ویرگول
ورودثبت نام
نویسنده‌ای از آینده
نویسنده‌ای از آیندهمی‌نویسم تا زنده بمانیم؛ اگر بشود...
نویسنده‌ای از آینده
نویسنده‌ای از آینده
خواندن ۷ دقیقه·۷ روز پیش

خیزش اژدها؛ جستارهایی از درون یک انسان...

شاید عنوان متن برایتان عجیب بنظر برسد، اما صبر کنید. کاملا ناگهانی تصمیم گرفتم متنی از درون تاریکی این روزهایی بنویسم که سرمای شب‌هایش از دو قطب سیاره آبی‌مان کُشنده‌تر است.

وقتی حرف از داستان به میان می‌آید، همه‌مان به چیزهایی فکر می‌کنیم که خوانده‌ایم یا گاهاً بر صفحه پوچ کاغذ نوشته‌ایم؛ اما داستان فراتر از خیال است. داستان‌ها جایی در ورای کهکشان‌ها به هم می‌رسند. گاهی لازم است که با خود بگوییم: چگونه باید خواند؟ یا شاید هم چگونه باید نوشت؟

می‌خواهم پرسه بزنم در کوچه پس کوچه‌های ادبیات و در هفت وادی، از همه‌جا بگویم؛ از سعدی تا شکسپیر!


وادی بی‌مقدمه‌ی اول، آزادی؛

در ابتدای پریشان نوشته‌هایم، از آزادی برایتان بگویم. به راستی آزادی چیست؟

فرخی یزدی در باب‌ آزادی چنان می‌گوید:

با آنکه جیب و جام من از مال و می تهی‌ست

ما را فراغتی‌ست که جمشید جم نداشت

و بیایید آزادی را از نگاه نویسنده‌ای ببینیم که علارغم آن‌چه ما فکر می‌کنیم، حرفی برای گفتن باقی نمی‌گذارد. جورج اُورول در کتاب ۱۹۸۴ خود می‌گوید:

آزادی یعنی گفتن اینکه دو به علاوه دو می‌شود چهار. اگر این گزاره درست باشد، گزاره‌های دیگر نیز به پیروی از آن درست خواهند بود.

در ادامه کرانه‌ای آزادی چیزی دستگیرمان نخواهد شد؛ چرا که جورج اُورول کار را تمام کرده است. ضمن اینکه هرکس برای خود تعریفی از آزادی دارد و ما هم آن‌را محترم می‌شماریم، بیایید به وادی دیگری سفر کنیم و دیگر از نداشته‌هایم سخن برنیاوریم(!).


وادی دوم اندکی توضیح می‌خواهد. این وادی به نقل از غربی‌ها ناسیونالیسم نام دارد اما از آنجایی که ما پارسی را به هیچ‌چیز نمی‌فروشیم، آن را وطن‌گرایی افراطی می‌نامیم. به وادی وطن‌گرایی خوش آمدید؛

در این وادی اگر سخن از استاد فرهنگ و ادب فارسی، فردوسی بزرگ نشود قطعا گناه کبیره کرده‌ایم. پس گوش جان بسپارید ای اهل دل:

ندانی چو ایران نشست من است

جهان سر‌به‌سر زیر دست من است

و فردوسی پس از سرودن چند بیت دیگر، چنین می‌گوید:

چو ایران نباشد تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد

همه روی یکسر به جنگ آوریم

جهان بر بداندیش، به تنگ آوریم

اگر سربه‌سر تن به کشتن دهیم

از آن به که میهن به دشمن دهیم

اگر کُشت خواهد تو را روزگار

چه نیکوتر از مرگ در کارزار

زمانی که خواستم از این وادی خارج شوم، بیتی از حضرت استاد عارف قزوینی را دیدم که در این وادی چنان حک کرده‌اند:

خانه‌ای کاو شود از دست اَجانِب آباد

زَ اشک ویران کُنَش آن خانه که بیت‌الحزن است


بیایید به وادی سوم سفر کنیم؛ عشق.

و در این وادی اندکی دیس و دیس‌بک به سبک شاعر‌هارا باهم شاهد باشیم(!).

مولانا چنین می‌گوید:

آتش است این بانگ نای و نیست باد

هرکه این آتش ندارد، نیست باد

این وسط‌ها شاعری ناشناس[!] از دیار غرب خطاب به عاشقان بوالهوس این روزها می‌گوید:

هوا را از من بگیر، اما خنده‌ات را نه.

من هم می‌دانم که پابلو نرودا(همان شاعر ناشناس دیار غرب) در این مصرع از شعر خود واژه دیگری را به‌جای خنده به‌کار برده، اما چه‌کنیم که سانسورش کار ارشاد است(!).

و اما در جوابی کوبنده، فاضل نظری خطاب به همین پابلو نرودای خودمان می‌نویسد:

طلای اصل و بدل چنان یکی شدند

که عشق جز به هوای هوس نمی‌ماند

در نهایت کار، حافظ چنان بانگ بر می‌آورد که:

هر آنکه نیست در این حلقه زنده به عشق

بر او نَمُرده به فتوای من نمازی کنید

با فتوای حضرت حافظ، از عشق نیز باید گذر کرد. باید گذشت تا به دیگر مقولات(!) رسید اما بدانید که از عشق مهم‌تر نباشد و این را عین‌القضات همدانی در کتاب تمهیدات خود می‌نویسد:

...وجود عاشق از عشق است؛ بی‌عشق چگونه زندگانی کند؟ حیات از عشق می‌شناس و ممات بی‌عشق می‌یاب. سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد و دیوانگی عشق بر همه عقل‌ها افزون آید. هرکه عاشق نیست، خودبین و پرکین باشد، و خودرای بود. عاشقی بی‌خودی و بی‌رایی باشد.

در عالم پیر هرکجا برنایی است

عاشق بادا که عشق خوش سودایی است

و در مورد گفته‌های استاد همدانی، ما نیز جز سکوت کار دیگری نمی‌توانیم بکنیم.


وادی چهارم اَدب است. نه اَدبی که خُلق باشد، بلکه اَدبی در باب ادبیات و حُسن سُخَن. در این وادی باید داستانی را از محمد ابراهیم باستانی پاریزی نقل کنم:

...بر دیواره آن از اطراف، منظره جنگ واترلو را به‌صورت نقاشی مجسم کرده‌اند. تمام میدان به‌خوبی نقاشی شده؛ یک‌طرف سرداران ناپلئون با سپاهیان منظم، در گوشه، توپخانه، در جای دیگر، سپاهیان دشمن و بالاخره ناپلئون در آن دوردست بر اسب سفید، متفکر، به دورنمای جنگ می‌نگرد. چند شعاع کم‌نور خورشید از پس ابرها این نکته را بازگو می‌کنند که روزی آفتابی نیست. وحشت ناپلئون از بارندگی است که توپخانه او را از تحرک باز خواهد داشت.

جالب آنکه راهنمای ما می‌گفت تمام این مناظر براساس تعریف ویکتور هوگو از میدان جنگ _در جلد دوم کتاب بینوایان_ ساخته شده؛ یعنی نقاش و طراح همان توصیفات ویکتور هوگو را نقاشی کرده‌اند. من شاید حدود سی و پنج سال پیش این شرح را در پاریز خوانده بودم. حالا دوباره در ذهنم مجسم می‌شد.

...قدرت قلم این نویسنده تا چه حد بوده است که فرهنگ و تمدن فرانسوی را حتی در دل دهات دورافتاده ایران مثل پاریز، هم فرا برده است. کاری که نه سپاه ناپلئون می‌توانست بکند و نه نیروهای شارلِمانی و نه سخنرانی‌های دوگل.

همین متن کافی‌ است که قدرت سخن و ادب در همه زبان‌ها و جایگاه‌ها مشخص شود. چند روز پیش کسی به من گفت که ای کاش به‌جای این همه شاعر و نویسنده کسانی مانند انیشتین، ادیسون و... داشتیم. من هم پاسخی ندادم چون خودش می‌دانست که دارد حرف بسی مفت می‌زند. بعد از این اتفاق یادم آمد فرخی یزدی در شعر زمانه خود گفته‌ است:

در دفتر زمانه فُتَد نامش از قلم

هر ملتی که مردم صاحب قلم نداشت

در انتهای این وادی طولانی و نفس‌گیر بهتر است سخن‌های آلفونس دوده را درباره ادبیات و زبان گوش کنیم و آهسته و بی‌سر و صدا از کنار این وادی بگذریم:

...اکنون این مردم که به زور برما چیره گشنه‌اند، حق دارند که ما را ملامت کنند و بگویند:

_شما چگونه ادعا دارید قومی آزاد و مستقل هستید و حال آنکه زبان خود را نمی‌توانید بنویسید و بخوانید؟

...زبان ما در شمار شیرین‌ترین و رساترین زبان‌های عالم است و ما باید این زبان را در بین خویش همچنان حفط کنیم و هرگز آن را از خاطر نبریم؛ زیرا وقتی قومی به اسارت دشمن درآید و مغلوب و مقهور بیگانه گردد، تا وقتی که زبان خویش را همچنان حفظ کند، همچون کسی است که کلید زندان خویش را در دست داشته باشد.


به وادی پنجم نزدیک می‌شوم. عجیب سرسبز و شاداب است. هیچ موقع نمی‌پنداشتم که مرگ چنان زیبا باشد. مرگ وادی خطرناکی است. اما فاضل نظری گویا با من هم نظر نیست:

چشم انتظار حادثه‌ای ناگهان مباش

با مرگ زندگی کن و با زندگی بمیر

بنظرم دیگر سخنی نباید کرد، چراکه جایز نباشد.


وادی ششم را جنگ نام نهادند؛ در این مورد دوست عزیزم میلاد صفویان در یکی از پست‌هایش به سخنی از اتوو اسکورزنی اشاره می‌کند که می‌گوید:

«من به‌خوبی می‌توانم درک کنم که ضدیت با حکومت توسط عده‌ای میهن پرست دلیر، آینده‌نگر و لایق با هدف آزاد ساختن یا نجات کشور ترتیب می یابد، اما اگر این کار در زمانی صورت بگیرد که ملتی می‌رود [تا] درگیر یک نبرد مسلحانه شود یا قبلاً درگیر شده است، آن وقت جنبه اخلاقی و حقوقی آن فرق می‌کند. چون در این صورت فروپاشی دولت قویاً به دشمن کمک خواهد کرد و ضدیت با حکومت، خود تبدیل به خیانت به میهن خواهد شد. نوع اخیر از خیانت، در هر موقعیتی غیرقابل دفاع است و دیگر نمی توان از میهن پرستی گفتگو کرد.»

و حال می‌فهمم که چقدر دنیا عجیب است و چقدر نگرش‌ها متفاوت‌اند.

جنگ بحث طاقت‌فرسایی است و بهتر است از آن زیاد سخنی به میان نیاید اما چه کنیم که جورج‌. آر. آر. مارتین، نویسنده به‌نام ژانر فانتزی در کتاب شوالیه هفت اقلیم خود چنان از سرانجام جنگ می‌گوید که:

...به آفتاب پس از جنگ می‌مانی. آرامی و زیبا، اما غمگین.

و حجت را بر کسانی تمام می‌کند که صبح پیروزی را غیر از درد و رنج می‌بینند.


آهسته آهسته قدم بر می‌دارم تا به وادی آخر برسم؛سردرگمی.

اینجاست که می‌فهمم بالاتر از سیاهی رنگی نیست. و همچنان فاضل نظری پیشتازانه می‌گوید:

سفر به مقصد سردرگمی رسید، چه خوب!

که در ادامه این راه ردّ پایی نیست

و باز هم با تک بیت خود، گفتاری برای کسی باقی نمی‌گذارد. چه‌کنیم(؟)، فاضل نظری است دیگر.


در آخرین کلام‌هایم هم باید اشاره کنم که می‌دانم نه از سعدی گفتم و نه از شکسپیر و اینجاست که باز شاعری(که محبوب دل من است و من را از شر توضیحات اضافی باز می‌دارد) از دیار خود، دست به قلم می‌شود و در این مورد خاص می‌نویسد:

عاقلان دانند، دیگر حاجت تفسیر نیست

آخ... حواسم کجا رفته. داشت یادم می‌رفت. اگر هنوز متوجه دلیل من برای انتخاب عنوان متن نشدید، اینجانب باید به تقلید از چندین نویسنده پرآوازه، عرضه بدارد که:

کسانی که روزی موفق شدند، آتشی را در دل خود خاموش کرده‌اند که گرمایش، تمام جان و بدنشان را می‌سوزاند؛ آتشی از دل یک اژدها.

و کسانی که به جایگاه‌های بلند‌تر از دسته اول رسیدند، آتش خود را رها کردند و گذاشتند که اژدهای درونشان برخیزد. اژدهای خشمگینی که به دست این افراد رام شد، آنها را به سمت ابدیت پرواز داد.

_نقلی از بنده‌ی حقیر

امیدوارم مرا به‌خاطر زیاده‌گویی‌هایم مورد عفو قرار دهید. چه‌کنیم دیگر. قلم که روان شود، عقل از کار می‌ایستد.

نویسنده: امیرمهدی دماوندی

عشقآزادیادبیات
۱۷
۷
نویسنده‌ای از آینده
نویسنده‌ای از آینده
می‌نویسم تا زنده بمانیم؛ اگر بشود...
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید