گاهی با خودم فکر میکنم اینهمه دراما اونم پشت سر هم تا کی قراره ادامه داشته باشه .جسمم سالمه چهرم سر جاشه درسته دارم لاغر میشم ولی این خیلی هم توجه کسی رو جلب نمیکنه .راستش نمیخوامم که جلب کنه ولی خستم احساس میکنم مثل اقیانوسیم که ظاهر شاداب و ارومی داره ولی در عمق وجودش تلاطم ها دارن دونه دونه ماهی ها رو میکشن .
به نظرت ماهی های درون من چی میتونن باشن ؟
شاید در وهله اول امید و ارزوم بعد ارامش توان و بعد کم کم روحم که داره ذره ذره گم میشه .واقعا چیکار میشه کرد .شاید واقعا من ادم ضعیفیم راستش اصلا نمیخواستم بپذیرمش ولی وقتی تراپیستم هم گفت که دارم ضعیف عمل میکنم فهمیدم واقعا مشکل از درون منه .
ذهنم شده میدان جگ - جنگی که تا چند روز پیش فکر میکردم تموم شده ولی همش بخاطر دستگاهی بود که هرروز 15 دقیقه به سرم بسته میشد . درواقعه من کاری نکرده بودم همش بخاطر اون بود اون همه ارامش خیال و تونایی که احساس میکردم درونم زنده شده . یعنی من قدرتم از یه دستگاه کمتره ؟یعنی ذهن من اینقدر ضعیف و ناتوان شده؟ نمیدونم .
ولی هزینه ای که بابت اون دستگاه میدادم خیلی زیاد بود .واسه همین دکترم بهم پیشنهاد داد ماهی 3 تومن بدم هم از کتابخونه استفاده کنم هم مشاور هم اینکه پیشش باشم و خیلی چیزای دیگه رو بهم یاد بده و دستگاهم هرروز برام بذاره . البته ناگفته نماند که هزینه هر بار دستگاه و یه صحبت کوتاه 750 میشد . به عبارتی اگه هر روز فقط برای دستگاه تا یه ماه میخواستم برم تقریبا 15 میلیون در کمترین حالت برام تموم میشد . اگه واقعا تاثیر دستگاه رو حس نمیکردم بیخیالش میشدم ولی نه نمیتونم نمیخوام بخاطر ماهیی 3 تومن زندگی و اینده رو از خودم بگیرم . خب ضعیفم ولی اگه کمک نگیرم قوی نمیشم له میشم . تازه این وسط خیلی چیزای دیگه رو هم میتونم حل کنم
راستی دکترم اسمش پریسا افکاریه واقعا ادم باسواد و مهربونیه . درسته به فکر کار و درامدشه ولی بودن در کنار همچین ادم موفقی به من حس خوبی میده
بابا و مامان الان تو فشار مالین و من اینو خوب میدونم واسه همین تصمیم گرفتم به اونا بگم 1500 قراره ازم پول بگیره و باقیشو خودم جور کنم نمیدونم تصمیم درستیه یا نه ولی این برام راحت تره نمیخوام دو مرتبه به خاطر من تو فشار بیوفتن . همینکه ازم حمایت کنن و ببرن وبیارنم برام کافیه .
از طرفی بخاطر هزینه های اضافی تازه به وجود اومدم مجبورم گربم رو واگذار کنمم . نمیخوام نه اونو اذیت کنم نه خودم یه مشکل دیگه داشته باشم . خدا میدونه چقدر دوستش دارم ارومم میکنه خیلی باهم کنار میایم درسته یه وقتایی اون منو چنگ میزنهه و من پرتش میکنم ولی خب بودن کنار همو دوست داریم . الانم خانوم خانوما بغلم خوابیده . احساس میکنم قراره خیلی دلتنگش بشم
همیشه ادعام میشد که چرا ادما بااینکه ازشرایط زندگی خودشون مطمئن نیستن یه بچه به دنیا میارن ولی انگار الان یکم درک کردم . کاش ولی بازم حیون خونگی رو به بچه ترجیح بدن لااقل عمر این کمتره اینده خاصی رو هم انتظار نمیکشه ولی ادمیزاد پر از پیچیدگیه . من خودم به این نتیجه رسیدم که نه روحی و نه اجتماعی الان اصلا امادگی داشتن یه موجود زنده وابسته یا ادم کنار خودم رو ندارم
راسته که میگن هرکی فقط از داشته هاش میتونه ببخشه . من وقتی عشق به خودم رو ندارم وقتی به خودم اعتماد ندارم وقتی زندگی خودم رفاه نداره چطور میتونم برای یکی دیگه هم همچین چیزایی رو رقم بزنم
و در اخر : خدایا ازت ممنونم ممنونم که هستی ممنونم که راهنمای منی هرچند که من خر و نفهمم هرچند که منظورت از هر اتفاق پیش اومده رو نمیفهمم شرمنده .....