دارم سعی میکنم به کارام نظم بدم به همشون برسم ادم مفیدی واسه زندگیم باشم درس بخونم کار کنم زبان بخونم رفتارمو درست کنم و باعث شور و نشاط خونه بشم . هرروز صبح که بابا منو با لباس کار میرسونه کتابخونه و از دردی که این اواخر افتاده به تنش بهم میگه حالم بد میشه . خدایا یعنی میشه یه روز خوبم ما ببینیم از اون روزایی که میفهمی یه تغییر خوب و واقعی توی زندگیت به وجود اومده یه معجزه یه روزنه امید یه مسیر جدید
میترسم نتونم دختر خوبی براشون باشم نتونم شادشون کنم نتونم توی زندگیشون تاثیر گذار باشم . دلم میخواد مامان بخنده بابا ارامش داشته باشه ولی نمیتونم نمیتونم چیزایی که خودم ندارم رو به کس دیگه ای بدم
انگار اصلا مهم نیست که نیتت چقدر درست و پاک باشه یه چیزایی شیره جونت رو میمکن و خالی تر از همیشه رهات میکنن.
دیروز دکتر تو کتابخونه نبود و نشد برم برای دستگاه . اخه میدونی روزی 20 دقیقه یه دستگاهی که اسمشو نمیدونم به سرم میبندن / شادی و ارامشی رو بهم میده که مدت هاس نداشتم میترسم معتاد بشم و برعکس درمانم نشم
واسه همینه از دیروز حالم اصلا خوب نیس انگار احساسات درونم غلیان میکنن فقط گریم میگره سر یه لبخند یه حرف یا حتتی یه فکر خیلی کوچیک از گذشته
میدونی اصلا انگار دیگه نمیتونم خسته شدم یا نمیدونم بی غیرت و بی اراده شدم / هرچی زور میزنم نمیتونم درسامو برسونم و خیلی از برنامه ای که مشاور بهم داده عقبم بنظرت اخه انصافه ؟ الانم که من دارم زور میزنم شروع کردم اینجوری بشم ؟ هرچی میخونم هرچی وقت میذارم هرچی میخوام درست تر و مفید تر بخونم هیچی یادم نمیمونه و این خیییلیییی برام درد اوره ....
بچه های کتابخونه هم کم کم برام عادی شدن دغدغه هاشون و کاراشون دیگه مثل روز اول برام عجیب نیست ولی همچنان باز هم باهاشون ارتباط نمیگیرم احساس میکنم اینجوری انگار قراره به زحمت های بابا و امیدواری مامان خییانت کنم .... احمقانه س نه ؟
هنوزم که هنوزه با اینکه بخاطر افسردگی دارم از دستگاه استفاده میکنم ولی بازم روتن زندگیم مثل قبله مگه اینجوری ادم میتونه درمان بشه ؟ تا وقتی که خودم جز اولویت های اخر خودمم چیزی تغییر نخواهد کرد و نمیدونم بلاخره کی قراره خودمو لایق دوست داشته شدن و ارزشمند بودن ببینم