امروز اون دختری که وسایلشو جمع کرده بود رفت .نگاهش ناراحتی نداشت ولی پشیمونی چرا /سعی میکرد به روی خودش نیاره که چخبره ولی قافل از اینکه همه بچه های اینجا میدونستن . کسی ابراز ناراحتی براش نکرد بی تفاوت بودن و بعضی ها خوشحال / چه میشه کرد دست داره میچرخه و گویی یه روزی قدرت دست اون بود و امروز تهی دست...
رفتم پیش دکتر تا درمورد اتفاقی که تازه برام افتاده بود و شدیدا اذیتم میکرد حرف بزنم که دیدم حالش گرفتس نتونستم نادیده بگیرم و ازش پرسیدم که چیزی شده ناراحتین ؟انگار خیلی سر حال نیستین؟ اخه همیشه لبخند روی لباشه و این برای خیلیا توی اینجا احساس امنیت و خوشی رو فراهم میکنه و اینجوری بود که من شدم شنونده و اوشون گوینده .... ظاهرا مشکل درمورد اون دختر بود و انجا بود که فهمیدم ماجرا از چه قراره . ظاهرا دختر خانوم قصه ما خبرچینی کرده بود و کنارش از قوه تخیلش هم استفاده کرده بود و گند همشون باهم در اومده بود . مخلص کلام خانوم حرف اینو برای اون میبرده و حرف اونیکی رو به اضافه نظرات خودش به این و جوری شده بود که همه به جون هم افتاده بودن ....
دکتر حق داشت ناراحت باشه چون حرف اصلی رو از زبون اون زده بود و این برای کسی که شخصیت قابل قبول و بالایی داره مطمئنن سنگینه واسه همین اخراجش کرده بود
دختر خانوم قصه ما با سن کمی که داشته کل یه ساختمون رو بهم زده بوده که به مرور تبعات دیگه هم داشته ./ ولی جدی فارق از همه این حرفا واقعا این کارا از ذات بد نشئت میگیره یا اشتباه از روی نادانی ؟ همش با نقشه س یا فقط قصد دیده شدنه ؟