بار یه چالش جدید برام اومد... یار جدیدت... نمیدونم الان چی بگم ولی اولش خیلی درد داشت.. هنوزم درد دارم.. مثل یه تیر بود که در ادامه زخمش قرار بود برام همچنان دردناک باشه ولی اوج دردش اون اولشه... همون لحظه اصابت گلوله...

اولش خیلی دردم اومد و همش درحال مقایسه کردن خودم بودم و مثل همیشه برای هزارمین بار تصمیم گرفتم دیگه حسی بهت نداشته باشم...و برای بار هزار و یکمین بار باختم...

کلی حرف دارم برای اینکه بهت بگم.. مثلا تا حالا شده به من فکر کنی؟ تا حالا شده تلاش کنی بهم حسی داشته باشی؟ تا حالا شده به خاطر من کاری کنی؟ تا حالا شده دلت برام تنگ شه؟تا حالا شده به عکسم خیره شی؟تا حالا به خاطرم دودل شدی؟ تا حالا...

خیلی خیلی خیلی سوال تو سرمه... ولی چه فایده که بازنده بازی فقط و فقط منم؟

ولی یه روزی میدونم بهت میگم.. بهت میگم که لطفا دوستم داشته باش..چون من با دوست داشتنت باختم...

از اسمایلینگ به م.ب.

اگر زنده ماندم و روزی با هم در یک خانه چایی خوردیم؛ برایت تعریف میکنم که این روز ها چقدر سخت، دیر و دور گذشت:)

دوستعشق
۶
۰
smiling؛)
smiling؛)
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید