ویرگول
ورودثبت نام
Ryan (Axon)
Ryan (Axon)Full-Stack Developer ✍️ روایت، بازآفرینی، جهان‌سازی ◈ میانِ کد و کلمه، در جست‌وجوی معنا
Ryan (Axon)
Ryan (Axon)
خواندن ۲ دقیقه·۱۵ روز پیش

🔻 آن‌چه پایین دفن شد | فصل ۲: خوابِ اول

آن شب،

هر بار چشم‌هایم را می‌بستم،

راهروی عمارت برمی‌گشت.

خوابم نمی‌برد.

نه به خاطر ترس.

آن موقع هنوز اسمش را ترس نمی‌گذاشتم.

فقط ذهنم، بی‌دلیل، آرام نمی‌شد.

جملهٔ روی کاغذ.

و آن حسِ عجیبِ راهرو.

مثل خاری ریز، جایی در ذهنم گیر کرده بودند.

نه آن‌قدر دردناک که نتوانی تحملش کنی—

اما آن‌قدر مزاحم که نتوانی نادیده‌اش بگیری.


ساعت از دو گذشته بود که بالاخره خوابم برد.

و همان‌جا بود که دیدمش.

چاه.

نه در جنگل بود.

نه در روستا.

نه هیچ‌جایی که نامی داشته باشد.

انگار تاریکی، دورِ آن جمع شده بود.

نه این‌که چاه در تاریکی باشد—

تاریکی از خودِ آن آغاز می‌شد.

چاهی قدیمی.

سنگی.

فرسوده.

و اطرافش—

مه.

نه بادی می‌آمد.

نه صدایی.

اما با این حال، مطمئن بودم چیزی زیر آن بیدار است.

ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم.

و عجیب‌تر از همه این بود که—

می‌دانستم اگر نزدیک شوم،

چیزی تغییر می‌کند.

در خواب، از این مطمئن بودم.

مثل چیزی که همیشه می‌دانستی، بی‌آنکه بدانی از کجا.

و با این حال،

پاهایم آرام‌آرام جلو می‌رفتند.

سنگ‌ریزه‌ها زیر کفشم خرد می‌شدند.

صداشان بیش از حد واضح بود.

انگار سکوت،

جا برای پنهان شدنِ صدا باقی نگذاشته بود.

هرچه نزدیک‌تر می‌شدم، بوی نم بیشتر می‌شد.

نه فقط نمِ آب.

بوی چیزی قدیمی.

مانده.

مثل زیرزمینِ خانه‌ای که سال‌ها باز نشده باشد—

اما هنوز چیزی در آن نفس بکشد.

به لبهٔ چاه رسیدم.

و برای چند ثانیه، فقط تاریکی دیدم.

سیاه.

عمیق.

بی‌انتها.

طوری که انگار اگر بیشتر نگاه کنی،

چیزی از درونش به تو نگاه می‌کند.

بعد—

صدا آمد.

تق.

مثل افتادن قطره‌ای در جایی دور.

و دوباره:

تق.

چند لحظه طول کشید تا بفهمم—

مسئله صدا نبود.

چیزی داشت بالا می‌آمد.

نفس کشیدن سخت شد.

خواستم عقب بروم.

نتوانستم.

بدنم، در خواب، دیگر از من فرمان نمی‌گرفت.

و بعد، آن را دیدم.

چیزی تیره،

کند،

و سنگین،

از دیوارهٔ چاه بالا می‌آمد.

غلیظ.

چسبناک.

اول فکر کردم سایه است.

بعد، نورِ نامعلومی به آن خورد.

همان لحظه،

اسمی در ذهنم شکل گرفت.

خون.

دست‌کم نام دیگری برایش پیدا نکردم.

رنگش چیزی میان قرمز و سیاهی بود.

مثل چیزی که سال‌ها در تاریکی مانده باشد.

آرام از لبهٔ چاه پایین ریخت.

نه مثل انفجار.

بیشتر شبیه چیزی که همیشه آن‌جا بوده—

و حالا فقط… دیده می‌شد.

پاهایم در آن فرو رفت.

گرم نبود.

این، بدترین بخشش بود.

سرد بود.

نه سردیِ آب.

سردیِ چیزی که نباید لمس می‌شد.

و بعد—

حسش کردم.

حضور.

نه چیزی دیده می‌شد.

نه صدایی وجود داشت.

فقط ناگهان مطمئن شدم

که در آن تاریکی، چیزی مرا نگاه می‌کند.

چیزی که مدت‌ها منتظر بوده

کسی دوباره نزدیک شود.

و عجیب این بود که—

حس نمی‌کردم قصدِ آسیب زدن داشته باشد.

فهمیدم اگر فریاد هم بزنم،

چیزی تغییر نمی‌کند.

و همان لحظه،

چیزی در آن تاریکی تکان خورد.

نه موج.

نه حرکتِ طبیعی.

چیزی که انگار

با من هماهنگ شد.

از خواب پریدم.

نفس‌نفس می‌زدم.

اتاق تاریک بود.

پنجره بسته.

همه‌چیز عادی.

اما قلبم طوری می‌کوبید

که انگار واقعاً دویده باشم.

چند ثانیه طول کشید تا بفهمم کجا هستم.

بعد خندیدم.

همان خنده‌های کوتاه و بی‌جان

که آدم برای مسخره کردنِ ترسِ خودش می‌کند.

«فقط خواب بود.»

دستم را دراز کردم و لیوان آب را از کنار تخت برداشتم.

چند جرعه نوشیدم.

سعی کردم به چیز دیگری فکر کنم.

اما وقتی لیوان را سر جایش گذاشتم،

متوجه شدم دستم هنوز می‌لرزد.

و بدتر از آن—

کف پایم خیس بود.

نگاه کردم.

ردِ گلِ تیره،

از کنار تخت شروع می‌شد…

و تا وسط اتاق ادامه داشت.

چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

و برای اولین بار،

مطمئن نبودم ردِ گل قبل از بیدار شدنم آن‌جا بوده…

یا خواب، هنوز تمام نشده.

◈ آن‌چه بعد از این آمد

→ فصل بعد: «مقالهٔ قدیمی»

← فصل قبل: «چالش»

خوابداستانداستان دنباله دار
۸۲
۴۱
Ryan (Axon)
Ryan (Axon)
Full-Stack Developer ✍️ روایت، بازآفرینی، جهان‌سازی ◈ میانِ کد و کلمه، در جست‌وجوی معنا
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید