
وقتی که حرفهای نگفته فراتر از درد است
وقتی خزان نیامده رخسارِ باغ او زرد است
مثل سقوطِ تکه ای از کوه یخ در آب
در خود فرو رفتن پناهِ امنِ یک مرد است
**از هر نبردی خسته بر تسلیم آماده است
مثل درختی که تبر خورده نیفتاده است
فرسنگ ها دور از خیال و آرزوهایش
گویی نهنگی روی خطِ ساحل افتاده است
**با صبر میسازد تمام روز و شب ها را
از عَمد می بازد، قمارِ تلخِ دنیا را
تنها درونِ جنگلِ افکارِ خود رویَش
بَر گورِ جمعی می سپارد گفتنی ها را
**ناگفته ها آرام و کاری بوده تاثیرَش
خیره شدن ها و سکوت و مکث و تاخیرَش
مویِ سفید و لرزشِ دست و فراموشی
تنها گناهِ "مرد بودن" بود تقصیرَش ...
Ehsanzanganeh1
وقتی که حرف های نگفته فراتر از درد است
وقتی خزان نیامده رخسارِ باغ او زرد است
مثل سقوطِ تکه ای از کوه یخ در آب
در خود فرو رفتن پناهِ امنِ یک مرد است
**از هر نبردی خسته بر تسلیم آماده است
مثل درختی که تبر خورده نیفتاده است
فرسنگ ها دور از خیال و آرزوهایش
گویی نهنگی روی خطِ ساحل افتاده است
**با صبر میسازد تمام روز و شب ها را
از عمد میبازد، قمارِ تلخِ دنیا را
تنها درونِ جنگلِ افکارِ خود رویَش
بر گورِ جمعی می سپارد گفتنی ها را
**ناگفته ها آرام و کاری بوده تاثیرش
خیره شدن ها و سکوت و مکث و تاخیرش
مویِ سفید و لرزشِ دست و فراموشی
تنها گناهِ "مرد بودن" بود تقصیرش ...
شاعر: احسان زنگنه
تنها گناهِ مرد بودن بود تقصیرش...