
گفتند: نشان آشیان جان کجاست؟
گفتا: آنجایی که ز دیده، نهان است.
گفتند: ز احوال آن نهان، چه بهاست ؟
گفتا: شب هایش گریان
و طلوع صبحش فروزانِ دلان
گفتند: ز آدمی چه برآید در آن ویران؟
گفتا: گر آدمی بماند هشیار؛
خواه دانست آشیان کجاست.
گفتند: چیست نام آن نشان ؟
گفتا: واژگان ز گفتن آن ناتوان؛
زخم ها ز شنیدن آن سوزان؛
چشم ها ز دیدن آن گریان.
گفتند: مگر چه ها کرده اند با آن؟
گفتا: هیهات ! هیهات!...