
هوا بهاری شده و بهاری که آقای دکتر میگفت از راه نرسید
هوا بهاری ست و من باید بشینم و بشینم و بخوانم
متن هایی که شاید مرا نزدیک تر کند به منی که آنجا با لبخند به من خیره شده !
هوا خیلی بهاری ست پس با شمعدانی عزیز راهی پشت بام میشوم ، آنجا یک قدم تا شروع جدید و پایان این فصل فاصله دارم
اما نه !
داستان این فصل نباید اینگونه تمام شود
قرار بود دخترک قهرمان داستان شود که همه هیولا هارا ....
کشت !؟
نه به هیچ وجه همه هیولا ها را بخشید و شفا داد و همگی خوش و خرم تا آخر عمر زندگی کردند چون نمیخواست خودش در جنگ با هیولا هیولا شود ،
میخندی !؟
چه بگویم ! ما اینجوری هستیم دیگر
هرچه نباشد بچه که بودم میخواستم پرستار شوم !
خلاصه که عرضم به حضورت
میخواستم بگویم آهای
چشمان لرزانم را اینگونه نبین
عمیق ترینِ درد ها را دیده و آخ نگفته طفلک بیچاره ؛
پس خیالت راحت صدایم کن
نه به نامی که میشناسیم ، به نامی که میدانی
و یک بار برایت گفته ام
هر زمان که آرام نبودی آرام صدایم کن
در کنج دیوار اتاقت جوانه خواهم زد ! 🌱
رویا جان!
در آغوشم گرفته ای !؟ نکند میخواهی تنهایی م را بتکانی !؟
به چه دل خوش کرده ای رویا جان
تکاندن برف از شانه های آدم برفی !؟