ویرگول
ورودثبت نام
مهرسا..  .
مهرسا.. .دلم می خواهد با قلمم کلماتی را خلق کنم که فریادی برای سکوت هایی از ناامیدی باشد.
مهرسا..  .
مهرسا.. .
خواندن ۲ دقیقه·۱ سال پیش

ولی عصر و درخت فرسوده

امروز تولدشه،روزی که اولین بار دیدمش.همیشه می گفت تو توی روز تولدم وارد زندگیم شدی پس هدیه ای از طرف خدایی.می گفت تورو باید بزارم روی سرم از بس که خوبی،هیچ وقت اجازه نمیداد کسی بهم بی احترامی کنه یا اشکم رو در بیاره اما .... باقیش بماند.

یکی از در خت های ولی عصر، درخت آرزوهامون بود.توی پاییز پیاده از انقلاب تا آزادی میرفتیم،مثلا یک پیاده رو را در نظر می گرفتیم و تا آخر میرفتیم. آخه میدونی،ما وقتی باهم بودیم زمان از دستمون در میرفت،پاهامون به خاطر پیاده روی های طولانی درد میگرفت جایی هم که کم میوردیم کنار جاده می نشستیم دوتا چایی زغالی یا لبو می گرفتیم و می خوردیم و خیلی بهمون می چسبید.

آشنایی ما داخل ولی عصر بود،زیر یک درخت.دوتا آدمی که از زندگی بریده بودن و از همه چی ناراحت و اعصبانی بودن.خبر نداشتن سرنوشت چه چیزی براشون نوشته و آینده قراره چجور باشه.در دیدار اول دعواشون شد زیر همون درخت آرزوهاشون،دخترک قصه ی ما حواسش نبود و قهوه رو ریخت روی کت سفید پسرک.پسر به خاطر کثیف شدن لباسش ناراحت نشد اما اعصبانیتشو سر دخترک خالی کرد دخترک ترسید چشاش پر از بغض شد شماره پسر رو گرفت تا خسارت رو جبران کنه.پسرک عاشقش شد داخل بیست دقیقه.دخترک خسارت جبران کرد همون روز پسر اعتراف کرد.شب تولد پسر تا خود صبح باهم صحبت کردن.از اینجا عشقشون آغاز شد:)

روزها گذشت،هردو بیشتر عاشق هم می شدن اما سرنوشت تصمیم گرفت جداشون کنه.پسرک با چشم های اشکی رو به دختر کرد و زمزمه کرد ازت متنفرم.دخترک شوک زده شد نمیدونست چی بگه یا چیکار کنه اما صحبت کرد.<عشقت همین بود؟دوست داشتنت و بودنت تا همین جا بود؟>پسرک سرشو انداخت پایین و گفت خاطر یکی دیگه رو می خوام دختر بدون هیچ حرفی از کافه زد بیرون کافه ای که کلی خاطره داشتن.پسر سرطان داشت نمی خواست دختر پاش بسوزه آخرای عمرش بود حالا می تونست راحت منتظر ازرائیل بشینه.

خیابون ها طولانی تر،آسمان غمگین تر و درخت های ولی عصر فرسوده تر بودن.

دخترک گل را روی مزار پسر گذاشت،خیلی دوست دارم بلندشو بگو همش شوخیه بگو می خوای بترسونیم ،چرا بلند نمیشی؟خیلی نامردی که جا زدی.امیدوارم دفعه ی بعد سرنوشت داستانمون رو زیباتر بنویسه. ولی عصر و درخت آرزوهاشون خم شده بود،زیر همون درخت نشست التماس میکرد به خدایی که باور داشت،خدایی که همه جا بود.یا برش گردون یا منو ببر پیشش:)دخترک رفت یعنی پرواز کرد به خوام بگم با خوردن ماشین در جا جونش از دست دادو رسید جایی که تمام لحظات دوری منتظر رسیدن به اونجا بود.دیدش به آغوش کشیدش بوش کرد و دست در دست هم به جایی که بدون هیچ سرنوشتی که به خواد جداشون کنه راه افتادن:)

م.ا :داستان واقعی:)







عاشقانهروز تولد
۴
۰
مهرسا..  .
مهرسا.. .
دلم می خواهد با قلمم کلماتی را خلق کنم که فریادی برای سکوت هایی از ناامیدی باشد.
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید