«چیزیکهمیمیرد،مردهنخواهدماند. تودرذهنمنزندههستی!»
تو در آکاردئونی که در یک میخانهی قدیمی نواخته میشود، وجود داری. تو به باد تبدیل شدهای و بدن من همانند پری در آغوش آن باد به پرواز در میآید و میرقصد.
به دریا میروم و موجها با شدت بیشتری به صخره برخورد میکنند. تو در تک تک برآمدگیها و فرو رفتگیهای این موجها، خودت را به من نشان میدهی و من تو را میبینم همانگونه که کودکی در جمع مادرش را تشخیص میهد و به سوی تو پرواز میکنم همانگونه که پروانهای پس از در آمدن از پیله به سوی آسمان پرواز میکند.
تو در ذهن من زنده هستی.
من تو را در درختان سرو میبینم.
زیبا
آزاد
و جاودانه.

12:09-1404/10/23-وَندا