
«و از آنجا بیرون آمدیم
تا دوباره
ستارگان را ببینیم.»
— دانته
جملهای کوتاه است.
اما پیش از رسیدن به آن،
باید از تاریکی عبور کرد.
از ترس.
از آشفتگی.
از چیزهایی
که انسان
دوست ندارد دربارهٔ خودش ببیند.
دوزخ دانته،
فقط دربارهٔ مردگان نیست.
دربارهٔ ماست.
و شاید
به همین دلیل است
که پس از هفتصد سال،
هنوز زنده مانده.
چون این سفر،
هنوز تمام نشده است.
«کمدی الهی»
فقط یک اثر ادبی نبود.
کمکم
تبدیل شد به چیزی شبیه یک مسیر.
حرکتی
از تاریکی به نور.
از آشفتگی
به معنا.
برای همین تصمیم گرفتم
آن را بازآفرینی کنم.
نه فقط برای خواندن—
برای تجربه کردن.
از این هفته،
این سفر را
قدمبهقدم منتشر میکنم.
هر هفته،
دو قسمت.
دوشنبهها و جمعهها.
۱۰۰ بخش.
۱۰۰ ایستگاه
در مسیری
که از دوزخ آغاز میشود
و به نور میرسد.
میدانم
راه بلندیست.
اما بعضی سفرها را
نباید عجلهای رفت.
اگر جایی از زندگی،
خودت را
در جنگلی تاریک دیدهای—
این مسیر،
برای تو هم باشد.
سفر را
از «دروازهٔ دوزخ» آغاز میکنیم.
از لحظهای
که دانته،
برای نخستینبار،
وارد تاریکی میشود.
سفر واقعی،
از همان لحظهای آغاز شود
که انسان بپذیرد:
گم شده است.