ویرگول
ورودثبت نام
آرام اشرف زاده
آرام اشرف زاده
آرام اشرف زاده
آرام اشرف زاده
خواندن ۵۹ دقیقه·۱ روز پیش

قاتل شب

نویسنده : آرام اشرف زاده


مقدمه :
تعداد قتل :  +14
سن مقتول ها : 21 تا 190
اسامی مقتول ها :  جان استا کازوکا هانو تینا ماریسا لئو گیروتیهانا شاجی فارون سالکر سارا هارون سایفر گیس وسپر ویپر سلین کالدر آرنولد کرولد _کروس بون



نکته : داستان هیچ گونه ارتباطی با واقعیت ندارد

 

 


  26 آوریل سال ۱۸9۷ – اولین قتل (به روایت جان استا)

 

مقتول: جان استا، ۴۶ ساله، استاد دانشگاه هیامنو و متخصص جادو 

قاتل: نامعلوم

_________________________________________

 

 دفتر خاطرات جان استا (بازنویسی شده)

 

امروز داشتم در دفترم لیست دانش‌آموزان جدید را نگاه می‌کردم که ناگهان چشمم به پوشه‌ی معلم‌هایی افتاد که درخواست تدریس داده بودند.

 

فکر کردم شاید یکی از دانش‌آموزان اشتباهی این برگه را لای دفتر من گذاشته است.

 

پوشه را برداشتم و به سمت دفتر مدیر رفتم. در راه، ناگهان جریان عجیبی از جادوی عمیق را احساس کردم... چیزی ترسناک‌تر از آنچه تا به حال حس کرده بودم. انگار با ارباب اهریمن‌های افسانه‌ها روبرو شده بودم، یا شاید یک فرشته‌ی سقوط ‌کرده. هوا سنگین شد، نفس را در سینه حبس می‌کرد.

 

از شدت ترس نمی‌توانستم تکانی بخورم. فقط یک آدم با شنل سیاه از کنارم رد شد. تنها چیزی که توانستم بفهمم این بود که او یک نیمه‌خونآشامِ ماده است. زیر شنلش، دو چشم قرمز می‌درخشید؛ چشمانی که مو بر تنم سیخ کرد.

 

وقتی دیگر حضور آن شخص را حس نکردم، دویدم به سمت دفتر مدیر. اما هنگامی که در را باز کردم، صحنه‌ای دیدم که هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم...

 

آقای مدیر به قتل رسیده بود. بدنی که نه قطره خونی در آن مانده بود و نه قلبی. تهی، مثل یک پوسته.

 

فریاد زدم. بقیه هم آمدند. پلیس که رسید، گفت: «احتمالاً یک خودکشی با جادو بوده.» اما من می‌دانستم که پای آن نیمه‌خونآشام در میان است. مطمئن بودم.

 

چند ساعت بعد، از شدت ترس به خانه برگشتم، خودم را درون اتاق زندانی کردم و یک قهوه برای خودم درست کردم. قهوه را که خوردم، ناگهان بدنم سنگین شد... چشمانم بسته شد... بی‌هوش شدم.

 

و الان که بیدار شده‌ام، شب است. ماه از پشت ابرها بیرون زده. سایه‌ای عجیب پشت پنجره‌ها می‌بینم. سایه‌ای با شنل سیاه و چشمانی قرمز.

 

امیدوارم به سرنوشت آقای مدیر دچار نشوم. امیدوارم...

 

---

 

 پایان دفتر خاطرات – همان شب، ۲۶ آوریل

 

دیگر امیدی نیست.

 

سایه از پنجره رد شد. درِ اتاق بدون آنکه کسی آن را لمس کند، باز شد. نفسی سرد بر صورتم نشست. می‌خواستم فریاد بزنم، اما صدایی از گلویَم بیرون نیامد. می‌خواستم جادو کنم، اما انگار نیروی جادو از جهان مکیده شده بود.

 

تنها چیزی که دیدم، دو چشم قرمز در تاریکی بود. همان چشم‌ها. همان نیمه‌خونآشام؟ یا چیز دیگری؟ نمی‌دانم. هیچ چیزی نمیدانم ..

آخرین حسی که به یاد دارم، این بود که سینه‌ام خالی می‌شود... انگار کسی قلبم را بیرون می‌کشد... نه، انگار قلبم هرگز آنجا نبوده.

 

اگر کسی این دفترچه را پیدا کند... بداند که من جان استا نخستین قربانی نبود. مدیر اولی بود. من دومین هستم.

 

و هیولای شب... هنوز گرسنه است.

 

و رد خونی روی آن صفحه ها مانده . اینجا نوشته جان استا قطع می‌شود. صفحات بعدی سفید است.**

_________________________________________

 

14 می سال 1897 " دومین قتل

قاتل:** نامعلوم   

مقتول: کازوکا هانو، ۲۴ ساله، نقاش 

علت مرگ: سم مار افعی سفید (یکی از دردناک‌ترین سموم در جهان فیور) 

زمان تزریق سم: شب 

تنها مدرک: گفته‌های خود مقتول در لحظات آخر

 

---

 

 گزارش پلیس – بازجویی از کازوکا هانو در بستر مرگ

 

اتاق نقاشی کازوکا خلوت بود. بوی رنگ روغن و کهنگی می‌داد. وقتی مأموران رسیدند، او روی زمین افتاده بود، رگ‌های گردنش سیاه شده بود و لبانش کبود. دکتر گفته بود: «سم مار افعی سفید. حداکثر چند دقیقه بیشتر زنده نیست.»

 

پلیس در کنارش زانو زد. صدای نفس‌های کازوکا خشن و کوتاه بود.

 

پلیس: «خوب شد شما رو پیدا کردیم. می‌تونید به سوالاتم جواب بدید؟»

 

کازوکا لبخند ضعیفی زد. چشمانش نیمه‌باز بود، انگار به چیزی دورتر خیره شده.

 

کازوکا: «خوب شد... شما منو پیدا کردید. می‌ترسیدم تنها بمیرم... کاش می‌تونستم بیشتر طرح‌ها رو بکشم...»

 

پلیس: «دکترها گفتن سم قوی وارد بدنت شده. تا چند دقیقه دیگه بیشتر زنده نیستی. امیدوارم بتونی به سوالاتم جواب بدی.»

 

کازوکا: «امیدوارم... جوابام مفید باشه...»

 

پلیس: «چجوری سم وارد بدنتون شد؟»

 

کازوکا مکث کرد. صدایش فقط یک زمزمه بود.

 

کازوکا: «داشتم نقاشی می‌کشیدم... یک دفعه... یک شیء تیز در گردنم احساس کردم... آخرین چیزی که یادم میاد... همینه...»

چشمانش را بست. نفس آخر را کشید. دیگر چیزی نگفت.

 

---

 تشخیص پزشک قانونی

 

«سم مار افعی سفید. نیش یا تزریق در شب انجام شده. قربانی حدود سه تا چهار ساعت پس از گزیدگی جان داده است. این سم سیستم عصبی را فلج می‌کند و قربانی تا لحظه‌ی مرگ هوشیار است و درد را احساس می‌کند. یکی از دردناک‌ ترین سموم در جهان فیور.»

 

---

 

» تاریخچه‌ی لقب «هیولای شب

 

پس از این دو قتل – جان استا (استاد جادو) و کازوکا هانو (نقاش جوان) – مردم فیور متوجه الگویی ترسناک شدند: 

هر دو قتل در شب رخ داده بود. 

هیچ ردپایی از قاتل باقی نمانده بود. 

هیچ شاهدی زنده نمانده بود (جان استا در شب همان روز مرد، کازوکا هم تنها با چند دقیقه هوشیاری پیش از مرگ حرف زد).

 

روزنامه‌ها و قصه‌گویان شب‌های فیور اولین بار از عبارت «هیولای شب» استفاده کردند. لقبی که بعداً بر پیشانی هر صفحه از تاریخچه‌ی جنایت‌های این جهان نقش بست.

 

نکته: هنوز هیچ‌کس نمی‌داند هیولای شب چه شکلی است. نه از قتل اول، نه از قتل دوم، و نه از قتل‌هایی که در راه بودند.

_________________________________________

 25 می ۱۸9۷ – سومین قتل

 

قاتل: هیولای شب 

مقتول: تینا ماریسا، ۳۸ ساله، کشاورز 

علت مرگ: دار زدن (با آثاری از جادوی کنترل ذهن) 

آخرین مدرک: نوشته‌ی ناتمام تینا که بخشی از آن سوخته است

 

---

 

 نوشته‌ی تینا ماریسا – ساعاتی پیش از مرگ

 

دیگه نمی‌تونم تحمل کنم...

 

امشب ساعت هفت از خونه‌ام بیرون رفتم تا به مزرعه‌ام سر بزنم. تو راه، مردم هی درباره‌ی «هیولای شب» حرف می‌زدند. خیلی ترسناک بود. بعضی‌ها می‌گفتند احتمال داره که اون یکی از ماها باشه... خیلی ترسیده بودم...

 

بعضی‌ها هم می‌گفتند شکل همسایه‌هاشون داره هی عجیب و عجیب‌تر می‌شه... انگار اون‌ها دارن به اهریمن‌های توی داستان‌ها تبدیل می‌شن... دکتر قانونی این اتفاقات رو بیماری تشخیص داده...

 

خیلی ترسناک بود. خواستم برگردم ولی با خودم گفتم اینا همش شایعه هست... و به راهم ادامه دادم.

 

وقتی ساعت دوازده شد، به سمت خونه‌ام برگشتم. کسی توی کوچه یا خیابان‌ها نبود. ناگهان حس کردم یه چیزی داره دنبالم می‌کنه... با وحشت به سمت خونه‌ام دویدم و سریع وقتی وارد شدم در را بستم.

 

می‌ترسم... خیلی می‌ترسم... ولی تونستم قیافه‌ی آن شخص را ببینم... آن شخص....

 

---

 

 ادامه‌ی نوشته سوخته است

 

هر چه از این نقطه به بعد بود، آتش خورده بود. لبه‌های کاغذ سیاه و خرد شده بود. انگار کسی نمی‌خواست بفهمد قاتل چه شکلی بوده.

 

یا شاید خود تینا در آخرین لحظات، پیش از آنکه جادوی کنترل ذهن او را وادار به خودکشی کند، دفترچه را روی شعله گرفته بود تا راز را با خود ببرد.

 

---

 

 گزارش پلیس و پزشک قانونی

 

جسد تینا ماریسا سحرگاه ۲۶ می پیدا شد. او از سقف خانه‌اش دار زده شده بود. اما چند نکته عجیب بود:

 

- هیچ چهارپایه یا چیزی زیر پایش نبود که بتواند خودش را بالا بکشد.

- دست‌هایش بسته نبود، اما انگار بی‌اراده به اطراف آویزان بودند.

- رد ضعیفی از جادوی کنترل ذهن در فضای اتاق باقی مانده بود؛ نوعی جادوی نادر که در فیور تنها جادوگران بسیار ماهر یا موجودات اهریمنی‌تبار از آن استفاده می‌کنند.

 

پزشک قانونی تأیید کرد: «مرگ در حدود ساعت یک بامداد رخ داده. تینا ماریسا به اجبار خود را دار زده است. ذهنش تحت تسلط موجودی بوده که نمی‌توانسته در برابر آن مقاومت کند.»

 

پلیس نتیجه گرفت که تینا قیافه‌ی هیولای شب را دیده بود – اما آن بخش از نوشته‌اش سوخت. شاید برای همیشه ناشناخته بماند. چون همان طور که مردم فیور می‌گویند:

 

«هیچ کس از دست هیولای شب جان سالم به در نبرده... و هیچ کس نمی‌داند او چه شکلی است.»

 

---

 

 یادداشت تاریخ‌نگار

 

سه قتل در کمتر از یک ماه:

- جان استا (استاد جادو) – تخلیه خون و قلب – ۲۶ آوریل

- کازوکا هانو (نقاش) – سم مار افعی سفید – ۱۴ می

- تینا ماریسا (کشاورز) – خودکشی اجباری با جادوی کنترل ذهن – ۲۵ می

 

هیچ الگوی مشخصی در شیوه‌ی قتل دیده نمی‌شود. فقط شب، نبودن شاهدان زنده، و لقبی که اینک بر لب همه‌ی مردم فیور افتاده است:

 

هیولای شب.

_________________________________________

 

3 ژوئن ۱۸9۷ – چهارمین قتل

 

قاتل: هیولای شب 

مقتول: لئو گیروتی، ۲۹ ساله 

شغل ظاهری: راننده کالسکه 

عضویت مخفی: جاسوس سازمان «تاکنو» (سازمانی مخفی که به دنبال از بین بردن تهدیدهای جهانی است و به جاسوس‌های ماهرش معروف است) 

مدارک باقی‌مانده: چند سیگار تکه‌تکه شده (متعلق به لئو) و یک گل رز سیاه

 

---

 

 صحنه قتل

 

وقتی جسد لئو گیروتی پیدا شد، اتاق به هم ریخته بود. رد خون روی دیوارها، مبلمان واژگون، و بوی خفه‌ی فلز و باروت.

 

روی بدن لئو ردهای عمیق چاقو دیده می‌شد:

- چند زخم عمیق روی بازو، صورت، پا و گردن

- خونریزی شدید که بیشتر سطح بدن را پوشانده بود

- یکی از چشم‌های لئو از کاسه درآمده بود و به پنجره‌ی اتاق آویزان شده بود؛ نخ نازکی از جنس تاندون آن را به میله‌ی پنجره گره زده بود. طوری که گویی قاتل می‌خواسته آخرین نگاه قربانی به جهان بیرون باشد.

 

روی دیوار اصلی اتاق، با خون لئو نوشته شده بود:

 

«هیچ قربانی‌ای زنده نمی‌ماند.»

 

هیچ مدرک دیگری از قاتل یافت نشد. تنها دو چیز در کنار جسد بود:

- چند نخ سیگار تکه‌تکه شده که معلوم بود لئو در شب حادثه می‌کشیده و قاتل آنها را خرد کرده است.

- یک گل رز سیاه، خشک شده اما نه چندان کهنه، کنار دست راست مقتول.

 

_ _ _ _ _

» تحقیق درباره‌ی سازمان «تاکنو

 

پلیس پس از این قتل، به هویت مخفی لئو پی برد. او فقط یک راننده کالسکه نبود؛ بلکه عضوی از «تاکنو» بود، سازمانی مخفی که در سایه‌های فیور فعالیت می‌کند. گفته می‌شود تاکنو جاسوس‌های ماهری تربیت می‌کند تا تهدیدهای جهانی را از بین ببرند. اما چه تهدیدی بزرگ ‌تر از خود «هیولای شب»؟

 

و سوالی که اینک در دفترهای پلیس و در میان مردم پیچیده:

 

آیا هیولای شب لئو را کشت چون او جاسوس بود؟ یا لئو در حال تحقیق روی هیولای شب بود و قاتل او را ساکت کرد؟

 

رز سیاه نیز خود نمادی مرموز است؛ نه در فرهنگ عمومی فیور نشانی از آن هست، نه در پرونده‌های قبلی. شاید امضای شخصی قاتل. شاید پیامی به سازمان تاکنو.

 

الگوی وحشت همچنان ادامه دارد. و هر بار، قاتل با روشی تازه، مردم فیور را به یاد این جمله می‌اندازد:

 

«هیچ قربانی‌ای زنده نمی‌ماند.» 

«هیچ کس نمی‌داند هیولای شب چه شکلی است.»

_________________________________________

 

8 ژوئن ۱۸9۷ – پنجمین قتل

 

قاتل: هیولای شب 

مقتول: هانا شاجی، ۳۲ ساله 

شغل: پست‌چی 

علت مرگ: خفه شدن با دست (توسط یک موجود جادویی)

 

---

 

 روز پس از قتل – گزارش برادر هانا

 

صبح ۹ ژوئن، برادر هانا با پلیس تماس گرفت. صدایش لرزان و شکسته بود:

 

«لطفاً سریع خودتون رو برسونید... در اتاق هانا قفل است. قفل از داخل است. اما بوی عجیبی از اتاقش می‌آید... بوی کپک و... چیز دیگری... مثل خون خشک شده. هانا جواب نمی‌دهد. من می‌ترسم...»

 

---

 

 صحنه قتل – ورود پلیس

 

پلیس به خانه رسید. در اتاق هانا از داخل قفل بود. هر چه کوبیدند، پاسخی نیامد. سعی کردند با جادو در را باز کنند، اما قفل ساده و معمولی بود – هیچ طلسمی روی آن نبود.

 

وقتی در را شکاندند، متوجه شدند چیزی پشت در افتاده است.

 

بدن هانا شاجی بود. او پشت در افتاده بود، انگار در آخرین لحظات تلاش کرده به سمت در بخزد اما نتوانسته بود.

 

صحنه‌ای که پلیس دید:

- کف سفیدی از دهان هانا جاری شده بود، روی لباسش خشک شده بود و لکه‌های قهوه‌ای روی فرش باقی گذاشته بود.

- گردنش کبود بود – آثار انگشت برجسته و عمیق، طوری که گویی کسی با تمام قدرت رگ‌هایش را فشرده باشد.

- پنجره اتاق شکسته بود. تکه‌های شیشه روی زمین ریخته، اما اثری از خون روی لبه‌های تیز نبود.

- هیچ اثری از جادو در اتاق حس نمی‌شد. نه طلسم، نه رد انرژی، نه هیچ چیز فراطبیعی – جز همان گردن کبود .

 

 

 تشخیص پزشک قانونی

 

کالبد شکافی انجام شد. نتیجه قاطع بود :

 

«هیچ سمی در بدن هانا شاجی شناسایی نشده است. مرگ بر اثر خفه شدن با دست انجام شده. نیروی وارد شده چنان زیاد بوده که نای و رگ‌های گردن به طور کامل فشرده شده اند. این نیرو فراتر از توان یک انسان معمولی است. قاتل بدون شک یک موجود جادویی بوده – احتمالاً از نژادهایی با قدرت فیزیکی فوق‌طبیعی.»

 

و نکته عجیب دیگر: در میان کف‌هایی که از دهان هانا جاری شده بود، رد خون شناسایی شد. خونی که نه از گلوی هانا، بلکه از جای دیگر آمده بود. شاید از دست قاتل؟ شاید هانا در لحظات آخر توانسته بود به قاتل آسیب بزند؟

 

اما هیچ زخمی روی صحنه نبود. و قاتل اثری از خود باقی نگذاشته بود.

 

---

بازسازی صحنه توسط پلیس

 

نظریه پلیس چنین بود:

1. هانا شب هشتم ژوئن در خانه بود. شاید داشت نامه‌ها را مرتب می‌کرد (چند پاکت باز نشده روی میز بود).

2. هیولای شب از پنجره وارد شده – پنجره شکسته نشانه‌ی ورود خشونت‌آمیز بوده.

3. درگیری رخ داده. هانا به سمت در دویده تا فرار کند، اما قاتل سریع‌تر بوده.

4. او را از پشت گرفته و با دست خفه کرده. هانا تا لحظه‌ی مرگ درگیر بوده – کبودی عمیق گردن نشانه‌ی چند ثانیه مقاومت است.

5. قاتل از همان پنجره خارج شده و هانا را پشت در رها کرده است.

 

اما یک سوال بی‌پاسخ ماند: چرا در از داخل قفل بود؟ اگر قاتل از پنجره رفته بود، چه کسی در را قفل کرده بود؟ آیا هانا خودش در را قفل کرده بود پیش از آنکه قاتل وارد شود؟ یا قاتل قبل از خروج، در را قفل کرده بود – با دستکش، بدون رد جادو؟

_________________________________________  13 ژوئن ۱۸9۷ – ششمین قتل (کشف جسد)

 

قاتل: هیولای شب 

مقتول: فارون سالکر، ۳۰ ساله 

شغل: شهردار نیانمار 

تاریخ واقعی قتل: ۹ ژوئن ۱۸9۷ (جسد ۴ روز بعد پیدا شد)

 

---

 

 گزارش همکار فارون – ۱۳ ژوئن

 

«آقای فارون چهار روز هست که گم شده. اصلاً خبری ازش نداریم. آخرین بار شب ۹ ژوئن دیدمش که داشت به سمت جنگل می‌رفت... هر شب برای قدم زدن وارد همان جنگل می‌شد. می‌گفت تنها جایی است که می‌تواند فکر کند. اما این بار... برنگشت.»

 

پلیس پس از این تماس، تحقیقات را آغاز کرد. بازجویی از همکاران فارون نشان داد شهردار نیانمار عادت داشت هر شب هنگام غروب، بدون محافظ و تنها، وارد جنگل سیاه‌سنگ بشود. هیچ کس نمی‌دانست در آن جنگل چه می‌کند.

 

---

 

 ورود به جنگل – کشف صحنه

 

وقتی پلیس وارد جنگل سیاه‌سنگ شد، با بوی عجیبی مواجه شد – بوی خون کهنه، خاک خیس، و چیزی شیرین و گندیده مثل گل‌های در حال تجزیه.

 

به دنبال بو رفتند. تا رسیدند به یک پاکت کوچک میان درختان.

 

صحنه‌ای که هیچ‌کس فراموش نخواهد کرد:

 

بدن فارون سالکر بدون دست و پا، غرق در خون خودش، روی زمین افتاده بود. خون اطرافش را گرفته بود و در خاک خشک شده بود.

 

اما وحشتناک‌تر از آن، چیزی بود که از بدنش می‌رویید:

 

- از دهان باز فارون، یک گل رز سیاه بیرون زده بود، گلبرگ‌های مخملی و سیاه مانند زبانی که از حلقش بالا آمده بود.

- روییده بود .**از تنه و سینه و شکمش**، چندین شاخه از گل سوسن عنکبوتی قرمز  گلبرگ‌های نازک و قرمز و پرچم‌های بلند مانند شعله‌هایی از خون که از زخم‌ها بیرون زده بودند.

 

گل‌ها تازه و شاداب بودند. در حالی که صاحبشان چهار روز پیش مرده بود.

 

 تشخیص پزشک قانونی – وحشت علمی

 

پزشک قانونی پس از کالبدشکافی (و با احتیاط بسیار برای جدا کردن ریشه‌ها از اندام‌ها) گزارش داد:

 

«قتل در شب ۹ ژوئن اتفاق افتاده است. قربانی در حالی که درد می‌کشیده و بدنش با چاقو زخمی می شده، زنده بوده است. زخم‌ها آنقدر عمیق نبوده که فارون بمیرد – در حدی که بذر گل‌ها درون آن کاشته شود.»

 

«سپس در بدن آقای فارون، بذر گل‌ها را کاشته و آن‌ها را با جادوی رشد سریع “آب‌ یاری” کرده است. همین باعث شده گل‌ها ظرف چند ساعت رشد کنند و ریشه‌هایشان در اندام‌های حیاتی آقای فارون فرو رود.»

 

«نکته کلیدی: دست و پای آقای فارون از قبل قطع شده بود. نه در حین مرگ – بلکه پیش از آن. او نمی‌توانسته دفاع کند. نمی‌توانسته فرار کند. فقط می‌توانسته تماشا کند که ریشه‌ها درونش رشد می‌کنند.»

 

مرگ نهایی بر اثر فرو رفتن ریشه‌ها به قلب و ریه‌ها رخ داده بود. چند ساعت پس از کاشت بذرها.

 

---

 

 مدرک باقی‌مانده

 

روی یکی از درختان نزدیک جسد، با چاقو حک شده بود:

 

«دفاع بی‌فایده است. نمی‌توانید از دست مرگ فرار کنید.»

 

هیچ اثر دیگری از قاتل یافت نشد. نه رد پا، نه اثر جادوی اضافی، نه حتی یک تکه پارچه. فقط گل‌ها، خون، و آن پیام.

 

---

 

 نمادشناسی گل‌ها

 

در فرهنگ دنیای فیور، این دو گل معانی خاصی دارند:

 

- گل رز سیاه: نماد مرگ ابدی، نفرین، و پایانی که هیچ بازگشتی ندارد. قبلاً در قتل لئو گیروتی (جاسوس تاکنو) دیده شده بود.

  گل سوسن عنکبوتی قرمز :در افسانه‌های فیور، این گل در مسیر میان جهان مردگان و زندگان می‌روید. می‌گویند هر جا این گل بروید، روحی در راه است.

 

قاتل با انتخاب این دو گل، یک پیام روشن فرستاده بود:

 

«شما نمی‌توانید فرار کنید. من دروازه‌ی مرگ را برایتان می‌گشایم.»

 

---

 

 مقایسه با قتل‌های پیشین

 یادداشت تاریخ‌نگار

 

شهردار نیانمار قربانی ششم شد. مردی که قدرت داشت، محافظ داشت، اما شب‌ها تنها به جنگل می‌رفت. آیا او رازی می‌دانست؟ آیا با هیولای شب ملاقاتی داشت؟

 

و این سوال بزرگ‌تر: چرا قاتل روش‌هایش اینقدر متنوع است؟ هر بار یک شکنجه‌ی جدید. هر بار یک اثر هنری از مرگ.

 

مردم فیور دیگر شب‌ها از خانه بیرون نمی‌روند. درهایشان را سه قفل می‌کنند. شمع روشن می‌گذارند تا صبح. اما می‌دانند:

 

اگر هیولای شب تو را بخواهد، هیچ قفلی جلویش را نمی‌گیرد.

هیچ دفاعی فایده ندارد.

هیچ کس زنده نمی‌ماند تا بگوید او چه شکلی است.
_________________________________________

 

  14 ژوئن ۱۸9۷ – هفتمین قتل

 

قاتل: هیولای شب 

مقتول: سارا هارون، ۴۰ ساله 

شغل: ماهیگیر 

گونه: نیمه‌الف (آینده‌بین) 

تاریخ قتل: ۱۴ ژوئن ۱۸۵۷ (جسد صبح ۱۵ ژوئن پیدا شد)

 

 یادداشت پیش‌ازمرگ – نوشته‌ی سارا هارون

 

من یک آینده‌بین هستم. و چند ساعت دیگر قرار است به روش وحشتناکی بمیرم.

 

هیولای شب قراره منو بکشه. اون گولم زد.

 

برای به دست آوردن اطلاعات، باهام مهربون بود. منو تا خانه‌ام همراهی کرد. بهم گفت این شب‌ها نباید زیاد بیرون برم چون خطرناکه – و هیولای شب یک شیطانه. تا مغز استخونت شکنجه‌ات می‌ده، جوری که بعد از مرگ هم درد رو حس می‌کنی.

 

اون خیلی در ظاهر مهربونه. مثل آدم‌های عادی، نه موجودات جادویی. لبخندش آنقدر درخشانه که هرگز بهش شک نمی‌کنی. ولی یهو غافل‌گیرت می‌کنه. هر کسی سر راهش باشه رو می‌کشه!

 

نوشته در اینجا قطع می‌شود. خط آخر با دست لرزان و خطی شکسته نوشته شده بود، انگار سارا صدای قاتل را شنیده و وقت نکرده بیشتر بنویسد.

 

---

 

 صبح ۱۵ ژوئن – کشف جسد

 

همسایه‌ها از بوی سوختگی و دود شکایت کردند. پلیس به خانه‌ی سارا هارون رفت. دری قفل نبود. باز بود. نیمه‌باز.

 

صحنه‌ای که هیچ‌کس نمی‌توانست توصیف کند:

 

بدن سارا هارون با چاقویی در گردن به دیوار اتاق خوابش آویزان بود. چاقو از جلو وارد شده و تیغه از پشت گردن بیرون زده بود – طوری که سرش به دیوار چسبیده بود و بدنش آویزان مانده بود.

 

اما پیش از آن:

 

- دست و پایش سوخته بود. سوختگی عمیق، تا استخوان. انگار دست و پا را در آتش زنده نگه داشته بودند تا گوشت آب شود.

- یکی از دستانش به طور کامل قطع شده بود – و زیر تخت پیدا شد.

- پاهای قطع شده‌اش را در دیگ سوپ روی اجاق پیدا کردند. دیگ هنوز گرم بود.

- چشم‌هایش با چاقو کشیده شده بود – کور شده بود پیش از مرگ. حدقه‌ها خالی و سیاه.

- زبانش کنده شده بود. نه با چاقو – با دست خالی. ریشه‌ی زبان از گلو بیرون کشیده شده بود، طوری که حتی نتواند فریاد بزند.

 

و با این حال، چاقوی گردن همان چیزی بود که او را به دیوار آویزان کرده بود. مرگ بر اثر خونریزی از گردن رخ داده بود – نه سوختگی، نه قطع دست و پا، نه کوری، نه کندن زبان. قاتل می‌خواست او همه چیز را حس کند پیش از مرگ.

 

---

 

 تشخیص پزشک قانونی

 

پزشک با حالت تهوع گزارش داد:

 

«قربانی پیش از مرگ به مدت حداقل دو ساعت شکنجه شده است. ترتیب شکنجه به این صورت بوده:

1. ابتدا چشم‌ها کور شده – با چاقو، چند بار کشیده شده تا قربانی دیگر نبیند.

2. سپس زبان کنده شده – با دست خالی. شواهد نشان می‌دهد قاتل نیروی فوق‌طبیعی داشته؛ کندن ریشه‌ی زبان با دست برای انسان عادی غیرممکن است.

3. سپس دست و پا در آتش سوخته – اما نه به حدی که قطع شود. قربانی هوشیار بوده و درد را حس می‌کرده.

4. سپس یک دست و هر دو پا قطع شده – با ابزار تیز، احتمالاً همان چاقویی که بعداً در گردن فرو رفته.

5. در نهایت چاقو در گردن فرو رفته و جسد به دیوار آویزان شده است.»

 

نکته وحشتناک: هیچ اثری از جادوی آرام‌بخش یا بی‌حسی در بدن سارا نبود. او هر ثانیه را حس کرده بود.

 

---

 

 تحلیل یادداشت – بزرگ ‌ترین سرنخ تا کنون

 

یادداشت سارا هارون اولین بار است که یک قربانی پیش از مرگ، جزئیاتی از رفتار و ظاهر هیولای شب فاش می‌کند:

 

> «اون خیلی در ظاهر مهربونه. مثل آدم‌های عادی، نه موجودات جادویی. لبخندش آنقدر درخشانه که هرگز بهش شک نمی‌کنی.»

 

این یعنی:

- هیولای شب ظاهری عادی و انسانی دارد – آنقدر طبیعی که یک آینده‌بین نیمه‌الف هم فریب می‌خورد.

- لبخندی درخشان – شاید ویژگی خاصی که بعداً بتواند به شناسایی کمک کند.

- با قربانی‌اش مهربان است – اطلاعات می‌گیرد، همراهی می‌کند، هشدار می‌دهد. یک قاتل روانی با لایه‌ای از فریب و جذابیت.

 

و ترسناک‌ ترین جمله:

 «تا مغز استخونت شکنجه‌ات می‌ده، جوری که بعد از مرگ هم درد رو حس می‌کنی ».

 

این نشان می‌دهد هیولای شب شاید از جادوی درد جاودان استفاده می‌کند – نوعی جادوی سیاه که روح قربانی حتی پس از مرگ نیز عذاب را حس می‌کند.

 

---

 

 مقایسه با قتل‌های پیشین

 

| قربانی | تاریخ | روش قتل | ویژگی خاص |

|--------|--------|---------|------------|

| جان استا | ۲۶ آوریل | تخلیه خون و قلب | قتل در دانشگاه |

| کازوکا هانو | ۱۴ می | سم مار افعی سفید | مرگ دردناک و هوشیار |

| تینا ماریسا | ۲۵ می | خودکشی اجباری | نوشته‌ی سوخته |

| لئو گیروتی | ۳ ژوئن | زخم چاقو + بیرون آوردن چشم | گل رز سیاه، پیام |

| هانا شاجی | ۸ ژوئن | خفه شدن با دست | بدون جادو، قفل داخلی |

| فارون سالکر | ۹ ژوئن | کاشت گل در بدن زنده | قطع دست و پا، دو نوع گل |

| سارا هارون | ۱۴ ژوئن | شکنجه چندمرحله‌ای + آویزان شدن | اولین توصیف از رفتار قاتل |

 

---

 

 یادداشت تاریخ‌نگار

 

برای اولین بار، ما چیزی درباره‌ی شکل و شمایل هیولای شب می‌دانیم: او انسان‌نما است. مهربان به نظر می‌رسد. لبخندی درخشان دارد. و قربانیانش را آنقدر عمیق شکنجه می‌دهد که حتی پس از مرگ نیز عذاب می‌کشند.

 

اما هنوز مهم‌ترین سوال بی‌پاسخ است: او کیست؟ کجای فیور پنهان شده؟ و چرا این کار را می‌کند؟

 

پلیس اکنون در جستجوی موجودی است که در ظاهر کاملاً معمولی است. یک همسایه. یک فروشنده. یک رهگذر خندان.

 

و آن لبخند درخشان... حالا همه جا دیده می‌شود. در هر چهره‌ای. پشت هر دری.

 

هیچ کس نمی‌داند هیولای شب چه شکلی است.

اما حالا می‌دانند: می‌تواند هر شکلی داشته باشد.

_________________________________________

 

15 ژوئن ۱۸9۷ – رویداد در میدان شهر (گزارش پلیس)

 

منبع: گزارش یک مأمور پلیس که در میدان شهر حضور داشته است

 

---

 

 گزارش مأمور پلیس

 

امروز داشتم در میدان شهر قدم می‌زدم. یک دفعه سرمای شدیدی احساس کردم – نه سرمای معمولی، سرمایی که از ته استخوان بلند می‌شود، مثل وقتی که یک موجود جادویی قدرتمند نزدیک است.

 

نگاهم به دور میدان افتاد.

 

یک زن با کت و شلوار قرمز و کراوات سیاه روی مجسمه‌ی وسط میدان ایستاده بود. به ظاهرش می‌خورد ۱۷ سال داشته باشد – اما چیزی در چشمانش بود که می‌گفت این سال‌ها را پشت سر نگذاشته، بلکه قرن‌ها را.

 

با صدایی رسا اما آرام سخن می‌گفت:

 

«ای مردم! چرا ناراحت و ترسیده هستید؟ چرا نمی‌خندید و از زندگی لذت نمی‌برید؟»

 

یکی از جمعیت جواب داد، صدایش لرزان بود: «چرا باید از زندگی لذت ببریم تو این وضع؟ هیولای شب...»

 

زن لبخندی زد. لبخندی که می‌شد در آن هم مهربانی دید، هم چیزی عمیق‌تر – شاید دردی کهن.

 

«می‌دونم، می‌دونم. هیولای شب، هیولای شب... ولی اگر همین جور ناراحت باشیم که وقتمان هدر می‌رود تا وقتی که بمیریم، پس چرا زندگی را جوری نگذرانیم که انگار توی تعطیلاتیم؟ با هم مهربان باشیم و به هم کمک کنیم. این جور قبل از مرگ از زندگی لذت می‌بریم! خیلی بهتر از توی سوراخ بودن و ترسیدن است.»

 

زن چوب ‌دستی‌اش را تکان داد. حرکتی ساده، اما انگار برای لحظه‌ای هوا گرمتر شد.

 

«بیایید با هم مهربان باشیم و هم را ناراحت نکنیم. دنیایی پر از صلح بهترین چیزی هست که هر کس قبل از مرگ می‌بیند... پس چرا برای منم که شده نمی‌خندید؟»

 

کمی مکث کرد. در چشمانش دردی دیدم – دردی که در حرف‌هایش نبود، در سکوتش بود.

 

«چون احتمال داره هممون یه شب بمیریم.»

 

اما لبخند از صورتش پاک نشد. حتی وقتی این جمله را گفت، لبخند زد.

 

---

 

 یادداشت پلیس – پس از رویداد

 

زن پس از حرف‌هایش از مجسمه پایین آمد و در میان جمعیت ناپدید شد. هیچ کس نفهمید او کیست و از کجا آمده. چند نفر سعی کردند دنبالش بروند، اما گویا در میان شلوغی محو شد.

 

نکات عجیب :

- سرمای ناگهانی که پیش از دیدنش حس کردم، با حضور او مرتبط بود.

- چوب‌دستی‌اش ساده به نظر می‌رسید، اما وقتی تکان داد، هوا گرم شد – شاید یک شیء جادویی.

- لبخندش... فراموش‌نشدنی بود. همان لبخندی که سارا هارون در یادداشتش توصیف کرده بود: «لبخندش آنقدر درخشانه که هرگز بهش شک نمی‌کنی.»

 

این زن کیست؟ یک انسان ساده که می‌خواهد مردم را دلداری دهد؟ یا ...

 

من نمی‌دانم. فقط می‌دانم وقتی به چشمانش نگاه کردم، چیزی در عمق آنها دیدم که به سن ۱۷ سالگی نمی‌خورد.

 

---

 

 یادداشت تاریخ‌نگار

 

برای اولین بار، کسی در ملأ عام – درست در اوج ترس از هیولای شب – مردم را به مهربانی و خنده دعوت می‌کند. شاید او واقعاً یک انسان خیرخواه است. شاید یک دیوانه.

 

و شاید... شاید چیز دیگری.

 

هنوز هیچ کس نمی‌داند هیولای شب چه شکلی است.

اما حالا یک زن با کت قرمز و کراوات سیاه در میدان شهر دیده شده که مردم را به خوشی دعوت می‌کند.

 

آیا این یک تصادف است؟ یا شاید قاتل با قربانیانش بازی می‌کند؟
_______________________________________

  19 ژوئن ۱۸9۷ – قتل دسته‌جمعی مسئولان سیاسی

 

قاتل: هیولای شب 

مقتولان: حدود ۱۰ تا ۱۵ نفر از مسئولان عالیرتبه و فوق‌محرمانه‌ی سیاسی کشور فیور 

مکان: جنگل سرخ (جنگلی مرموز که بر خلاف دیگر نقاط، همیشه سرسبز و زنده است) 

وضعیت اجساد: فقط سرها پیدا شده است

 

---

 

 گزارش مأموران ویژه

 

کشور فیور در هراس است. پس از ناپدید شدن چندین مسئول سیاسی در هفته‌های اخیر، تیمی از مأموران فوق‌محرمانه به دل جنگل سرخ فرستاده شدند – منطقه‌ای که پیشتر هیچ کس جرات ورود به آن را نداشت.

 

آنچه دیدند، فراتر از هر کابوسی بود:

 

«در وسط جنگل سرخ، بر خلاف دیگر جاهای جنگل که تاریک و مرده بود، حیات موج می‌زد. گل‌ها به طرز عجیبی رشد کرده بودند.»

 

- گل سوسن عنکبوتی سرخ مانند شعله‌هایی از خون از زمین بیرون زده بود.

- گل رز سیاه در میانشان خودنمایی می‌کرد – همان گلی که در قتل لئو گیروتی و فارون سالکر دیده شده بود.

 

اما وحشتناک‌تر از گل‌ها، چیزی بود که در مرکز این باغ مرگ قرار داشت.

 

---

 

 صحنه – تپه‌ای از سرها

 

تقریباً ۱۰ تا ۱۵ سر – متعلق به همان مسئولان گمشده – در میان گل‌ها چیده شده بود. سرها روی نیزه‌های کوتاهی فرو رفته بودند و در یک دایره مرتب شده بودند، طوری که همگی به سمت یک نقطه نگاه می‌کردند: یک تخته‌سنگ بزرگ در مرکز.

 

بدن هیچ‌یک از مقتولان پیدا نشد. فقط سرها.

 

با خون همان مسئولان، روی تخته‌سنگ نوشته شده بود:

 

«من دنبال صلح و آرامش هستم. هر کس آرامش را به هم بزند، حق زنده ماندن ندارد.»

 

هیچ اثری از درگیری، هیچ ردپایی از قاتل، و هیچ نشانه‌ای از جادوی معمولی در اطراف دیده نمی‌شد. فقط سکوت مرده‌ی گل‌ها و بوی خون کهنه.

 

---

 

 تحلیل پلیس و دولت

 

این اولین بار است که هیولای شب مستقیماً سیستم سیاسی فیور را هدف قرار می‌دهد. پیام روی سنگ روشن است:

 

- قاتل خود را حافظ صلح و آرامش می‌داند.

- هر کسی را که «آرامش را به هم بزند»، مستحق مرگ می‌شمارد.

 

اما چه کسی تصمیم می‌گیرد که آرامش چه زمانی به هم خورده است؟ خود قاتل.

 

نگرانی بزرگتر: اگر مسئولان سیاسی اینچنین ناپدید شوند، چه کسی اداره‌ی فیور را بر عهده خواهد داشت؟ آیا هیولای شب می‌خواهد نظام را فرو بپاشد؟

 

---

 

 ارتباط با رویداد پیشین (۱۵ ژوئن)

 

تنها چند روز پیش، زنی با کت قرمز و کراوات سیاه در میدان شهر مردم را به مهربانی و صلح دعوت کرده بود. حالا همین پیام «صلح و آرامش» با خون بر سنگ نوشته شده است.

 

تصادف؟ یا قاتل دارد مستقیماً حرف‌های آن زن را تکرار می‌کند؟ 

مگر اینکه ... خود آن زن همان قاتل باشد.

 

---

 

 یادداشت تاریخ‌نگار

 

قتل هشتم (یا بهتر بگوییم، قتل‌های هشتم تا بیست و دومین قتل)

 

هیولای شب دیگر فقط یک قاتل زنجیره‌ای نیست. حالا یک تروریست است. کسی که می‌خواهد نظم فیور را از ریشه برکند.

 

و ما هنوز نمی‌دانیم او چه شکلی است.

 

فقط می‌دانیم:

- درختان جنگل سرخ شکوفه می‌دهند.

- گل‌های مرگ در آرامش می‌رویند.

- و هر کس آرامش را به هم بزند، سرش در میان سوسن‌های عنکبوتی قرار خواهد گرفت.

 

صلح و آرامش، به قیمت خون.

_________________________________________

  30 ژوئن ۱۸9۷ – نهمین قتل

 

قاتل: هیولای شب (از طریق ارتباط شبانگاهی) 

مقتول: فرد میرون 

روش قتل: خود تخریبی بدن در اثر تماس با موجودی ناشناس در مراسم ممنوعه 

صحنه: اتاق مراسم – خون، گل‌های رنگارنگ روی دیوارها، بدن بدون دست و صورت ترک‌خورده

 

---

 

گزارش پلیس – همراه با فیلم ضبط‌ شده

 

وقتی تیم پلیس به صحنه‌ی قتل رسید، ابتدا دوربین‌های امنیتی خانه‌ی فرد میرون را چک کردند. آنچه در نوار شب قبل ضبط شده بود، هیچ‌کس تا به حال ندیده بود.

 

فیلم را برای مقامات بالاتر فرستادند. ما نسخه‌ی نوشته‌شده‌ی آن را در اینجا بازگو می‌کنیم.

 

---

 

 متن فیلم ضبط ‌شده – ارتباط شبانگاهی فرد میرون

 

ساعت: حوالی ۳:۳۰ بامداد، ۳۰ ژوئن ۱۸9۷

 

آقای فرد میرون وسط اتاق روی زمین نشسته بود. شمع‌هایی سیاه دورش چیده بود. وردی ممنوعه را زمزمه می‌کرد – وردی که در فیور ارتباط شبانگاهی نام دارد؛ نوعی جادوی سیاه که فقط در ساعات پس از نیمه‌شب و با موجودات جهان دیگر تماس برقرار می‌کند.

 

ناگهان نوری از وسط اتاق بلند شد – نه نور شمع، نوری سرد و سفید مثل مهتاب در زمستان.

 

صدایی از میان نور آمد؛ خش دار، بی‌احساس، و در عین حال آرام :

 

«برای چی با من تماس گرفتی؟»

 

فرد: «می‌خواستم دلیل قتل‌ها رو بدونم... و چند تا سوال دیگه»...

 

صدا: **«ولی بدون، برای هر جواب، عضوی از بدنت رو از دست می‌دی. قبول می‌کنی؟»

 

فرد مکث کرد. سپس گفت: «قبوله. سوال اول: دلیل کشتن اولین قربانیات چی بود؟»

 

ناگهان، بدون اینکه هیچ چیزی دست فرد را لمس کند، یکی از دست‌هایش از بازو جدا شد و روی زمین افتاد. خون فوران کرد، اما فرد حتی جیغ نزد – انگار درون نوعی بی‌حسی جادویی بود.

 

صدا: **«سرگرمی».

 

فرد – با صدایی لرزان اما مصمم: «تو از چه نوعی هستی؟»

 

این بار جوابی نیامد. اما دست دیگر فرد هم از بازو قطع شد. باز هم سکوت. گویا آن وجود از پاسخ دادن به چیستی خودش امتناع می‌کرد.

 

فرد – که حالا بدون هر دو دست بود، خون از بازوهایش می‌چکید – آخرین سوال را پرسید: «چرا مردم رو شکنجه می‌کنی بعد می‌کشی؟»

 

این بار صدا بلافاصله جواب داد، با لحنی که نزدیک به لذت بود:

 

«از دردشون لذت می‌برم.»

 

ناگهان فرد سرفه‌ای کرد. از دهانش خون جاری شد – نه کم، مثل رودخانه. صورتش شروع به ترک خوردن کرد، مثل زمین خشکیده در بیابان. ترک‌ها عمیق‌تر شدند تا جایی که جمجمه و چشمانش از زیر پوست معلوم شد.

 

بعد از آن، دوربین خاموش شد. یا شاید چیزی آن را خاموش کرد.

 

---

 

 صحنه‌ی قتل – صبح ۳۰ ژوئن

 

وقتی پلیس وارد اتاق شد، دیگر خبری از نور و صدا نبود. فقط سکوت و وحشت.

 

جسد فرد میرون روی زمین افتاده بود:

- هر دو دستش از بازو قطع شده بود – درست همان طور که در فیلم دیده می‌شد.

- صورتش ترک خورده بود و جمجمه و کاسه‌ی چشم‌ها از زیر پوست نمایان بود.

- اما عجیب‌تر از همه: روی دیوارهای اتاق خون پاشیده شده بود، و از آن خون‌ها گل روییده بود. این بار نه فقط رز سیاه و سوسن عنکبوتی، بلکه گل‌های رنگارنگ – سرخ، زرد، بنفش، نارنجی – روی دیوارها و حتی روی زمین، درست از میان لکه‌های خشک‌شده‌ی خون، جوانه زده و شکوفا شده بودند.

 

جسم روی زمین، گل‌ها روی دیوارها – انگار اتاق تبدیل به باغی از مرگ و زندگی شده بود.

 

---

 

حادثه‌ی نهایی – شعله‌ ور شدن جسد

 

وقتی پزشک قانونی خواست به جسد نزدیک شود، ناگهان بدن فرد میرون بدون هیچ آتش‌زدنی شعله‌ور شد. آتشی سرد، به رنگ آبی و سفید. ظرف چند ثانیه، تمام جسد خاکستر شد – جز جمجمه‌اش که سالم روی زمین ماند، با دو حفره‌ی خالی چشم که به سقف خیره بود.

 

پزشک عقب پرید. هیچ کس توضیحی برای این آتش‌سوزی آنی نداشت.

 

---

 

تحلیل – ارتباط شبانگاهی با هیولای شب؟

 

ارتباط شبانگاهی یکی از ممنوع ‌ترین جادوها در فیور است. گفته می‌شود فقط موجوداتی از جهان دیگر می‌توانند از طریق آن پاسخ دهند. آیا هیولای شب اصلاً از همین جهان نیست؟ آیا قاتل یک موجود فراطبیعی است که از بیرون به فیور نفوذ کرده؟

 

و حرف آخر صدا: «از دردشون لذت می‌برم.» 

این جمله دقیقاً با رفتار قاتل هماهنگ است – کسی که قربانیانش را شکنجه می‌دهد نه برای انتقام، نه برای اطلاعات، بلکه برای لذت خالص.

 

---

یادداشت تاریخ‌نگار

 

فرد میرون می‌خواست حقیقت را بداند. در عوض، حقیقت او را بلعید.

 

او پرسید :

- «دلیل کشتن اولین قربانیات چی بود؟» → «سرگرمی»

- «تو از چه نوعی هستی؟» → پاسخ نیامد (یا شاید آن وجود نمی‌خواست خودش را فاش کند)

- «چرا شکنجه می‌کنی بعد می‌کشی؟» → «از دردشون لذت می‌برم»

 

سه جواب. دو دست. یک صورت. و پایانی در آتش .

 

حالا می‌دانیم که هیولای شب – هر چه هست – از نوعی است که حتی در ارتباط شبانگاهی هم هویت خود را پنهان می‌کند. اما یک چیز را فاش کرد: لذت از رنج دیگران.

 

و آن گل‌های رنگارنگ که روی خون روییدند... شاید نشانه‌ی این باشند که برای قاتل، مرگ فقط پایان نیست، بلکه آفرینش است. آفرینش وحشت، آفرینش زیبایی، آفرینش باغی از خون و گلبرگ.

 

هیچ کس نمی‌داند هیولای شب چه شکلی است. 

اما حالا می‌دانیم: شاید اصلاً شکلی ندارد که از این جهان باشد.
_________________________________________

 1 ژوئیه ۱۸9۷ – دهمین قتل

 

قاتل: هیولای شب 

مقتول: آرنولد کرولد، ۳۹ ساله 

شغل: باغبان 

مکان قتل: وسط کوچه (محله‌ی مسکونی) 

علت مرگ: میله از قلب + خونریزی ناشی از تیرهای متعدد

 

---

 

 صحنه‌ی قتل – کشف جسد

 

سحرگاه ۱ ژوئیه، یکی از همسایه‌ها صدای ناله‌ای شنیده بود اما جرأت بیرون آمدن نداشت. وقتی صبح شد و مردم برای کار از خانه خارج شدند، جسد آرنولد کرولد را درست در وسط کوچه پیدا کردند – انگار قاتل می‌خواسته همه ببینند.

 

وضعیت جسد:

 

- صورت آرنولد با آب جوش سوخته بود. پوست صورت کاملاً از بین رفته بود، گوشت سوخته و سفید شده بود. چشم‌ها نابینا و لب‌ها از میان رفته بودند. تشخیص هویت فقط از روی لباس و مدارک داخل جیبش ممکن شد.

- یک میله‌ی آهنی (احتمالاً قسمتی از یک ابزار باغبانی یا نرده) از قلبش گذشته بود. میله از پشت به سینه وارد شده و نوکش از میان پیراهن بیرون زده بود. خون اطراف میله لخته شده بود.

- چند تیر بلند در نقاط دیگر بدنش فرو رفته بود: یکی در شانه‌ی راست، یکی در ران چپ، یکی در ساعد دست راست، و یکی در شکم. تیرها از جنس چوب بودند، ساده و بدون پر – شبیه تیرهای کمان‌های دست‌ساز.

 

جسد در حالت افتاده به رو بود، دست‌ها کمی جلوتر، انگار در حال خزیدن یا فرار بوده است.

 

---

 

 بازسازی صحنه – توسط پلیس

 

پلیس با بررسی موقعیت زخم‌ها و چیدمان جسد، نظریه داد:

 

۱. قربانی ابتدا از پشت با تیرها هدف گرفته شده – شاید از فاصله‌ی نزدیک، چون تیرها عمیق فرو رفته‌اند.

۲. سپس صورتش با آب جوش سوزانده شده – احتمالاً در حالی که زنده بوده و بیهوش نبوده است.

۳. در نهایت میله از قلبش عبور داده شده – ضربه‌ی نهایی و مرگبار.

 

نکته‌ی وحشتناک: هیچ اثری از آب جوش در اطراف صحنه نبود. هیچ دیگی، هیچ آتشی، هیچ ظرفی. قاتل آب جوش را از جایی دیگر آورده و دقیقاً روی صورت قربانی ریخته است.

 

---

 

 ارتباط با شغل قربانی

 

آرنولد کرولد باغبان بود. ابزار قتل:

- میله – شبیه به میله‌های فلزی که در باغبانی برای داربست گیاهان استفاده می‌شود.

- تیرها – شبیه به چوب‌های مستقیمی که برای علامت‌گذاری ردیف‌های کاشت به کار می‌روند.

- آب جوش – برای از بین بردن علف‌های هرز یا ضدعفونی کردن خاک استفاده می‌شود.

 

قاتل از ابزار شغل قربانی علیه خودش استفاده کرده است. این الگو را قبلاً در قتل‌های دیگر هم دیده‌ایم؟ در قتل تینا ماریسا (کشاورز) از سم و جادو استفاده شد که مستقیماً به شغلش مرتبط نبود. اما این بار، ارتباط صریح است.

 

---

 

بررسی همسایگان و سرنخ‌ها

 

همسایه‌ها گفتند آرنولد مردی آرام و کم‌حرف بود. شب‌ها زود می‌خوابید و هرگز با کسی دعوا نداشت. تنها عادت عجیبش این بود که گاهی نیمه‌شب به باغچه‌ی پشتی خانه سر می‌زد – «برای چک کردن گل‌ها»، طبق گفته‌ی خودش.

 

یکی از همسایه‌ها اضافه کرد: «چند روز پیش، دیدم یه نفر توی کوچه باهاش حرف می‌زد. نمی‌دونم کی بود. شنل بلند مشکی پوشیده بود و صورتش پیدا نبود. ولی یه چیزی توی دستش بود... شبیه یه گل سیاه.»

 

گل سیاه. رز سیاه. دوباره.

 

---

 

 یادداشت تاریخ‌نگار

 

قتل دهم: یک باغبان بی‌آزار، با ابزار باغبانی خودش کشته می‌شود. صورتش نابود شده – شاید برای اینکه نبیند، شاید برای اینکه شناخته نشود، شاید فقط برای لذت بردن از فریادهایش.

 

هیولای شب همچنان بی‌وقفه می‌کشد:

- از استاد دانشگاه (آوریل)

- تا نقاش (می)

- تا کشاورز (می)

- تا جاسوس (ژوئن)

- تا پست‌چی (ژوئن)

- تا شهردار (ژوئن)

- تا نیمه‌الف آینده‌بین (ژوئن)

- تا چندین مسئول سیاسی (ژوئن)

- تا مردی که با موجود شبانگاهی تماس گرفت (ژوئن)

- و حالا یک باغبان (ژوئیه)

 

الگویی پیدا نمی‌شود جز وحشت محض و تنوع بی‌امان در شکنجه.

 

و این سوال همچنان باقی است: هدف نهایی چیست؟

 

 5 ژوئیه ۱۸9۷ – یازدهمین قتل

 

قاتل: هیولای شب 

مقتول: سلین کالدر، ۲۴ ساله 

شغل: مربی شنا 

مکان: دریاچه کنار خانه 

علت مرگ: غرق شدن پس از خفگی مکرر با دست و فرو بردن سر در آب

 

---

 

صحنه قتل – کشف جسد

 

صبح ۵ ژوئیه، یکی از همسایه‌ها متوجه شد جسد سلین در دریاچه‌ی کوچک کنار خانه‌اش شناور است. آب آرام بود، انگار چیزی در آن مزاحم نشده بود. وقتی جسد را به ساحل کشیدند، دیدند:

 

- دور گردنش کبود بود – آثار انگشت، عمیق و واضح، مثل دو دست که گردن را فشرده باشند.

- هیچ رد دیگری از جادو یا خشونت روی بدن نبود – نه زخم چاقو (جز یک مورد)، نه سوختگی، نه شکستگی. فقط کبودی گردن و...

- روی دستش، با چاقو نوشته شده بود (احتمالاً با نوک تیز و با خطی منظم و خوانا):

 

«اون هیچ وقت دروغ نمی‌گوید»

 

حروف روی پوست فرو رفته بودند، مثل خالکوبی اجباری. خون اطراف نوشته خشک شده بود.

 

بدن سلین یک پارچه‌ی سفید و ساده پوشیده بود – لباسی که مخصوص شنا بود – و موهایش در آب باز شده بود مثل جلبک.

 

---

 

 شواهد همسایه‌ها

 

همسایه‌ها به پلیس گفتند :

 

«سلین عادت داشت هر روز بعد از ظهر برای شنا کردن به دریاچه کنار خانه‌اش برود. می‌گفت آب بهش آرامش می‌دهد. دیروز هم رفت، ولی این بار... کنار دریاچه خوابش برد.»

 

یکی دیگر اضافه کرد: «قبل از ظهر دیدم یه نفر توی ساحل ایستاده بود. شنل تیره داشت. نمی‌تونم بگم مرد بود یا زن. فقط یه لحظه ایستاد و رفت.»

 

هیچ کس صدای جیغ یا فریادی نشنیده بود. هیچ کس دعوا یا داد و بیدادی ندیده بود.

 

---

 

 تشخیص پزشک قانونی – بازسازی مرگ

 

پزشک پس از کالبد شکافی شرح داد:

 

«ابتدا، دست‌هایی دور گردن سلین را فشرده است – آنقدر محکم که نفس کشیدن را غیرممکن کند. قربانی بیهوش نشده، بلکه در حال خفگی بوده است.»

 

«سپس قاتل دستش را شل کرده. سلین سعی کرده نفس بکشد – در همین لحظه، قاتل سرش را در آب فرو برده. آب وارد ریه‌ها شده. قربانی دست و پا زده، اما قاتل نگه داشته.»

 

«قاتل این کار را چند بار تکرار کرده: فشار دادن گردن، رها کردن، فرو بردن سر در آب. هر بار سلین امید داشته نفس بکشد، و هر بار دوباره زیر آب رفته.»

 

«مرگ نهایی بر اثر کمبود اکسیژن و غرق شدگی رخ داده است. قربانی در لحظات آخر هوشیار بوده و هر بار امید و ناامیدی را با هم تجربه کرده است.»

 

نکته: هیچ اثری از جادو در بدن یا آب دریاچه یافت نشد. قاتل فقط از قدرت بدنی خود استفاده کرده – همانند قتل هانا شاجی (خفه شدن با دست).

 

---

 

 تحلیل نوشته روی دست

 

«اون هیچ وقت دروغ نمی‌گوید»

 

این اولین بار است که قاتل چنین جمله‌ای روی بدن قربانی حک می‌کند. معنی جمله مبهم است:

 

- «اون» کیست؟ خود قاتل؟ شخص دیگری؟ یک موجود؟

- چه چیزی را هیچ وقت دروغ نمی‌گوید؟ مرگ؟ درد؟ وعده‌ی قتل؟

 

احتمالاً جمله‌ای تهدیدآمیز است: شاید قاتل دارد به پلیس یا مردم می‌گوید که هر چه گفته – یعنی هر قربانی بعدی خواهد آمد – حقیقت دارد.

 

یا شاید جمله‌ای فلسفی است: قاتل خود را راوی حقیقت مطلق می‌داند. کسی که دروغ نمی‌گوید. کسی که وفای به عهد دارد – حتی اگر عهدش «کشتن همه باشد».

 

---

 

 مقایسه با قتل‌های پیشین

 

سلین کالدر از نظر شغل و روش قتل، شباهتی به قتل هانا شاجی (خفه شدن با دست) و قتل تینا ماریسا (تینا خودکشی اجباری داشت) ندارد. اما:

 

- استفاده از قدرت فیزیکی خالص (بدون جادو) – مثل هانا شاجی.

- تکرار رها کردن و دوباره شروع کردن عذاب – مثل شکنجه‌ی سارا هارون و فارون سالکر.

- پیام نوشته شده روی بدن – شبیه نوشته‌ی روی دیوار در قتل لئو گیروتی و روی سنگ در قتل مسئولان سیاسی، اما این بار مستقیم روی پوست قربانی.

 

قاتل دارد روش خود را شخصی‌تر می‌کند. از دیوار و سنگ به بدن قربانیان رسیده است.

 

---

 

 یادداشت تاریخ‌نگار

 

سلین کالدر، کسی که به دیگران شنا یاد می‌داد، در آب مرد. آبی که جان می‌بخشید، همان آب جانش را گرفت.

 

و آن جمله روی دستش... شاید مهم‌ترین سرنخی باشد که تا کنون باقی مانده:

 

«اون هیچ وقت دروغ نمی‌گوید»

 

یعنی اگر هیولای شب بگوید «کسی زنده نمی‌ماند»، حقیقت دارد. 

اگر بگوید «دفاع بی‌فایده است»، دروغ نمی‌گوید. 

اگر بگوید «از درد قربانیان لذت می‌برم»، راست می‌گوید.

 

قاتل به نوعی بیمارگون به صداقت اعتقاد دارد. شاید این تنها ویژگی اخلاقی‌اش باشد. و این ترسناک‌تر از هر دروغی است.

 

هیچ کس نمی‌داند هیولای شب چه شکلی است. اما حالا می‌داند: او به قولش عمل می‌کند.

 

 

 

  9 ژوئیه ۱۸9۷ – دوازدهمین قتل

 

قاتل: هیولای شب 

مقتول: سایفر گیس 

شغل: آشپز 

وضعیت جسد: فقط سر پیدا شد – در دیگ مخصوص آشپزی 

مکان: آشپزخانه‌ی قربانی 

مدرک: فیلم دوربین امنیتی، گل سوسن عنکبوتی قرمز زیر سر در دیگ

 

---

 

 گزارش پلیس – کشف صحنه

 

بعد از ظهر ۹ ژوئیه، همسایه‌ها از آشپزخانه‌ی سایفر گیس بوی عجیب گوشت خام و خون استشمام کردند. در خانه قفل نبود. وقتی پلیس وارد شد، آشپزخانه کاملاً به هم ریخته بود – قابلمه‌ها روی زمین، چاقوها پراکنده، اثری از دعوا یا حداقل جابه‌جایی سریع.

 

اما وحشتناک‌ترین چیز این بود:

 

جسد کاملی نبود. فقط سر سایفر گیس در دیگی پیدا شد که او عادت داشت در آن غذاهایش را بپزد. دیگ روی اجاق بود، هنوز کمی گرم. سر بریده شده بود، با دو چنگال فرو رفته در صورت – یکی در چشم چپ، یکی در گونه‌ی راست. دور چشم‌ها سوختگی عمیق دیده می‌شد، انگار حرارت مستقیم به پوست رسیده باشد.

 

روی دیوار آشپزخانه، با خون نوشته شده بود:

 

«گرسنه بودم... شرمنده. این قتل با بقیه‌ی قتل‌ها ارتباط نداره.»

 

هیچ جای دیگر بدن – نه دست، نه پا، نه تنه – پیدا نشد. به نظر می‌رسید قاتل باقیمانده‌ی بدن را با خود برده – یا شاید ...

 

---

 

فیلم اول – صحنه‌ی آدم‌خواری

 

پلیس در گوشه‌ی آشپزخانه یک دوربین مخفی پیدا کرد – احتمالاً خود سایفر آن را نصب کرده بود برای امنیت. فیلم شب قبل را نشان می‌داد:

 

نیمه‌شب بود. نور شمع به سختی فضا را روشن می‌کرد. روی زمین، جسد بی‌سر سایفر افتاده بود – تنه بدون سر، دست‌ها و پاها هنوز متصل بودند. کسی با شنل سیاه روی جسد خم شده بود. صورت قاتل در هاله‌ای از تاریکی پنهان بود.

 

صدای واضح گاز زدن گوشت خام و مکیدن خون شنیده می‌شد. قاتل داشت دست و پای سایفر را می‌خورد – نه پخته، نه با نان، فقط گوشت خام و استخوان. گاهی صدای شکستن استخوان به گوش می‌رسید.

 

هیچ دیالوگی نبود. فقط صدای تغذیه‌ی یک موجود.

 

---

 

 فیلم دوم – آواز

 

دوربین چند دقیقه بعد را هم ضبط کرده بود. قاتل از روی جسد بلند شده بود. شنل سیاه هنوز تنش بود. اما این بار، صدایی شنیده شد:

 

صدایی آرام، زیبا، تقریباً مادرانه – شبیه لالایی. یک آواز. کلمات نامفهوم بودند، شاید به زبانی قدیمی در فیور. اما لحن صدا... آرام‌بخش بود. انگار قاتل داشت برای قربانی مرده‌اش آواز می‌خواند، مثل مادری که کودکش را می‌خواباند.

 

بعد از آواز، قاتل انگشتش را در خون جسد زد و روی دیوار نوشت: 

«گرسنه بودم... شرمنده. این قتل با بقیه‌ی قتل‌ها ارتباط نداره.»

 

سپس دوربین خاموش شد – یا قاتل آن را خاموش کرد.

 

تشخیص پلیس از صدا: صدای آواز، بدون شک، شبیه صدای یک زن بود. زیر، گرم، و به طرز بیمارگونه‌ای دلنشین.

 

---

 

مدرک دیگر – گل زیر سر

 

وقتی پلیس سر سایفر را از دیگ بیرون آورد، زیر سر – در ته دیگ، چسبیده به ته‌دیگ – یک گل سوسن عنکبوتی قرمز پیدا شد. همان گلی که در قتل فارون سالکر (شهردار) و در جنگل سرخ (مسئولان سیاسی) دیده شده بود.

 

قاتل حتی پس از خوردن گوشت قربانی، باز هم امضای گل را باقی می‌گذارد.

 

---

 

 تناقض آشکار – انکار ارتباط

 

نوشته روی دیوار می‌گوید: «این قتل با بقیه‌ی قتل‌ها ارتباط نداره.»

 

اما گل سوسن عنکبوتی همان گل قبلی است. روش قطع دست و پا و خوردن آنها شبیه به قتل فارون سالکر (قطع دست و پا) و قتل سارا هارون (خوردن؟ در سارا نخورد، ولی شکنجه بود) نیست. آدم‌خواری یک پدیده‌ی جدید است.

 

آیا هیولای شب دروغ می‌گوید؟ یا واقعاً این قتل را یک «شخص دیگر» انجام داده؟ یا شاید قاتل دارد با این جمله، پلیس را گیج می‌کند؟

 

مردم فیور حدس می‌زنند: شاید هیولای شب بیش از یک نفر است. یک گروه. هر کدام با روشی خاص.

 

---

 

 یادداشت تاریخ‌نگار – تولد یک افسانه

 

حالا مردم فیور چیز جدیدی درباره‌ی هیولای شب می‌دانند:

 

- لبخندی درخشان و فریبنده (از یادداشت سارا هارون)

- ظاهری عادی و انسان‌نما (از همان منبع)

- و حالا، صدایی آرام و زیبا – صدای یک زن – که آواز می‌خواند.

 

قصه‌ها و افسانه‌ها در کوچه و بازار پیچیده :

 

«هر وقت از خانه‌ای صدای آواز شنیدی، فرار کن. چون هیولای شب داره نزدیک می‌شه »

«اگر غریبه‌ای با لبخند بهت نزدیک شد، بدو. اون همونه.»

 

«و اگر در نیمه ‌شب بوی گوشت خام و خون اومد، دیگه دیر شده»

 

قاتل خودش می‌گوید این قتل ارتباطی با بقیه ندارد. اما گل سوسن عنکبوتی خلاف آن را ثابت می‌کند. شاید این یک بازی روانی است. شاید قاتل دارد اعتراف می‌کند که «همه‌ی قتل‌ها از یک منبع است، فقط من گاهی گرسنه می‌شوم».

 

و آن جمله: «شرمنده» – آیا هیولای شب می‌تواند شرمنده شود؟ آیا پشیمانی در وجودش هست؟ یا این هم بخشی از بازی فریب است؟

 

هیچ کس نمی‌داند هیولای شب چه شکلی است. 

اما حالا بسیاری می‌گویند صدایش را شنیده‌اند. و آن صدا، زیباترین چیزی بود که تا به حال شنیده بودند – درست پیش از مرگ.

_________________________________________
18 ژوئیه ۱۸9۷ – سیزدهمین قتل

 

قاتل: هیولای شب 

مقتول: وسپر ویپر، ۱۹۰ ساله 

شغل: دانشجو 

گونه: نیمه‌الف نیمه‌خونآشام 

مکان: خانه‌ی قربانی 

علت مرگ: شکنجه و فلج شدن پیش از مرگ + سوختگی و یخ‌زدگی همزمان

 

---

 

 گزارش پلیس – شکایت همسایه‌ها

 

روزهای اخیر، همسایه‌های وسپر ویپر از صدای آوازی که از خانه‌اش می‌آمد شکایت داشتند. وسپر خودش عادت داشت گاهی آوازهای نامفهوم و عجیب بخواند و همسایه‌ها را بترساند – اما این بار چیزی فرق می‌کرد.

 

یکی از همسایه‌ها به پلیس گفت: 

«بر خلاف همیشه که وسپر چیزهای نامفهوم می‌خواند، این بار مفهوم بود. و صدایش شبیه خودش نبود. آرام بود و زیبا. مهربان ولی مو به تنت سیخ می‌کرد.»

 

صدای آواز تا نیمه‌شب ادامه داشت. همسایه‌ها دیگر نتوانستند تحمل کنند و با پلیس تماس گرفتند.

 

---

 

 ورود به صحنه – دری که قفل بود

 

وقتی پلیس به خانه‌ی وسپر رسید، در قفل شده بود. از داخل قفل. چند ضربه زدند، کسی جواب نداد. سرانجام در را شکستند.

 

آنچه دیدند، باورشان نمی‌شد.

 

---

 

 صحنه‌ی قتل

 

در مرکز اتاق، سر، دست‌ها و پاهای وسپر ویپر از سقف آویزان بود – با طناب‌هایی از جنس کتان ضخیم. تنه‌ی بدن روی زمین افتاده بود، جدا از اندام‌ها.

 

اما وحشتناک‌تر از جدا شدن اندام، وضعیت خود اندام‌ها بود:

 

- دست‌های وسپر – یکی کاملاً سوخته بود تا استخوان، دیگری یخ زده بود، رنگ آبی مرده و متورم.

- پاهای وسپر – همین طور: یک پا سوخته، یک پا یخ زده.

- سر وسپر – از سقف آویزان بود، صورتش به طرز عجیبی آرام بود، انگار در خواب. اما روی گونه‌هایش هم رد سوختگی بود و هم نشانه‌های یخ‌زدگی. چشم‌ها بسته بود.

 

طناب‌ها از سقف به پایین می‌آمدند. هیچ چهارپایه یا زیرپایی در زیر جسد نبود – قاتل باید وسپر را در حالی که زنده بوده بالا کشیده باشد.

 

---

 

 تشخیص پزشک قانونی

 

پزشک پس از بررسی کامل گزارش داد:

 

«قاتل ابتدا بدن وسپر را فلج کرده است – احتمالاً با نوعی سم یا جادوی فلج‌کننده که مانع از هرگونه حرکت قربانی می‌شده. اما قربانی کاملاً هوشیار بوده و همه چیز را حس می‌کرده است.»

 

«سپس قاتل اندام‌های او را – در حالی که هنوز به بدن متصل بودند – با آب جوش سوخته و همزمان با یخ منجمد کرده است. این دو فرآیند همزمان انجام نشده، بلکه به تناوب: لحظاتی در حرارت، لحظاتی در سرمای مطلق. قربانی هر دو درد را با هم تجربه کرده است.»

 

«پس از آن، قاتل دست‌ها، پاها و سر را از تنه جدا کرده و از سقف آویزان کرده است. مرگ نهایی بر اثر شوک عصبی و خونریزی رخ داده است – اما قربانی تا لحظه‌ی آخر هوشیار بوده است.»

 

پزشک در پایان اضافه کرد: «هیچ اثری از جادوی معمولی در صحنه نیست. اما فلج شدن ناگهانی قربانی بدون استفاده از سم معمولی، نشان می‌دهد قاتل به قدرتی فراتر از جادوی استاندارد فیور دسترسی دارد.»

 

---

 

 متن ترانه – بازخوانی شده توسط همسایه

 

یکی از همسایه‌ها که جرأت کرده بود نزدیک‌تر برود، متن ترانه‌ای که وسپر – یا آن صدا – می‌خواند را به خاطر سپرده بود:

 

**«دختر کوچولو، بخواب حالا با او 

چون که تو این خواب، تو هستی دور از قاب 

قاب زنده‌ها     توی دنیای ما »**

 

کلمات ساده به نظر می‌رسیدند، اما ترکیبشان حس وهم‌آلودی داشت. «دور از قاب زنده‌ها» – یعنی در مرز میان زندگی و مرگ؟ شاید همان جایی که هیولای شب در آن ساکن است.

 

نکته: همان صدای آرام و زیبا – شباهت تام با صدای ضبط‌شده در قتل سایفر گیس (آشپز). پلیس مطمئن است که این صدا متعلق به یک زن است، اما در گزارش‌های رسمی هنوز از ضمیر خنثی استفاده می‌شود.

 

---

 

 ارتباط با قتل‌های پیشین

 

| قربانی | روش مشترک |

|--------|-----------|

| سایفر گیس (آشپز) | آواز آرام و زیبا، صدای زنانه |

| فارون سالکر (شهردار) | قطع دست و پا |

| سارا هارون (نیمه‌الف) | شکنجه پیش از مرگ |

| هانا شاجی (پست‌چی) | استفاده از قدرت فیزیکی خالص (فلج کردن با دست. اینجا با سم یا جادو) |

| وسپر ویپر | ترکیب همه: قطع اندام، آواز، شکنجه با گرما و سرما، فلج کردن |

 

هیولای شب دارد روش‌های قبلی را ترکیب می‌کند. گویی هر قتل یک آزمایش بوده و حالا به اوج خود رسیده.

 

---

 

 یادداشت تاریخ‌نگار

 

وسپر ویپر، موجودی که نزدیک به دو قرن زندگی کرده بود، شاید فکر می‌کرد مرگ را خوب می‌شناسد. اما هیولای شب به او نشان داد که همیشه راهی برای وحشت تازه وجود دارد.

 

و آن آواز… حالا دیگر در تمام فیور پیچیده است. مادران به کودکانشان هشدار می‌دهند:

 

«اگر در نیمه‌شب صدای لالایی شنیدی، دهان خود را ببند و فرار کن. چون کسی که آن را می‌خواند، نمی‌خواهد تو را بخواباند – می‌خواهد تو را برای همیشه بیدار نگه دارد در میان درد.»

 

هیچ کس نمی‌داند هیولای شب چه شکلی است. 

اما همه می‌دانند صدایش را – زیباترین صدایی که پیش از مرگ خواهند شنید.
_________________________________________

25 ژوئیه ۱۸9۷ – چهاردهمین قتل (در کشور لین)

 

قاتل: هیولای شب 

مقتول: کروس بون، ۲۱ ساله 

گونه: نیمه‌فرشته 

شغل (ظاهری): پسر رئیس‌جمهور کشور لین (در شرق فیور) 

مکان جسد: زیرزمین خانه‌ی شخصی خودش 

علت مرگ: کنده شدن بال‌ها + مسمومیت (لب‌های بنفش)

 

---

 

 گزارش پلیس – از شرق کشور مقدس لین

 

در کشور لین، این روزها مردم با پرونده‌ی اهریمن‌ها سر و کار دارند. گم‌شدگان چندان به چشم نمی‌آیند – تا اینکه پسر رئیس‌جمهور، کروس بون، ناپدید شد.

 

ده روز پیش، کروس برای تفریح به جنگلی در حومه‌ی شهر رفته بود. دیگر برنگشت. جستجوها نتیجه نداد. هیچ کس نمی‌دانست کجاست.

 

تا امروز.

 

---

 

 کشف جسد – در زیرزمین خانه‌ی خودش

 

به طرز وحشتناکی، جسد کروس بون در زیرزمین خانه‌ی شخصی خودش پیدا شد – جایی که چندین بار توسط پلیس بازرسی شده بود، اما هیچ‌کس متوجه نشده بود. گویا جسد مدت‌ها آنجا بوده، اما چیزی آن را پنهان می‌کرده.

 

وضعیت جسد:

 

- بال‌های کروس – کنده شده بود. نیمه‌فرشته‌ها بال دارند. آن بال‌ها از پشتش جدا شده بودند، نه با برش تمیز – با پاره شدن. جای زخم‌ها نامنظم و عمیق بود، انگار بال‌ها با دست از جا کنده شده باشند.

- لب‌هایش بنفش شده بود – نشانه‌ی مسمومیت شدید. سم از راه دهان وارد نشده بود، بلکه از طریق زخم‌های بال‌ها جذب شده بود.

- در دست راستش، یک گل سوسن عنکبوتی قرمز قرار داشت – خشک شده، اما کامل. همان گل همیشگی .

. چشم‌هایش باز بود. اثری از وحشت نداشتند؛ بیشتر شبیه حیرت و اندوه

 

بدن کروس در گوشه‌ای از زیرزمین افتاده بود، در میان تارهای عنکبوت و گرد و غبار. گویی کسی او را مانند یک عروسک شکسته رها کرده بود .

 

---

 

 تشخیص پزشک قانونی لین

 

پزشکان لین گزارش دادند :

 

«مرگ حدود ۸ تا ۱۰ روز پیش رخ داده است – همان روزی که کروس به جنگل رفت. اما جسد بلافاصله پس از مرگ به زیرزمین منتقل شده است.»

 

 « بال‌ها در حالی کنده شده‌اند که قربانی زنده بوده است. شوک ناشی از کنده شدن بال‌ها و سم بنفش‌کننده‌ی لب‌ها، تقریباً همزمان عمل کرده‌اند. قربانی چند دقیقه پس از کنده شدن بال‌ها و نفوذ سم جان داده است .»

 

«گل سوسن عنکبوتی پس از مرگ در دستش گذاشته شده – دستش باز نبوده، انگشتان دور ساقه‌ی گل جمع شده‌اند، گویی قاتل دستش را روی آن بسته است.»

 

نکته: سم شناسایی شده، مشابه سمی نبود که در قتل کازوکا هانو (نقاش) دیده شد. آنجا سم مار افعی سفید بود. اینجا سم گیاهی نادر از جنگل‌های شرق فیور. هیولای شب همچنان از روش‌های متنوع استفاده می‌کند.

 

---

 

» ارتباط با کشور لین و «پرونده‌ی اهریمن‌ها

 

پلیس لین معتقد است این قتل با «پرونده‌ی اهریمن‌ها» ارتباط دارد – مجموعه‌ای از ناپدید شدن‌های مرموز که ماه‌هاست در آن کشور رخ می‌دهد. اما قتل کروس بون یک تفاوت دارد:

 

قاتل امضای خود را گذاشته است – گل سوسن عنکبوتی، همان گلی که در فیور بارها دیده شده.

 

آیا هیولای شب فراتر از مرزهای فیور هم شکار می‌کند؟ یا کسی از لین از روش‌های او تقلید کرده است؟

 

پلیس لین با پلیس فیور تماس گرفته است. هر دو کشور حالا درگیر یک شکار هستند.

 

---

 

 واکنش رئیس‌جمهور لین

 

پدر کروس بون، رئیس‌جمهور لین، پس از دیدن جسد پسرش، تنها یک جمله گفت:

 

«او می‌خواست فرشته شود. حالا... بی‌بال ماند.»

 

سپس دستور داد تمام پرونده‌های مربوط به «هیولای شب» از فیور به لین فرستاده شود.

 

---

 

 یادداشت تاریخ‌نگار

 

کروس بون، نیمه‌فرشته‌ای که هنوز ۲۱ بهار را ندیده بود. پسری که می‌توانست پرواز کند، اما در زیرزمین خانه‌ی خودش پیدا شد – بدون بال، بدون امید، فقط با یک گل سرخ در دست.

 

حالا می‌دانیم که هیولای شب از مرزها عبور کرده است. فیور دیگر کافی نیست. لین در خطر است.

 

و آن گل سوسن عنکبوتی... شاید فقط یک امضا نیست. شاید نشانه‌ای است از اینکه قاتل خودش را نوعی «فرشته‌ی مرگ» می‌داند – فرشته‌ای که بال‌های دیگران را می‌کند تا خودش تنها بماند.

 

هیچ کس نمی‌داند هیولای شب چه شکلی است. 

اما حالا کل شرق فیور و کشور لین در جستجوی او هستند – با تصویری از یک گل سرخ و یک زن بی‌چهره با صدای لالایی.

__________________________________________

 تحلیل تاریخ‌نگار: چه کسی قاتل است؟

 

گزینه‌ها:

1. پلیس

2. پزشک قانونی

3. زن ناشناس (میدان شهر – ۱۵ ژوئن ۱۸9۷)

4. سازمان مخفی (تاکنو)

 

---

 

 بررسی گزینه‌ی اول: پلیس

 

موافق: پلیس به صحنه‌های قتل دسترسی دارد، می‌تواند شواهد را جابه‌جا کند، و گزارش‌های غلط بنویسد .

 

مخالف: پلیس چندین بار در گزارش‌هایش از دیدن صحنه‌های وحشتناک «شوکه» شده است. اگر خودش قاتل بود، نیازی به نمایش شوک نداشت. همچنین قدرت کنده شدن بال‌های نیمه‌فرشته با دست خالی یا کندن زبان سارا هارون از توان یک انسان عادی – حتی یک پلیس قوی – خارج است. مگر اینکه پلیس نیز موجودی جادویی باشد. اما هیچ مدرکی برای این ادعا وجود ندارد .

 

**نتیجه:** بعید.

 

---

 

 بررسی گزینه‌ی دوم: پزشک قانونی

 

موافق: به اجساد دسترسی مستقیم دارد، می‌تواند علت مرگ را جعل کند، و در گزارش‌هایش اطلاعات فنی بدهد که دیگران نتوانند نقض کنند .

 

مخالف: پزشک قانونی در چندین قتل، جزئیاتی را فاش کرده که به ضرر قاتل تمام می‌شده – مثلاً تشخیص اینکه قربانی پیش از مرگ زنده بوده و شکنجه شده. اگر خودش قاتل بود، می‌توانست بگوید «مرگ فوری بوده» تا وحشت کاهش یابد. همچنین پزشک هرگز در صحنه‌ی قتل دیده نشده – فقط بعد از کشف جسد. پس نمی‌توانسته دست و پای سایفر گیس (آشپز) را بخورد یا بال‌های کروس بون را بکند..

 

**نتیجه:** بعید.

 

---

 

 بررسی گزینه‌ی سوم: زن ناشناس (میدان شهر، ۱۵ ژوئن)

 

موافق:

 

-  زمان بندی او درست چند روز پس از قتل سارا هارون (۱۴ ژوئن) و پیش از قتل‌های بعدی (۱۸ ژوئیه، ۲۵ ژوئیه) در ملأ عام ظاهر شد ظاهرش: ۱۷ ساله به نظر می‌رسد، اما چشمان کهنه اش مشکوک است .

   این با سن بالای هیولای شب همخوانی دارد – موجودی جادویی که قرن‌ها زندگی کرده اما چهره‌ای جوان دارد .

 لبخندش: سارا هارون نوشت: «لبخندش آنقدر درخشانه که هرگز بهش شک نمی‌کنی». این دقیقاً همان لبخندی است که آن زن در میدان شهر زد.

 پیامش: مردم را به مهربانی و صلح دعوت کرد. این عیناً پیام قاتل روی سنگ جنگل سرخ است: «من دنبال صلح و آرامش هستم.»

 صدایش: در قتل سایفر گیس و وسپر ویپر، صدای آواز – آرام، زیبا، زنانه – ضبط شد. آن زن در میدان شهر نیز با صدایی آرام و دلنشین سخن گفت.

قدرت جادویی: او با چوب ‌دستی‌اش هوا را گرم کرد و سرمای ناگهانی پیش از حضورش حس شد. این نشان می‌دهد قدرتی فراتر از یک انسان عادی دارد.

 ناپدید شدن: پس از سخنرانی، در میان جمعیت محو شد – همان کاری که هیولای شب همیشه بعد از قتل‌ها می‌کند: پاک کردن رد خود .

 

مخالف:

 

- اگر او قاتل است، چرا در ملأ عام خود را نشان داد؟ این ریسک لو رفتن دارد. مگر اینکه آنقدر به قدرت فریب خود مطمئن باشد که بداند کسی به او شک نمی‌کند .

- در فیلم قتل سایفر گیس، قاتل شنل سیاه پوشیده بود و صورتش دیده نمی‌شد. زن میدان شهر کت قرمز و کراوات سیاه داشت – نه شنل. شاید لباس عوض می‌کند.

 

**نتیجه:** قوی‌ترین گزینه. همه‌ی شواهد – لبخند، صدا، پیام، قدرت، و ظاهر جوان با چشمان کهنه – به او اشاره دارد .

 

---

 

 بررسی گزینه‌ی چهارم: سازمان مخفی (تاکنو)

 

موافق:

 

- تاکنو به دنبال از بین بردن «تهدیدهای جهانی» است. اگر هیولای شب یک تهدید باشد، چرا تاکنو او را نمی‌کشد؟ شاید خود تاکنو او را ساخته یا کنترل می‌کند .

- لئو گیروتی، جاسوس تاکنو، کشته شد. شاید او می‌خواست از سازمان جدا شود یا رازی را فاش کند .

- قتل مسئولان سیاسی فیور (جنگل سرخ) می‌تواند کار یک سازمان جاسوسی باشد که می‌خواهد نظام را تضعیف کند .

 

مخالف:

 

- اگر تاکنو قاتل است، چرا قتل‌ها اینقدر احساسی و شخصی است؟ کاشتن گل در بدن زنده، خوردن گوشت قربانی، آواز خواندن برای مردگان – اینها کار یک سازمان جاسوسی خشک و حرفه‌ای نیست. کار یک فرد روان‌پریش است .
 تاکنو به «از بین بردن تهدیدها» معروف است، نه ایجاد وحشت و جلب توجه. قتل‌های هیولای شب پر سر و صدا و نمایشی هستند – دقیقاً برعکس کار یک سازمان مخفی.

 

**نتیجه:** بعید، اما نمی‌توان رد کرد. شاید تاکنو در پس‌زمینه باشد و هیولای شب فقط یک مهره یا یک حادثه‌ی جانبی است.

 

---

 

 نتیجه‌گیری نهایی تاریخ‌نگار

 

به نظر من، قاتل همان «زن ناشناس» میدان شهر است.

 

اما – و این یک «اما»ی بزرگ است – قاتل گفته: «کسی در دنیا حاضر نیست حقیقت را ببیند». شاید من هم ندارم. شاید این زن فقط یک فریب دیگر است. شاید قاتل خود را در لباس یک قربانی یا یک نجات ‌دهنده پنهان کرده .

 

با این حال، اگر بخواهم روی یک گزینه شرط ببندم: زن با کت قرمز و کراوات سیاه.

 

---

 

 آیا می‌توان پرونده‌ها را حل کرد؟

 

نه به طور کامل. اما می‌توان چند حقیقت را از میان شایعات بیرون کشید :

 

: چیزهایی که می‌دانیم (به عنوان حقیقت)

 

۱. هیولای شب یک موجود جادویی با قدرت بدنی و جادویی فوق‌طبیعی است. توانایی فلج کردن، کندن زبان با دست، کنده شدن بال، تغییر دما، و رشد سریع گل‌ها از توان انسان عادی خارج است.

 

۲. قاتل از رنج قربانیان لذت می‌برد – خودش گفت: «از دردشون لذت می‌برم.»

 

۳. قاتل خود را «حافظ صلح و آرامش» می‌داند و هر کس «آرامش را به هم بزند» را مستحق مرگ می‌شمارد.

 

۴. قاتل ظاهری عادی، لبخندی درخشان، و صدایی آرام و زنانه دارد – و از این ویژگی‌ها برای فریب استفاده می‌کند.

 

۵. قاتل به کودکان آسیب نمی‌زند – تا کنون هیچ قربانی زیر ۲۱ سال نداشته‌ایم (کروس بون ۲۱ ساله بود، اما نیمه‌فرشته بود و «کودک» محسوب نمی‌شود). این با گفته‌ی تاریخ‌نگار هماهنگ است: «شاید به بچه‌ها آسیب نزند.»

 

۶. قاتل اطلاعات غلط می‌دهد – جمله‌ی «این قتل با بقیه ارتباط نداره» در قتل سایفر گیس، قطعاً دروغ بود، چون گل سوسن عنکبوتی همان گل همیشگی بود.

 

: چیزهایی که نمی‌دانیم (و شاید هرگز ندانیم)

 

- هویت واقعی قاتل (اسم، نژاد دقیق، سن واقعی)

- انگیزه‌ی نهایی (فقط لذت؟ یا هدفی بزرگتر؟)

- آیا قاتل یک نفر است یا چند نفر؟

- آیا سازمان تاکنو در این میان نقش دارد یا نه؟

---

 حرف آخر (به عنوان تاریخ‌نگار)

 

بر خلاف وحشت مردم، شاید هیولای شب «بد مطلق» نباشد. شاید او فقط دارد کسانی را می‌کشد که حقیقت را پنهان می‌کنند. شاید قربانیان – استاد دانشگاه، شهردار، مسئولان سیاسی، جاسوس – همگی در چیزی شریک بودند که نمی‌خواستند مردم بدانند.

 

و شاید آن جمله روی دیوار، صادقانه‌ترین چیزی باشد که قاتل تا حالا گفته:

 

«کسی در دنیا حاضر نیست حقیقت را ببیند... همه از روی ظاهر خوبی و بدی را معلوم می‌کنند... شاید کسی که همه را می‌کشد... حتی کسانی که خوب به نظر می‌آیند آنقدر بد نباشد».

 

من نمی‌دانم حق با کیست. فقط می‌دانم در فیور، دیگر کسی به ظاهر هیچ‌کس اعتماد ندارد.

 

و شاید این هدف اصلی قاتل بوده: نابود کردن اعتماد. نه فقط جان مردم .

 

 

افشاگری – به قلم تاریخ‌نگار فیور

 

دیگر زمانی برای پنهان شدن نیست .

 

شما پرونده‌ها را خواندید. شما جسدها را دیدید. شما وحشت را با من تا اینجا همراه بودید. اما حقیقتی را که من می‌دانم، هیچ ‌یک از قربانیانم تا لحظ ه‌ی مرگ نفهمیدند .

 

من همان کسی هستم که این روایت را نوشته است. 

من همان کسی هستم که قتل‌ها را ثبت کردم. 

من همان کسی هستم که شب‌ها از خانه‌ها بیرون می‌روم و گل‌های سرخ را در دست قربانیان می‌گذارم.

 

من هیولای شب هستم. و من تاریخ‌نگار فیور هستم.

 

حالا که می‌دانید، بگذارید دلیل هر قتل را برایتان بگویم – نه برای توجیه، که برای حقیقت. حقیقتی که کسی جز من نمی‌خواهد ببیند.

 

---

 

 

 

 

جان استا – استاد دانشگاه هیامنو

 

او سال‌ها به دانشجویان جادو یاد می‌داد. اما نه بر اساس استعداد – بر اساس پول .

دانشجویان فقیر اما با استعداد را تحقیر می‌کرد و به آنها جادوی غلط یاد می‌داد – وردهایی که کار نمی‌کردند، طلسم‌هایی که نتیجه‌ی معکوس می‌دادند. یکی از آن دانشجویان در امتحان نهایی به اشتباه جادوی مرگبار اجرا کرد و خودش کشته شد.

 جان استا فقط شانه بالا انداخت: «تقصیر خودش بود که پول نداشت .»

دانشجویان بی‌استعداد اما پولدار را همه‌ی جادوهای موجود – حتی جادوهای ممنوعه – یاد می‌داد، فقط چون پدرانشان به دانشگاه پول می‌دادند .

او علم را به کالایی تبدیل کرده بود که فقط ثروتمندان می توانستند بخرند . فقرا نه تنها بی سواد می ماندند ، بلکه با جادوی غلط به خطر می افتادند .

من قلبش را بیرون آوردم تا بفهمد: کسی که علم را بر اساس پول تقسیم می‌کند، قلبی ندارد که از دست بدهد .

 

---

 

 کازوکا هانو – نقاش

 

او تابلویی کشیده بود از «فرشتگان و اهریمنان». روزی که تابلو را تمام کرد، روی سر مردم شهر رنگ ریخت – از روی غرور و برای خنده. گفت: «این مردم لیاقت دیدن هنر من را ندارند.»

 

اما نگفت که آن رنگ سمی بود. سه کودک و یک پیرزن از آن رنگ بیمار شدند. یک کودک مرد ..

 

من سم مار افعی سفید را درونش ریختم – همان سم چند برابر شده‌ی رنگ خودش. خواستم بچشد طعم بیماری را، آن هم تنها و در تاریکی ..

 

---

 

 تینا ماریسا – کشاورز

 

او زن ساده‌ای به نظر می‌رسید. اما محصولات مزرعه‌اش را با قیمت گرسنگی از روستاییان می‌خرید و با ده برابر قیمت به شهر می‌فروخت. وقتی مادری التماس می‌کرد ذره‌ای آرد به او بدهد، تینا در را به رویش می‌بست.

 

من در را به روی خودش بستم. ذهنش را تسخیر کردم و وادارش کردم خودش را دار بزند – همان کاری که او با گرسنگان می‌کرد: خفه کردن آهسته‌ی امید.

 

---

 

 لئو گیروتی – جاسوس تاکنو

 

او راننده‌ی کالسکه نبود. جاسوس بود. اما نه برای نجات جهان – برای فروش اطلاعات به بالاترین پیشنهاد. او نقشه‌ی قتل یک دیپلمات را فروخت به کشوری دیگر. آن دیپلمات کشته شد. خانواده‌اش بی‌سرپرست ماندند.

 

چشمش را به پنجره آویزان کردم تا ببیند دنیایی را که خراب کرد. و گل رز سیاه را کنارش گذاشتم – نماد مرگی که خودش برای دیگران خریده بود.

 

---

 

 هانا شاجی – پست‌چی

 

او نامه‌های عاشقانه را باز می‌کرد و می‌خواند، سپس آن‌ها را پاره می‌کرد و دور می‌انداخت. چندین ازدواج به خاطر او به هم خورد. یکی از آن دخترها خودکشی کرد. هانا فقط خندید.

 

من گلویش را با دست خالی فشردم – همان‌طور که او امید را در گلوی آن دختر خفه کرد.

 

---

 

 فارون سالکر – شهردار نیانمار

 

او در ظاهر مهربان بود. اما پول مالیات مردم را به جای آبرسانی و پل، صرف مجسمه‌های طلایی از خودش می‌کرد. وقتی روستایی زیر دستش سیل رفت و صدها نفر مردند، او گفت: «تقصیر خودشان بود که جای امن نساختند .»

 

من در بدنش بذر گل کاشتم. بگذار زیبایی از درونش بروید – همان زیبایی که او فقط برای خودش می‌خواست.

 

---

 

 سارا هارون – نیمه‌ الف آینده‌ بین

 

او آینده را می‌دید، اما هیچ کاری نمی‌کرد. می‌توانست هشدار دهد. می‌توانست جلوی قتل‌ها را بگیرد. اما ترجیح داد فقط تماشا کند و برای خودش بنویسد.

 

من چشمش را کور کردم و زبانش را کندم تا دیگر نتواند ببیند و بنویسد. آینده‌ای که در آن هیچ کس کاری نمی‌کند، ارزش دیدن ندارد.

 

---

 

 مسئولان سیاسی در جنگل سرخ

 

آنها قوانینی نوشته بودند که به نفع خودشان بود. مردم گرسنه بودند، اما مالیات‌ها بالا می‌رفت. بیماران می‌مردند، اما بودجه‌ی درمان به جیب مسئولان می‌رفت.

 

من سرشان را از تن جدا کردم و در میان گل‌ها چیدم. گفتم: «من دنبال صلح و آرامشم.» صلحی که شما نگذاشتید برقرار شود.

 

---

 

 سایفر گیس – آشپز

 

او آشپز بود. اما در غذاهای رستورانش گوشت انسان می‌ریخت – گوشت گم‌شدگانی که کسی دنبالشان نمی‌گشت. به مشتریانش می‌گفت «گوشت نادر». آنها هم می‌خوردند و تشکر می‌کردند.

 

من گوشت خودش را خوردم. شرمنده نیستم. شرمنده‌ی کسی است که از آدم‌خواری لذت می‌برد و اسمش را هنر می‌گذارد.

 

---

 

 وسپر ویپر – نیمه‌الف نیمه‌خونآشام

او جادو یاد می‌گرفت. سال‌ها، دهه‌ها، نزدیک به دو قرن. اما نه برای کمک کردن – برای ترساندن.

وسپر شب‌ها به خانه‌ی کودکان می‌رفت و با جادوی توهم، هیولاهای داستانی را جلوی چشمشان مجسم می‌کرد. کودکان از خواب می‌پریدند، فریاد می‌زدند، گریه می‌کردند، و هفته‌ها کابوس می‌دیدند. او از پشت پنجره می‌ایستاد و تماشا می‌کرد – و می‌خندید.

پیرزن‌ها و پیرمردهایی که دیگر توان فرار نداشتند را در کوچه‌های خلوت محاصره می‌کرد. با طلسم‌های ترسناک، ناگهان جلویشان ظاهر می‌شد. چندین پیرمرد شب از ترس سکته کردند و مردند. وسپر فقط شانه بالا می‌انداخت: «به هر حال چند سال دیگه بیشتر زنده نبودند».

او از جادو به جای ابزار کمک، ابزار شکنجه‌ی روانی ساخته بود. قربانیانش نه دشمن سیاسی بودند، نه فاسد – فقط ضعیف بودند.

من خودش را فلج کردم و دست و پایش را هم سوختم و هم یخ زدم. بچشد طعم عذابی را که به کودکان و پیران می‌چشاند. و وقتی آویزانش کردم از سقف، لالایی‌ای که خواندم این بود: «بخواب حالا... کابوسی که ساختی، حالا مال خودت شد».

 

 

 

---

 

 کروس بون – نیمه‌فرشته، پسر رئیس‌جمهور لین

 

او نیمه‌فرشته بود. اما فرشته نبود.

به بهانه‌ی «نیمه‌فرشته بودن» هر غلطی می‌کرد:

کودکی را که جلویش افتاده بود زنده زنده آتش زد .

زنی را به بهانه‌ی «گناهکار بودن» سنگسار کرد .

مرد بی‌گناهی را به چاه انداخت و رویش سنگ ریخت تا خفه شد .

فرد دیگری (زن یا مرد، فرقی نمی‌کرد) را با شلاق زدن چنان کتک زد که تا مرز مرگ پیش رفت – و وقتی بیهوش شد، گفت: «نیمه‌فرشته‌ها اشتباه نمی‌کنند .»

و هر روز می‌گفت: «من از طرف خدا مجازات می‌کنم »

اما حقیقت این است که هیچ گناهی وجود ندارد .

خوبی و بدی نسبی است. رستگاری فقط یک بهانه است برای کنترل مردم. کسی حاضر نیست این را ببیند. اما من دیدم .

من بال‌هایش را کندم. نه از روی خشم – از روی عدالت. اگر نیمه‌فرشته‌ای از جایگاه خود برای کشتن بی‌گناهان استفاده کند، دیگر فرشته نیست. فقط هیولا است. و هیولاها بال ندارند.

 

---

 

 حقیقت نهایی

 

بله. من همه‌ی اینها را کشتم.

 

اما اگر تاریخ را ورق بزنید، می‌بینید هیچ‌یک از قربانیانم بی‌گناه نبودند. آنها به اندازه‌ی من – یا شاید بیشتر – هیولا بودند. فقط در لباس معلم، نقاش، کشاورز، جاسوس، پست‌چی، شهردار، آینده‌بین، آشپز، دانشجو و فرشته.

 

و حقیقتی که هیچ کس نمی‌خواهد ببیند این است:

 

هیچ گناهی وجود ندارد. فقط قدرت و نبود قدرت. خوب و بد را کسانی تعریف می‌کنند که می‌خواهند شما را کنترل کنند. رستگاری دروغ است – بهانه‌ای برای اینکه فکر کنید اگر خوب باشید، بعد از مرگ پاداش می‌گیرید. اما من به شما نشان دادم که مرگ فقط مرگ است. و عدالت فقط زمانی برقرار می‌شود که خودتان دست به کار شوید.

من هیولای شب هستم. 

من تاریخ‌نگار فیور هستم. 

و من به هیچ کس دروغ نگفتم – نه در قتل‌هایم، نه در نوشته‌هایم.

 

شما از من می‌ترسید. اما از خودتان نمی‌ترسید. و این ترسناک‌ ترین چیز است.

 

---

 

 پایان پرونده

 

اگر این دفترچه را پیدا کرده‌اید، بدانید که من دیگر اینجا نیستم. فیور را ترک کرده‌ام. شاید به لین رفته باشم. شاید جایی دیگر.

 

اما هر جا که بروم، یک چیز را با خود دارم: حقیقتی که هیچ کس نمی‌خواهد ببیند.

 

و یک گل سوسن عنکبوتی قرمز – برای قبر بعدی.

 

هیچ کس نمی‌داند هیولای شب چه شکلی است. 

اما حالا می‌دانید که او یک قلم هم داشته است.

 

 

 امضاء تاریخ‌ نگار فیور (و هیولای شب)

 

 

پایان

جناییدارک فانتزیگوتیک
۰
۰
آرام اشرف زاده
آرام اشرف زاده
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید