ویرگول
ورودثبت نام
Raz🌷
Raz🌷« سلام ، من دانشجوی روانشناسی و علاقه مند به نویسندگی هستم. خوشحال میشم بعد از خوندن نوشته های من نظر ارزشمندت رو با من به اشتراک بذاری»
Raz🌷
Raz🌷
خواندن ۲ دقیقه·۱ روز پیش

من فقط می‌خواستم مهم باشم. همین!


همیشه دلم می‌خواست برای آن‌هایی که برایم مهم هستند مهم باشم، برای تو…

بیا قبول کنیم مهم بودن من آن‌قدر هم زحمتی برایت نمی‌شد.

دلم می‌خواست گاهی هم غذای مورد علاقه‌ام را بپزی و به همه بگویی دلیل پختن این غذا منم.

یا اگر سختت بود، هرگاه که بر حسب میل خودت قرمه‌سبزی درست می‌کردی، در ظاهر می‌گفتی به خاطر من آن را پخته‌ای.

تو نمی‌دانستی ولی من با خودم عهد کرده بودم که اگر این کار را انجام دهی، هر روز که از مدرسه بیایم، تا شب تکالیفم را بنویسم و درس بخوانم و بعدش به تو در جمع کردن خانه کمک کنم و اصلاً سراغ بازی کردن نروم.

بیا قبول کنیم امتحان کردنش برایت هزینه‌ی زیادی نداشت و معامله‌ی بدی نبود.

همیشه انگار پشت ابری تیره بودم و تو مرا نمی‌دیدی.

از پشت آن ابر همه چیز تیره‌تر دیده می‌شد.

هرگز نفهمیدم آن ابر تیره که شب‌ها تا صبح می‌بارید و صبح‌ها دوباره به همان تیرگی شب گذشته بود، در امتداد فوت کردن چندمین شمع تولدم به من هدیه داده شد؟

شاید یک شب که از شدت گریه بالشتم خیس شده بود، فرشته‌ها دلشان سوخته و آن را فرستاده بودند تا او به جای من گریه کند.

البته گاهی فکر می‌کنم یک روزِ دور که تنهایی در پارک بازی می‌کردم، آن را که از آسمان طرد شده و لای بوته‌ها با دست و پای خاکی کز کرده بود، تکاندم و با او عهد دوستی بستم. البته دست‌های من خیلی ضعیف بود، چون هرگز غبارش از او جدا نشد.

دلم می‌خواست برایت مهم باشم، مثل این ابر که برای من مهم بود و بعد از زمین خوردنش دستش را گرفتم و نوازشش کردم.

تو هم گاهی که با زانوهای خراش‌خورده و خاکی به خانه می‌آمدم، بعد از سرزنش کردنم به خاطر آن شلوار کهنه، از حال زانویم هم خبری می‌گرفتی.

هرگاه که بخش خراش‌خورده‌ای را در من نادیده می‌گرفتی، بخشی دیگر در من ترکی عمیق برمی‌داشت که البته آن روزها نمی‌دانستم کجاست و امروز فکر می‌کنم که می‌دانم.

دلم می‌خواست گاهی به لباس‌هایم نگاهی بیندازی و بعد به پدر بگویی: «آخر هفته برویم و برای دختر عزیزمان لباس نو بخریم. بچه باید همیشه لباس‌هایش مرتب باشد.»

جمله‌ای که بارها در مورد برادرم از تو شنیده بودم و شنیدنش در مورد خودم حقیقتاً آرزویی حقیر بود.

شاید این ابر سیاه را تو بافته بودی که کهنگی لباس‌هایم معلوم نشود. اگر تو داده بودی باید بگویم زیادی بزرگ بود، خودم هم دیده نمی‌شدم. شاید اگر کمی به من نگاه می‌کردی، آن‌وقت اندازه‌ام را می‌دانستی.

داستان کوتاهروانشناسیروانشناسی کودک
۱۰
۴
Raz🌷
Raz🌷
« سلام ، من دانشجوی روانشناسی و علاقه مند به نویسندگی هستم. خوشحال میشم بعد از خوندن نوشته های من نظر ارزشمندت رو با من به اشتراک بذاری»
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید