
درست هفت ماه میشود
در گوشهی اتاقم،
غرق در خودم و افکار خودم.
گاهی به سقف چوبیِ فرسوده و قدیمیِ خانه خیره میشوم،
گاهی هم به پنجرهای که شیشههای مات و گلدارش
آنسویش را نامعلوم کرده است.
این تصویرِ پرتکرارِ هفتماهه،
معرف من بوده است؛
به بیکاره گفتنِ بعضیها،
به بیعرضه و بدنخور گفتنِ بعضی دیگر.
عدهای گفتند:
«با رفاقتمان، در سختی سنگ صبورت میشویم»
اما محو شدند.
عدهای عهد بستند
و شکستند.
هر چه گفتند، هیچ بود
و هر چه هم بگویند.
من اگر شرح حال بگویم،
همه هیچ است.
ایستادم به یک نقطه
و ترمز زدم.
گاهی ترمز زدن لازم است؛
برای تفکیک کذبها از واقعیتها،
برای به خود آمدن،
برای شکستن بتخانهای
که از آدمها در قلبمان ساختهایم.
من در این هفت صبای تیره و تار
تبر برداشتم
و بتخانه را نابود کردم؛
دانهدانه بتها را شکستم.
آنهایی که باید محو میشدند، محو شدند
و ماندگارها، ماندند.
خودم را بهتر از هر زمان یافتم.
راستش را بگویم،
من چهارده تن را یافتم؛
درست دو برابرِ آن هفت صبای تیره.
آنان بر کمرم طناب امداد بستند.
هرچند قدم بر لبهی پرتگاه نهادم،
خیالم تخت بود از پرت شدن.
از لبههای پرتگاه نهراسیدم
و محکمتر چنگ زدم
به طناب امدادِ آن چهارده تن.
قاضی خدا، آناناند؛
من از خودم اختیاری ندارم،
هر سو که طناب بکشد، میروم.
حالا که به آن سقف فرسوده
و آن پنجره مینگرم،
سقف نماد گذشته است؛
اگر آوار شود و مرا در خود غرق کند
گله یی نیست .
و شاید شیشه را برایم بشکنند
تا آنسوی ناپیدایش را ببینم؛
جایی که امید باشد و نور،
بوستان باشد و گل و بلبل،
لبخند باشد و شعر.
در هر صورت، گلهای نیست؛
من کامل تسلیمم.
در این هفت صبا،
از فراق آینهها نالیدم؛
آینههایی که هر بار دیدمشان
تصویر خودم را کامل نشان میدادند،
در حالی که دیگر آینهها ناقص بودند؛
یا صورت بود و تن نه،
یا تن بود و سروصورتی در کار نبود.
دوست دارم دوباره به آن آینهها بنگرم؛
خودم را کامل ببینم،
در اوج،
و در عین حال،
در نهایتِ تواضع.
ای دوست،
امید آن است
که فردا
پایانِ فراق باشد.
از دل رحمت