ویرگول
ورودثبت نام
Yas_b98
Yas_b98
Yas_b98
Yas_b98
خواندن ۲ دقیقه·۶ ساعت پیش

داستان کوتاه: همیشه، کنار تو (قسمت 1)


بهزاد را بوسیدم و پتو را روی او کشیدم.

به سمت برادر دوقلوی او، بردیا برگشتم، روی صندلی چرخدارش نشسته بود. رو به روی او روی زمین زانو زدم و دستم را در فر موهای لطیفش کشیدم :<<شیرین کوچولو، امشب کجا میخوابی؟ پیش مامان میای؟>> چشمهای درشت و روشنش را نگاه کردم، بدنش منقبض میشد. تلاشش را برای صحبت کردن می دیدم. با تقلا دهانش را باز کرد :<<ت...ت..تخ...خو..مم>>.

آهی کشیدم، اما سریع لبخند زدم. <<باشه، کوچولو>>. آرام بردیا را بغل کردم، سرش روی شانه ام بی اختیار تکان میخورد. او را آرام روی تختش خواباندم. مواظب بودم که انقباضات ناشی از فلج مغزی اش، حین خواباندنش باعث درد بیشترش نشود. او را بوسیدم و نوازش کردم. میخواستم تا خوابش ببرد کنار تخت او بشینم. اما محکم چشمانش را بست. از لرزش پلک هایش میفهمیدم بیدار است، اما خودش را به خواب زده. چیزی نگفتم و بی صدا از کنار تخت او بلند شدم. در اتاق را بستم و به آن تکیه دادم.

میدانستم هر دو پسرم دیگر بزرگ شده اند، انقدر بزرگ شده اند که بتوانند تنها بخوابند. اما بردیا همچنان نیاز داشت به دستم، به گرمیام، به حضورم. بهزاد میتوانست تنها بخوابد، سالم و آزاد، اما بردیا... او همیشه میخواست کنارم باشد.فرقی نمیکرد که مثل حالا 8 ساله باشد یا یک نوزاد کوچک. اما چه شده بود؟ چه شده بود که یک هفته است از بدون کنار من دوری میکرد؟ حضور مرا پس میزد...نمیگذاشت مثل قبل در آغوشش بگیرم، مگر در مواقع اجباری که کارهایش را انجام میدادیم. اگر میخواستم ببوسمش یا نوازشش کنم، مثل امشب رفتار میکرد. ساکت شده بود و هر چه میخواستم به او نزدیک شوم، فایده ای نداشت.

روی مبل نشستم، فکر بردیا لحظه ای مرا رها نمیکرد...نیمه شب شده بود و من هنوز بیدار بودم. پاورچین پاورچین به اتاق دو قلوهایم رفتم، سر کوچکش را دیدم که در تاریکی تکان تکان میخورد. فر موهای طلایی او و بهزاد تنها چیزی بود که در تاریکی شب می درخشید.

بهزاد غرق در خواب بود. بالای سر بردیا رفتم، بیدار بود. زمزمه کردم. <<بردیا؟>>. دست های کوچکش بی قرار در هوا تکان میخورد. <<بردیا؟ میای بغل مامان؟؟>>. تکان خوردنهایش بیشتر شد، مثل هر زمان دیگری که بی قرار یا عصبی میشد. این را به نشانه مثبت در نظر گرفتم و در آغوشش کشیدم. سر لرزانش را روی شانه ام گذاشتم. نوازشش کردم و چندین بار بوسیدمش.

داستانکمادرانهفلج مغزیمعلولیتنویسندگی
۰
۰
Yas_b98
Yas_b98
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید