امروز صبح با خستگی و بی میلی زیادی از خواب بیدار شدم . میخواستم بازم یخوابم نه به خاطر اینکه خوابم میومد - فقط دلم نمیخواست یه روز دیگه رو شروع کنم . بیدارشدم اتاقمو مرتب کردم وقتی میخواستم مامان رو بیدار کنم که یادش بندازم باید بریم دکتر یادم افتاد باید بخندم چهرمو درست کنم و نذارم حسی که دارم نمایان بشه . اخه مامان تازگیا زیادی روی من حساس شده ناراحتی های منو زیادی به دل میگیره و این برای من عذاب اوره چون انگار مجبورم درد دل دو نفر روو خوب کنم .
رفتیم مطب دکتر - دکتر نبود و با مامان یه ساعت توی کتابخونه اونجا نشستیم .تا اینکه دکتر اومد و رفتیم مطبش یه صحبت کوتاه باهم داشتیم و قرار شد من با مامان برنگردم و برم توی کتابخونه که طبقه پایین مطب دکتر بود - یه وحشت عجیبی افتاد به دلم هیچی نیاورده بودم چطوری تا شب میتونستم دووم بیارم .
بچه های اونجا پر از شادی و تفریح بودن .چطوری بگم خیلی راحت بودن ارامش عجیبی داشتن شاید ظاهرشون اینطور بود ولی ازشون بوی پول میومد معلوم بود که ماهی 3 تومن براشون عددی نیس چون هیچ احساس مسئولیتی نسبت به هزینه ای که کرده بودن نداشتن همش سرو صدا و برنامه برای استخر رفتن . یکیشون داشت گیم میزد یکی اهنگ میخوند یکی نرتخته بازی میکرد . کلا همه چی دیدم جز درس خوندن
راستش اگه قضیه دستگاه نبود نمیرفتم
احساس خیلی بدی دارم میدونی انگار شرمساری داره خفه م میکنه . از وجود خسته پدرم از روح ازرده مادرم و امیدهای دور خواهرم شرم دارم . شرمم نسبت به خودمه -اینکه چرا کاری ازدستم برنمیاد براشون انجام بدم -خدا میدونه چقدر از کلمه کاش متنفرم - کاش اینطور نمیشد کاش بیشتر بود کاش اروامش داشتم کاش خانوادم دغدغه کمتری داشتن . همش یه بغض توی گلومه یا نه توی گلوم نیست توی قلبم دارم احساسش میکنم .
ظهر بخاطر اینکه با دخترای اونجا هم سفره نشم و از غذاشون نخورم رفتم بیرون گفتم یه ساندویچ برای خودم میگیرم بعد نظرم عوض شد و گفتم بذار نودلیت بگیرم رفتم فروشگاه و خریدم موقعه برگشتن بارون شدیدی گرفت راهمو گم کردم اصلا نفهمیدم چی شد ولی سر از ناکجا اباد در اوردم . اخه اصلا اونجا هارو نمیشناختم خدامیدونه چقدر دلم برای خودم سوخت میخواستم بشینم یه گوشه دل سیر گریه کنم ولی تو اخرین لحظه خودمو جمع کردم افتادم تو راه درسته خیلی خیس شدم ولی راهمو پیدا کردم و رسیدم به مقصد . افرین به من مگه نه؟ اصلا انگار که نه انگار 20 سالمه
دنیای کثیفیه و من الان به پدرم حق میدم که اینقدر نگرانم باشه . گم شده بودم خودم احساس میکردم که چهرم داره حال بدمو داد میزنه گوشیم خاموش شده بود ویه روز تمام شده بود که چیزی نخورده بودم بارون هم امون نمیداد در حالی که احساس میکردم کم مونده از حال برم هر نرخری که منو میدید یه تیکه بهم مینداخت . من اینجوری نبودم با قوی بودم ولی الان شکننده شدم. نمیدونم از کی بگم از چی بگم چقدر بگم بلکه دلم اروم بشه بلکه جواب یکی دو تا از سوالامو پیدا کنم شایدم اصلا سوالای من جواب ندارن .
خدا کنه دستگاه اعتیاد اور نباشه اخه نمیخوام وابسته باشم .چون دکتر میگفت یه نفر هست که الان مدتهاس بعد از دوره درمانش خودش میاد برای دستگاه و میگه حالمو خوب میکنه . درست میگه حال ادمو خوب میکنه ولی حالی که با دستگاه زدن خوب بشه مگه چقدر ارزش داره ؟ تا کی میشه ادامه داد ؟یعنی منم باید حال خوبمو تا اخر عمرم مدیون یه دستگاه باشم ؟
فردا صبح بازم میرم کتابخونه تا ببینم با تجهیزاات چجوری میشه برام دعا کنین