
برایم از شعر بگو
از آتش سوزاندن های دوران کودکی
از طعم چای عصرت
از پیراهن جدیدت
از بهاری که میگذارنی
آیا توهم ساز مورد علاقه مان را آموختی!؟
آیا روحت هم اکنون بهاری ست !؟
گمان میکنم تو نیز اکنون از من خبر داری
مثل کسی که میداند در جایی جنگ است
شاید هیچ نمیدانی
میپرسی در دوری ات چه میکنم !؟
آب تنگ ماهی قرمز هارا عوض میکنم
نفس هایم را مرتب میکنم
تمام گل های پشت پنجره را سیراب میکنم
تمام شمعدانی هایی که دوست داری
به امید روزی که از پنجره نگاه خندانت را بنگرم
و ساعت ها از تلخی و سختی این روزهای بدون تو بگویم
محبوب خیالی من
آیا تو در حد همان خیال و گمان باقی خواهی ماند !؟
اکنون برایت شعر مینویسم
که شکوفه های گیلاس زودتر از من به استقبالت بیایند
و حالا که طبیعت دوباره زنده میشود
این من
این من معمولی
دو چیز را دوست دارم
یکی گل را
و دیگری تورا
گل را برای یک روز
و تورا برای همیشه 🌱