اگر روزی بالاخره از این تندیس انسانی جدا گشتم .
اگر آن روز فرا رسید و من توانستم از این تندیس انسانی جدا شوم و به سوی ژرف های بی پایان آسمان اوج بگیرم .
اگر روز جدا شدن من از نقاب انسانیت
اگر روز شکسته شدن پیوند ساقه گُل از خاک و ریشه فرا رسید ؛
اگر ناگهان متوجه شدی دیگر هیچ اثری از ستاره پر نوری که در دل تاریکی مطلق آسمان شب می درخشید و نور می پاشید نیست و در آسمان تاریک سنگدل شب محو شده
اگر روز دویدن و رقصیدن من در آسمان
در این دنیا بودی و هنوز اثری از نفس در تن تو وجود داشت و خلأ نبود مرا با تک تک سلولهای بدنت حس کردی
اشک نریز
گریه نکن
مرنج
برایم مشکی به تن نکن
برایم بخند
برایم دلبری کن
آنقدر بخند و شاد باش که خنده هایت دل از کف زمین و هفت افلاک برکند
خنده ات طرح لطیفیست که بر دلم مینشیند و آن را نوازش میکند .
خنده ات تماشایی ترین منظره دنیاست که قلب مرا لمس می کند و روحم را نوازش.
بخند
آخر خنده هایت تکان دهنده است
شاید با طوفانی که پس از خنده هایت به پا می شود ؛ گره از پیچ و خم زلفت باز شود و قلبم که در پیچ و خم زلف تو به دام افتاده
آزاد شود ، بلغزد، سر بخورد، بیافتد و دوباره در سینه ام جای بگیرد .
بخند ، آخر خنده هایت به من عمر دوباره
می بخشد.