
قناری کوچک و آبیرنگ ِمن.
باز هم غم با بیشرمی در خانهام را زد و بیهوا داخل شد.
حالا که در اتاق نشیمن نشستهام و زیر نور شمعی برای تو مینویسم، کنارم نشستهاست و یک دستش را دور گردنم انداخته و با دست دیگر از کمر، مرا در آغوش گرفتهاست.
صورتش یک هوا بیشتر با صورتم فاصله ندارد. با آن چشمهای سیاه و غمگین طوری مرا خیره نگاه میکند که شرم دارم از زنده بودن بعد از تو.
دستهایش سنگین هستند و نفسهایم را به غل و زنجیر کشیدهاند. احتمالا امشب در آغوش غم میخوابم و تا چند شب آینده بساطمان همین خواهد بود.
غم بر صورتم دستی خواهد کشید و اشکهایم جاری خواهند شد.
دستهایش را روی گوشهایم خواهد گذاشت و برای لحظاتی هیچ صدایی را نخواهم شنید جز صدای غم.
وقتی غم اینجاست، در گوشم زمزمه میکند که بیا از روی پشت بام با یکدیگر پرواز کنیم. اما او دروغ میگوید زیرا هیچ جانداری در این دنیا سنگینتر از غم نیست و نخواهد بود.
غم هرگز نمیتواند کاری کند که من پرواز را تجربه کنم زیرا ماهیت غم سقوط است.
من نمیتوانم پرواز را تجربه کنم. من اینجا هستم! در این خانه! در انتظار تو.
هر بار که با امید بازگشت تو در را با شوق میگشایم، این غم گور به گور شده فرصت طلبی میکند و داخل میشود.
او دروغ میگوید، خودم میدانم. اما تو که غریبه نیستی! گاهی یواشکی بدون اینکه او بفهمد به این فکر میکنم که امتحانش که ضرری ندارد شاید توانستیم پرواز کنیم! گاهی به این موضوع میاندیشم و حالا میخواهم به تو گلهای کنم. حقا که غم، از تو برایم با وفاتر بود.
غم همیشه بود؛ گاهی که افکار و خاطرات تو پر رنگ میشدند او را از خانه بیرون میانداختم اما هر بار باز میگشت.
غم اشکهایی را پاک میکرد که تو مسبب آنها بودی! خب البته نمیتوانیم منکر این شویم که پس از هر گریه با دستهایش سرم را بر سینه میگرفت و به قصد کشتن من آن را میفشرد.
غم برایم دلداده بهتری از توست!
حالا که خودت نیستی و نمیایی شاید غم ِتو بتواند این حجم از دلتنگی را برطرف کند.
تلگرام:@imstill_blue
1:27-1404/12/7-وندا