ویرگول
ورودثبت نام
Nazanin
Nazaninز کنج این دل، خیال هایی دارم؛ که با قلمِ آغشته بر جوهر، رویِ کاغذِ ذهنم جای می گیرند.
Nazanin
Nazanin
خواندن ۱ دقیقه·۲ ماه پیش

طنینِ صبحِ شاعر

🖋🤍
🖋🤍

«با خود از دل سخن می‌گفتم که روزها چگونه شب می‌شوند؛ هنگامی که صبحِ آن روز، هنوز بر خاطرم مانده است. چگونه می‌تواند خصمانه از هر چیز بگذرد و با خوش‌خیالی، سیاهی بر دلم آرد و بگوید: «چشم‌هایتان را سامان دهید و کام‌هایتان را بخوابانید و گوش‌هایتان را زِ هر بد و بیراهی کر کنید.»

هربار که صبح می‌شد، او شب را می‌آورد. هربار که آوای مرغ سحری را می‌شنیدم، او آوای جغد پیر را می‌آورد. گفتم: «شاعر اندر این تیر و تار، جوهر ندهد ز جان به این قلم، چون نداند شعر سراییدن به این حرم. دل می دهد ز بیچارگی، به این عَلَم؛ چو کند مهر طلوع به این دَرَم. چنان شعر سراید ز حرمِ نور به این فَرَج: »

«ای سیه‌ناله‌ی دیرینه

نهفتنِ اسرارِ دل، بسی بیهوده.

آوای جغدِ پیر ویرانه.

میخانه تو، خرابه…

دریغا، میخانه من سرابه!

طنینِ مرغِ من، فروزان و خندانه…»

دلنوشتهشعر نوادبیاتشاعر
۴
۰
Nazanin
Nazanin
ز کنج این دل، خیال هایی دارم؛ که با قلمِ آغشته بر جوهر، رویِ کاغذِ ذهنم جای می گیرند.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید