
گاهی از من میپرسند:
«تو داری ترجمه میکنی یا بازنویسی؟»
راستش—
هیچکدام، به معنای رایجش.
من سعی نمیکنم فقط واژهها را از ایتالیایی به فارسی منتقل کنم.
و نمیخواهم متن را آنقدر ساده کنم که فقط “راحتخوان” شود.
چیزی که برای من مهم است،
انتقالِ تجربهٔ متن است.
یا دقیقاند و سنگین.
جملهها وفادارند،
اما نفس متن گاهی زیرِ وزنِ واژهها دفن میشود.
یا رواناند و سبک.
خواندنشان راحت است،
اما انگار چیزی از روح اثر جا مانده.
بازنویسی—
اما با وفاداری به روح متن.
مثلاً همان جملهٔ معروفِ ورودی دوزخ:
««از هر امیدی دست بشوی…»»
میشود سادهتر هم ترجمهاش کرد.
اما «دست شستن» فقط یک اصطلاح نیست.
یک حس دارد.
حسِ رها کردن.
قطع امید.
پذیرفتنِ پایان.
اگر آن حس از بین برود،
حتی دقیقترین ترجمه هم چیزی کم دارد.
برای همین،
نه خواستم متن را کاملاً مدرن کنم،
نه آن را پشتِ واژههای کهنه پنهان کنم.
ترجیح دادم پلی باشد
میان جهان دانته و خوانندهٔ فارسیزبانِ امروز.
حتی لحن متن هم برایم مهم بود.
دوزخ باید سنگین باشد.
خفهکننده.
برزخ باید جایی برای نفس کشیدن باز کند.
و بهشت—
تقریباً باید شبیه سکوت شود.
شاید به همین دلیل است که من اسم این کار را فقط «ترجمه» نمیگذارم.
این برای من،
بیشتر شبیه دوباره زندگیکردنِ یک سفر است.
تو اگر قرار بود کمدی الهی را بخوانی،
کدام را ترجیح میدادی؟
ترجمهای دقیق؟
یا متنی که بتوانی آن را حس کنی؟