نمیدونستم چی بگم شاید ذوق داشتم بام حرف میزنه شاید نمیدونم چی بود انتظار نداشتم براش مهم باشه ازم اینو میپرسه درکی نداشتم ازش رفتم بیرون بازی کنم پدرم دیدم خشکمزد ترسیده بودم با ماشین با سرعت امد سمتم یهوزد روترمز پیاده شد زد زیر گوشم هیچی نکردم و گریه ن بغض ن ترس فقط نمیدونستم چرا دستم گرفت بلندم کرد پرتم کرد تو راه پله بعدش بدو بدو رفتم بالا پشت گاز قایم شدم دستام چسبونده بودم به صورتم فشار میدادم چشام محکم بسته بودم که منو نبینه خوب نمیفهمم که من اونو نمیبینم.امد بالا داد بیداد مادرم زد میگشت دنبال من چرا تو کوچه بود پیام کرد گاز روشن کرد سرم گذشته روگاز صورتم فشار میداد داد میزد بسوزونمت موهای سرم مژه هام ک خیلی بلند بود چشام درشت بود سوخت مجبور شدم موهای طلایی رنگم با تیغ بزنم البته شوهر خاله منیر صاحب خونه امون منو بردن پیش خودشون چشم هام رنگ طوسی داشت عکس هام هستش هنوز ولی از ترس فشار های کامده بود بعد مدتی کوتاه موهام دیگ طلای رشد نکرد