مامان بزرگ روی بشقابهای چینیِ گل سرخیاش خیلی حساسیت دارد. یعنی اگر همین حالا بهش بگویی میان سلامت بشقابها و سلامت نوهات یکی را انتخاب کن، قبل از جواب دادن مکث میکند. نه که بگوید بشقابها، اما نگاهش پر از تردید میشود. شاید هم توی دل بگوید بشقابها. خدا میداند.

از مامان میپرسم چرا مادربزرگ بشقابهای گل سرخیاش را بیشتر از من دوست دارد. میگوید:« حساسیت با بیشتر دوست داشتن فرق دارد». میپرسم چه فرقی دارد؟ میگوید:« وقتی به چیزی حساسی، خواسته و ناخواسته برایت مهم میشود». میگویم مثل بابا که روی ماشینش حساس است؟ تایید میکند و سرش را تکان میدهد. احتمالا تا آیندهای دور که چیزی برایم حساس شود، قرار است با پرسش آره یا نهیِ نشانهی حساسیت، اعصابش را روغن کاری کنم.
اولین مواجههام با احساس ملموسِ مهم بودن، برمیگردد به ماشین دایی جان. آن موقع من رمان میخواندم. فیلم میدیدم. خیال میبافتم. توی قصههای ذهنم آدمها همیشه در جاده بودند. توی ماشین ورِ دل هم نشسته در حال دعوا، قهر، قهقهه یا پس انداختن حرفهای خیلی مهم. ما آخرین نفری بودیم که ماشین خریدیم. برای همین دایی گردن گیرِ سواره نظاممان شد. هرجا میرفتیم یک زنگ میزدیم به دایی و به پلک همزدنی خودش را میرساند. دایی دومین حساسیت زندگیام بود. یک کاپشن سوسکیِ براق میپوشید و موهایش را واکس میزد. دمِ دبیرستان دخترانه شیشه ماشین را پایین میداد تا خدایی نکرده کسی در این دنیا نمانده باشد که متوجه جذابیتش نشود.
از دست دادنش دقیقا آن روزی که از همه روزها کمتر آماده بودم، مصادف شد با شروع پرسشهای بیشتر از مامان. پرسش درباره اینکه اگر آن چیزی که حساساَش شدهای از دست برود، چه؟ مامان باز هم مثل هر هزار بارِ قبلی از جواب طفره رفته بود و من پرسشهای بیشتری برای خودم ساخته بودم. وقتی دایی تصادف کرد، ما تازه ماشین خریده بودیم. بابا میان حرفهایش یک جوری که کسی نفهمد چقدر از اینکه قبل مرگ دایی ماشین خریده خوشحال است، به مامان گفته بود جای شکرش باقیه این ماشین رو خریدیم. مامان هم مثل هر بیست نفر دیگر خوشحالیِ بابا را فهمیده و حسابی دعوا راه انداخته بود. من از خودم پرسیدم مگر میشود جای چیزی که حساساَش شدهای را با چیزی شبیه به خودش عوض کنی؟ انگار که جواب سوالها در واقعیت با آن چیزی که ما در فرهنگ لغت تئوریمان داریم توفیر میکند.
از مادربزرگ میپرسم چرا بشقابهای گل سرخیاش را انقدر دوست دارد؟ میگوید اصلِ جهاز مادربزرگم است. میپرسم اگر کسی یواشکی عوضشان کند و تو نفهمی این بشقابها، همان است یا نه، فرقی به حالت میکند؟ میگوید نه؛ نه تا وقتی ندانم. من عین هر هزاربار آرزو میکنم ای کاش کسی یک دایی تقلبی، به جای خالیِ دایی قبلی میکاشت و زندگی برمیگشت به همان که بود؛ به قبلِ از دست دادنش. بابا تا یک جایی از راه را، تا آنجایی که عقل گول بخورد را برایمان هموار کرد. ماشینش را شبیه به ماشین دایی درست کرد. آینههای بغل، رومیزیِ پشمینه جلو، عکس 30 در 40 ایستادهی بهرام رادان با دستمال گردن و بلوزشلوارِ یکدست سفید، کنار آینه بغل. اما ماشین دایی برنگشت. روح رفته بود. جسم مانده بود. بزرگتر که شدم در مواجهه با سوگ، راهِ بابا را در پیش گرفتم. سوراخِ نبودن چیزها را با چیزی کم ارزشتر از خودشان پر کردم. اصل را با نمونه تقلبیِ از مرز برگشته، جنسِ نوی آکبند را با تاناکورای شیطون بازارِ خُلازیر. بعدها این روی اخلاقم ماند.
پر کردن از دست رفتهها برای اینکه جای خالیشان، در خالیدانیِ بدنم نسوزد. کمیتِ داشتههایم جایش را داد به کیفیتِ نداشتههایم. شدم چیزی که قرار بوده چیزِ دیگری باشد. شدمِ کپی بیارزشی از نمونهی اصیلِ خودم. حالا نشستهام پشت ماشین خودم. با رومیزیِ پشمینهی روی داشبورد که نه، اما با چیز دیگری شبیه آن. چیزی جز خالی. چیزی جز نبودن. چیزی جز به یاد آوردنِ از دست رفتههایم.
نشستهام پشت فرمان ماشین، با هزار و یک سوال مهم که پرسیدنش دیگر فایده ندارد. حالا میفهمم مامان چرا از جواب دادن طفره رفته بود. چون مهم نیست که مادربزرگ بشقابهای گل سرخیاش را بیشتر از من دوست دارد. مهم نیست جاییِ خالی دایی و ماشینش را زودتر از گلدانهای توی حیاط پر کردیم. حتی مهم نیست که بهرام رادانِ توی آن عکس 30 در 40، چقدر بدقواره تر از پسری که توی رمانها میخواندم، ایستاده است. حالا دارم از شیشه جلوی آینه، به انتهای جاده نگاه میکنم. جاده باید رد شدن را خوب بلد باشد. دارم رد می شوم.