از تو و برای تو مینویسم…
برای تویی که ندیدهام، نمیشناسمت و حتی نمیدانم کجایی…
فقط حست میکنم، نزدیک… نزدیکتر از همیشه…
به قول محسن آزادی: «تو در منی، به جان تو سوگند میخورم»…
اصلا تو خود منی، فقط نمیدانم کدام من…
انگار منهای زیادی در من زندگی میکنند که حقشان را از «من» میخواهند…
اما میدانمت… تو منی، اما متفاوتتر از من…
من میخواهم بروم، میخواهم از پیچ و خمهای زندگی بگذرم، اما تو…
نمیخواهی بیایی، میخواهی بمانی در عدم، بمانی در گذشته…
می ترسی ، از نور آینده می ترسی ، تو را وحشت زده می کند ...
میخواهی بمانی و از آنجا ببینی مرا…
اما من…
بدون تو نمیتوانم بروم…
نمیتوانم رهایت کنم…
نمیتوانم تو را که قطعهای از وجودم هستی ترک کنم…
نمی توانم منتظر بمانم تا کسی از این راه رد شود و دست تورا بگیرد و راه را نشانت دهد ، من باید راهنمای تو باشم.... من باید چراغ را در دست بگیرم و جلو دار تو شوم چون تو از تاریکی می ترسی.....
میگویم شاید اگر بروم و از پیچ بعد برایت دست تکان دهم، متوجه شوی امن است و بیایی…
اما…
اگر بدون تو بروم دیگر من نیستم، میشوم من دیگری…
منی که معنا را در زندگیاش پیدا نکرده و نخواهد کرد.
اما من… در جستوجوی معنا میروم و رهسپار این مسیر میشوم…
تو هم با من میآیی… حتماً میآیی…
زیرا که دستان تو را محکمتر از همیشه گرفتهام، که مبادا گم شوی… که مبادا شک تورا بگیرد و همراهم نیایی…
که مبادا دستت را از دستم بیرون بکشی و دیگر من را نخواهی…
که مبادا بگویی این مسیر توست، تنها برو…
درست است این منم که باید این مسیر را بروم، اما تو در منی…
و حتی اگر در یک «من» ، چند «من» باشد… باز هم فقط یک «من» محسوب میشود…
پس با من بیا که به تو نیاز دارم، که بی تو همه چیز میلنگد…
دنیا را می گویی بی تو رنگ میبازد، وقتی تو دلگیری، وقتی من دلگیرم، وقتی پرندگان دیگر آواز نمیخوانند و تو در انتهای تپهای دوردست محو در افق میشوی…

و ناگاه میگویی: بالاخره یافتم آن چیزی را که چشمانم را به درخشش وا میدارد، که من را متموج میسازد…
و من آن را میخواهم… همان تویی که در افق پنهان است…
«و شاید… هر سفری از همین کشفِ تو آغاز شود.»
شنوای نظراتتون هستم:)