
چه کسی میتواند اثبات کند اگر انتهای مسیر را میدانستیم باز هم دست در دست این سرنوشت شوم میگذاشتیم؟ روح من در این قطار به بندکشیده شده. من در این قطار مسافری همیشگی هستم که دوری از خانه را تاب میآورم.
اینها همه یک بازی بیرحمانه برای اسیر کردن روح شاد و آزاد من بود! مسافران موقتی بدون توجه به این زندانی، آسمان را دنبال میکنند و به مقصد که رسیدند مرا ترک میگویند.
من میمانم و این ذهن زنگ زده و کلمات نمکشیدهای که برای گوشهای ناشنوا و برای چشمهای نابینا روی کاغذهای سنگی حک میکنم.
گاهی تمام روز را در قطار میرقصم و میخندم و آواز میخوانم و به مسافران دلمرده نگاه میکنم و تصور میکنم کسی شوریدهتر از من، به چه چیزهایی میاندیشد که جسم تازهاش اینگونه با چنین روح پژمردهای درحال مردن است؟!
نگونبختتر از من با چه سیاهیهای شومی درحال جنگیدن است؟
گاهی هم آشفته و تاریک کلمات گداختهشده را از مغز آتشگرفتهام با فریادهای اژدهاگونه بیرون میریزم. صدایم به گوش کسی نمیرسد. اما هالهی تاریک دورم مثل یک سیاهچاله مرا احاطه کرده و هر موجود زندهای را از واگنِ آخر آخرین قطار نسل قدیم دور میکند.
من نفرین شدهام یا این قطار؟
شاید من قطار را مصادره کردهام. قطار بیچاره! همه از تو میترسند و در بند من اسیر شدهای!
اسیر کسی هستی که خانهای در آن بیرون ندارد. جایی گرم و نرم در قلب کسی ندارد که بخاطرش مسیری را با قطاری نفرین شده، برای کم کردن فاصله و برگشت به خانه طی کند.
نگونبختتر از من که مقصدی برای پیاده شدن ندارم وجود ندارد. کسی که مقصدی دارد، در بالاترین پلههای خوشبختیست و من در قعر جهنم، در آتش مغزم میسوزم و نمیمیرم.
نفرین واقعی این مسیر بیانتهاست.
6:52
1405/2/11
وَندا
پن:موقع کپی کردنش از روی دفترم به winner takes it all گوش میدادم.شاهکاره!
پن۲:جز قلمم هیچ سلاحی برای مبارزه با سیاهچالهی درونم ندارم،یه روزی بالاخره من رو هم میبلعه.
پن۳:دو تا از پستام پاک شدن کسی میدونه داستان چیه؟